تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فروخوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مطبخ خويشم که قربانم به جان تو نرگسی

عشق يعنی انتظار منتظَر ... سينه ای مجروح از مسمار در

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها ...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم

عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايدها ...

هر روز ... بي تو ... روز مباداست !

"قیصر امین پور"

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دلم می خواد بنویسم ... نمی تونم / خوب ! طبیعیه / از کوزه همان برون تراود که در اوست

تهی ام ... / از ظرف تهی ، انتظار تراوش بیهوده ست ! / ...

 

***

 

کودکیم با رنگین کمون خیلی گره خورده بود ... من عاشق رنگین کمونم

اونقدر به وجودش عادت کرده بودم ، که انتظار داشتم بعد از هر نم نمی رو سینه ی آسمون طنازی کنه

وقتی می دیدمش فریادی از شوق می کشیدم و بالا پایین می پریدم و دستمو به سمتش دراز می کردم ... شنیده بودم هر کی بتونه خودش رو زیر رنگین کمون برسونه ، اونجا هر آرزویی کنه برآورده می شه ... هر آرزویی

اون روزا تو یه سانحه چشم مامان آسیب جدی دیده بود ، و تنها آرزوی من این بود که یه روز صبح چشامو که باز کردم ببینم مامان خوب خوب شده

مامان به مرور بهبود پیدا کرد ... ولی من هیچ وقت نتونستم خودمو زیر هیچ رنگین کمونی برسونم ... گاهی اونقدر اونو به خودم نزدیک می دیدم که فکر می کردم مثلا اگه یه زمین چمن رو تا ته بدوم ، به اون سرش که برسم دستم به پایین قوس هفت رنگ خوشگل رنگین کمون می رسه

اما هیچ وقت دستم نرسید ... به جاش حالا خیلی وقتا رنگین کمون با پای خودش میاد و مهمونم می شه ... اون وقت دیگه این قدر جلوه گری می کنه که نمی ذاره جز خودش هیچی رو ببینم

می خوای زیر رنگین کمون من یه آرزوی خوب کنی ؟ ... خدا رو چه دیدی ، شاید برآورده شد !

...

+ سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 22:22 نرگسی |

لیس کمثله شیء

 

بگیر دامن لطفش ، که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش ، که از کمان بگریزد

بر آسمانش بجویی ، چو مه ز آب بتابد
در آب چون که درآیی بر آسمان بگریزد

ز لامکانش بخوانی ، نشان دهد به مکانت
چو در مکانش بجویی ، به لامکان بگریزد

...

+ یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 20:0 نرگسی |