وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا
وَتَقْوَاهَا

| بهانه ها |
| آخرین نرگسانه هایم |
| دوستان گوینده و خبرنگار |
| همه ی نرگسانه ها |
| خواندنی هایم |
دوشنبه 1 فروردین1390
|
|
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
|
شنبه 7 آذر1388
|
|
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست آمده ام ، بلکه نگاهم کنی دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام با عطش سال ها ماهی برگشته ز دریا شدم خوب ترین حادثه می دانمت حرف بزن ! ابر مرا باز کن حرف بزن ! حرف بزن ! سال هاست
"محمدعلی بهمنی"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ چند روزه که سر درد رهام نمی کنه */ تا آخر هفته ی جاری ، درگیر نمایشگاه کتاب هستم و شاید نتونم به موقع پاسخ گوی محبت دوستان باشم ... از این بابت عذرخواهی می کنم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نهم و دهم آذر ماه :
*/ زيتون عزيز تولدتون مبارك */ مادر گلم تولدتون مبارك ... دستتون رو مي بوسم */ اسماعيل عزيز تولدتون مبارك |
جمعه 6 آذر1388
|
|
خدایا ! کی نبوده ای ، که بودنت دلیل بخواهد ؟! کی غایب بودهای ، که حضورت نشانه بخواهد ؟! کی پنهان بودهای ، كه ظهورت محتاج آیه باشد ؟! کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند ... کور باد نگاهی که دیدهبانی نگاه تو را درنیابد ... بسته باد پنجرهای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود ... و زیانکار باد سودای بندهای که از عشق تو نصیب ندارد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ */ دل را به پیر عشق بسپارید ... فصل اسماعیل شدن است */ عید بندگی و دلدادگی و سر سپردگی مبارک |
چهارشنبه 4 آذر1388
|
|
شعری بخوان برای دلم ، با ردیف نور ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ پنجم آذر ماه :
|
دوشنبه 2 آذر1388
|
|
ـ همه ی مردم ستاره دارند . اما همه ی ستاره ها یک جور نیست : واسه آنهایی که به سفر می روند ، حکم راهنما را دارند . واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسو زنند . برای بعضی ها که اهل دانشند ، هر ستاره یک معماست ... اما این ستاره ها همه زبان به کام کشیده و خاموشند . فقط تو یکی ، ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مثلش را ندارد . ـ چه می خواهی بگویی ؟ ـ نه این که من تو یکی از ستاره هام ؟ نه این که من تو یکی از آن ها می خندم ؟ ... خوب ، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی ، برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها می خندند . پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند ! و باز خندید ـ و خاطرت که تسلی پیدا کرد ، از آشنایی با من خوشحال می شوی . دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت ها ، همین جوری واسه تفریح ، پنجره ی اتاقت را وا می کنی ... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی ، حسابی تعجب می کنند . آن وقت تو به آنها می گویی : "آره ... ستاره ها همیشه مرا به خنده می اندازند !" حالتی جدی به خودش گرفت : ـ امشب نمی خواهد تو بیایی آنجا ... ظاهر آدمی را پیدا می کنم که دارد درد می کشد ... یک خرده هم مثل آدمی می شوم که دارد جان می کند . روی هم رفته این جوری هاست . نیا که این را نبینی . چه زجری ست بیخود ؟! ـ نه ، من تنهات نمی گذارم . اندوه زده بود : ـ این را بیشتر از بابت ماره می گویم ، که نکند یک هو تو را هم نیش بزند . مارها خیلی خبیثند . حتی واسه خنده هم که شده ممکن است آدم را نیش بزنند ! ... گر چه بار دوم که بخواهند بگزند ، دیگر زهر ندارند . ـ تنهات نمی گذارم ! شب متوجه راه افتادنش نشدم . بی سر و صدا گریخت . وقتی خودم را بهش رساندم ، با قیافه ی مصمم و قدم های محکم پیش می رفت ... دستم را گرفت ـ اشتباه کردی آمدی ، رنج می بری . گرچه حقیقت این نیست ، اما ظاهر یک مرده را پیدا می کنم ... خودت که درک می کنی ، راه خیلی دور است . نمی توانم این جسم را با خودم ببرم . خیلی سنگین است . گیرم عین پوست کهنه ای می شود که دورش انداخته باشند . پوست کهنه که غصه ندارد ... ها ؟ ساکت شد . داشت گریه می کرد ... گرفت نشست ، چرا که می ترسید من هم گرفتم نشستم . دیگر نمی توانستم خودم را سر پا نگه دارم گفت : "همین ... همه اش همین و بس ..." کمی دو دلی نشان داد ... اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت . من اصلا قادر به حرکت نبودم ... کنار قوزک پایش جرقه ی زردی جست و ... فقط همین ! یک دم بی حرکت ماند . فریادی هم نزد . مثل درختی که بیفتد ، آرام آرام به زمین افتاد ... که با وجود شن ، از افتادنش هم صدایی بلند نشد ! ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ از همه ی دل های زلال می خوام برای دانیال عزیز ، با تمام وجود دعا کنن */ هستی جان برای شفای این کوچولو ختم قرآن فوری گذاشته . دلاتون رو روی دست بگیرید و شرکت کنید
|
یکشنبه 1 آذر1388
|
|
عزیزا ! گم شدن ساده است دوری هم در راهم ... دریاب ! که بی ستاره گمم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ امروز ، باغ گل را می خواندم ... رنگ خزان گرفته بود |
شنبه 30 آبان1388
|
|
دلم لک زده برای تماشای یک طلوع قشنگ ، کنار پنجره ی ماه این روزها ، چقدر آواز عجیبِ در گلو نهفته دارم دوست دارم هم صدا با گنجشک های انبوه ، بخوانم چقدر دلم خورشید می خواهد و باران بی چتر و دویدن زیر باران بی واهمه و رنگین کمان و رنگین کمان و نردبانی ، تا نرمه ی ابرهای رهایی و نگاه مهربانی ، که مبادا بلندی را برنتابم و دستی ، که استواری امن نردبان باشد این روزها ، عجیب ... عاشق چشم هایم شده ام !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ من خدا بوسیده ام ... */ با خدا خندیده ام ... */ من خدا را ، در نگاهی دیده ام ... |