وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا
وَتَقْوَاهَا

| بهانه ها |
| آخرین نرگسانه هایم |
| دوستان گوینده و خبرنگار |
| همه ی نرگسانه ها |
| خواندنی هایم |
دوشنبه 1 فروردین1390
|
|
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
|
شنبه 23 آبان1388
|
|
رو ، رو ، با قایق در مسیر آب پارو زن ، شادی کن پارو زن ، شادی کن زندگی چو خواب ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ یادش به خیر ... اردوهای دوران مدرسه ... یکی از سرودهای شادی که می خوندیم و خیلی دوستش داشتم "پارو زن" بود . چه شاد و سرخوش بودیم !
|
پنجشنبه 21 آبان1388
|
|
این کلمات را فقط برای تو می نویسم ... برای تو که یک بار برای همیشه دلم را لرزاندی و چه خوب لرزاندی ... که کس آهوی وحشی را ، از این خوش تر نمی گیرد ! می نویسم تا کمی دلم آرام گیرد . می دانم که شاید هیچ گاه گذرت به این سطور مجازی نیفتد ؛ آخر گمان نمی کنم به ذهنت خطور کند نسترنی که می شناسی ، این قدر بی تابانه دلدادگی کند که شعاع بی قراری اش تا اینجا هم برسد ... چه می دانم ! آخر تو همیشه مرا خیلی قوی می دانی . وقتی می گویی "من همان نسترن قوی و محکم همیشگی ام را می خواهم" ، انگار دست و پای دلم را می بندی ؛ احساسم را در پوست گردو می گذاری !! نمی گذاری خودم باشم ؛ نمی گذاری از دلتنگی هایم بگویم ؛ اجازه نمی دهی بگویم دوری از تو و فاصله گرفتن از تو چه قدر سخت است ! ... اخمم را نمی پسندی ؛ سکوتم را نمی خواهی ؛ گریه ام را هرگز ... دوست داری همیشه بخندم ... اما تو بگو ؛ مگر می شود همیشه خندید ؟؟؟ ... یک بار آهسته زیر لب گفتم "من آدمم ، نه سیب زمینی !!" خدا را شکر که نشنیدی . آخر اینطور حرف زدن را دوست ندارم ؛ آن هم برای تو ! اما می نویسم ... عیبی ندارد ؛ بگذار این صفحه ی سفید هم متبرک به نام تو "یارترینم " شود ... شاید هرگز اینجا را نخوانی ... که تو حقیقت محضی ؛ تو را با دنیای مجاز کاری نیست ! ... اما دلم را که می خوانی ... نمی خوانی ؟! دلتنگِ با تو بودنم ... من این فاصله ها را نمی خواهم . انصاف نیست عشق را به دلم هدیه کنی و فاصله ها را برنداری . گاهی آنقدر نزدیکی که می خواهم دستانم را ، فضای سینه ام را ، آغوشم را پر کنم از تو و عشق تو و گرمای وجودت . گاهی رویای دور از دسترسی می شوی که دستانم را کودکانه برای گرفتن دست های مهربانت به هر سو دراز می کنم تا شاید اگر نه دست هایت ، شمیم خوش حضورت را اندکی بیابم . بگذار بنویسم ... بگذار بگویم : دلم برای کسی تنگ است ... دلم برای تو ... |
چهارشنبه 20 آبان1388
|
|
تجلی ، ســــنگ را نومید نگذاشـت مترس از دور باش لـن ترانـــــــــــی اگر عاشــــق نمی بودیم صــــائب ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق نوشت : */ شکر و صد شکر ... المنة لله که در میکده باز است ... آقای کوچک به کرم آقا علی بن موسی الرضا شفا گرفت . کدامین دل شکسته و کدام دست نیاز از آستان قدسی او بی نصیب باز می گردد ؟! ... مگر نه این که او بر همه ی دل ها آقایی می کند ؟ به قول پدر دانیال عزیز ، او امام همه است ، حتی آدم های معمولی ! */ دلتان را به دست بگیرید و سری به دانیال شش ماهه بزنید . یادتان نرود و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید ... |
دوشنبه 18 آبان1388
|
|
یک قطره از قبیله ی باران با مرغ تشنه گفت : سیراب باد مزرعه ی تنگ سینه ات !*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ محمد زهری */ جعبه ی مداد رنگی به روز شد */ متعالی باش به روز شد */ الحمدالله بینی ام نشکسته بود . شکر خدا از جراحی نجات پیدا کردم ؛ ولی تا مدتی شنا ممنوع شده ام !! |
شنبه 16 آبان1388
|
|
هو الحیّ القیّوم
اما باز غروب جمعه و نفس های سنگین و تپش های ناموزون دل ... به سراغ هدایای کودکی ام رفتم ... گنجینه ی دوست داشتنی ام را باز کردم ... چشم ها را بستم و دل و ذهنم را سپردم به یاد روزهای شیرین و شلوغ کودکی ... یکی یکی گنج های کوچکم را لمس می کردم و بی اختیار خاطرات برایم زنده می شد . اولین دیوان پروین اعتصامی را زمانی که هفت سال بیشتر نداشتم ؛ از مادرم هدیه گرفتم . نمی دانم چرا هیچ وقت دلم نخواسته آن را کنار کتاب های دیگر بگذارم . شاید به خاطر کلمات عزیز و شیرینی که مادر ، با خطی خوش و دلنشین در اولین صفحه ی پشت جلد برایم نوشته ! نرم نرم ورق زدم .....
فتاد طائری از لانه و ز درد تپید بگفت : آن که به دریای خون فکند مرا کسی که بر رگ من تیر زد ، نمی دانست ربود مرغکم از زیر پر به عنف و نگفت اسیر کردن و کشتن ، تفرج و بازی ست ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست شکست پنجه و منقار من ، ولیک چه باک گرفتم آن که به پایان رسید فرصت ما فتاد پایه ، چنین خانه را چه تعمیری ست ؟! چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم زمانه عرصه برای ضعیف ، تنگ گرفت همیشه خانهی بیداد و جور ، آباد است نگفته ماند سخن های من ، خوشا مرغی مرا هر آن که در افکند همچو گوی به سر ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است ؟! حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد کسی ز درد من آگه نشد ، ولیک خوشم هزار کاخ بلند ، ار بنا کند صیاد چه لانهای و چه قصری ! اساس خانه یکی ست ز دهر ، گر دل تنگم فشار دید چه غم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ مرید پیر دل خویش باش ، ای درویش ... وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو |
پنجشنبه 14 آبان1388
|
|
نه چنان شکســــت پشتم ، که دوباره ســر برآرم منم آن درخت پیــــــری ، که نداشــت برگ و باری سحرم کشیده خنجر ، که چرا شبم نکشته ست ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشتی برای خودم : گوشه گیری و سر بر زانوی غم گذاشتن ، کار تو نیست ... بخند ... شریک های های گریه ها باش و خنده هایت را با دیگران تقسیم کن ... بگذار دل های تشنه ، جرعه نوش لبخندت باشند ... آدم ها بیش از آب و نان ، به مهر تو ... به قلبت ... به لبخندت ... به نوازش هایت ... به شانه هایت نیاز دارند . |