تبليغاتX
(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من


(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من

هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد / جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا


 
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
 

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾ وَاللَّیْلِ اِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾ وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا ﴿۵﴾ وَالْاَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿۶﴾ وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿۷﴾ فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾ قَدْ اَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ﴿۹﴾ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ﴿۱۰﴾

 

۰ ۰ ۰

 

 کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید ؟!

 که از دیوار و در ،  بـــــوی پر پروانــه می آید !

 

 

 

 

دوشنبه 1 فروردین1390 نرگســـــــی


این نیز بگذرد ...

 


برچسب‌ها: متفرقه
چهارشنبه 5 بهمن1390 نرگســـــــی ؛


گفت هارون الرشید که " این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت و از مشرق تا مغرب ، قصه ی عشق او را عاشقان آینه ی خود ساخته اند ".

خرج بسیار کردند و حیله ی بسیار ، و لیلی را بیاوردند .

به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه ، شمع هابرافروخته ، در او نظر می کرد ساعتی ، و ساعتی سر پیش می انداخت ! با خود گفت که " در سخنش در آرم ، باشد تا به واسطه ی سخن ، در روی او آن چیز ظاهرتر شود " .

رو به لیلی کرد و گفت : لیلی تویی ؟!

 

گفت لیلی را خلیفه : کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی ؟!

از دگر خوبان تو افزون نیستی !
گفت : خامش ! چون تو مجنون نیستی

 

گفت : بلی ، لیلی منم ! اما تو مجنون نیستی ! آن چشم که در سر مجنون است ، در سر تو نیست . چگونه با چشمی که به دیگران می نگری به لیلی نظر می کنی ؟! در حالی که آن دیده را با اشک هایت پاک نکرده ای . مرا به نظر مجنون نگر ... محبوب را به نظر محب می نگرند .

... مراد این است که خدا را به نظر محبت نمی نگرند ؛ به نظر علم مي نگرند و به نظر معرفت و نظر فلسفه !

نظر محبت ، كار ديگري ست ...

 

شنبه 10 دی1390 نرگســـــــی ؛

 
در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است
كلام، هيچ ... كه حتي اشاره ممنوع است

نوشته اند به طومار جاده ، با خط خون
براي مرد ، عبور از كناره ممنوع است 

مپيچ دور بدن‌هاي كشتگان ، مهتاب
كفن براي تن پاره پاره ممنوع است

غرور ، داد به چشمان تشنه لب ، اخطار
كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است 

تمام ماحصل نهضت حسين اين است
كه نام مرد به هر سنگواره ممنوع است 

نبينم اي غزل سرخ ! بي‌طرف باشي
صريح باش ، دگر استعاره ممنوع است

شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند : 
در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است

سيد جلال موسوي

 

سه شنبه 22 آذر1390 نرگســـــــی ؛


دلم برای حسین پناهی و صفا و سادگی اش ، برای روح زلال و دست نخورده اش ، ساده زیستی اش ، و بینش متفاوتش تنگ شده است ...

 

و من چقدر دلم می خواهد همه ی داستان های پروانه ها را بدانم ؛ که بی نهایت بار در نامه ها و شعرها ، در شعله ها سوختند ؛ تا سند سوختن نویسنده شان باشند .

 

هیچ وقت نتوانستم برای نان ، مدح کسی را بگویم . همیشه می خواستم پرنده باشم . اما افسوس ... انسان پرنده ی نامرغوبی ست .

 

برایم دعا کن !
چشمان تو گل آفتابگردانند
به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ...

 

آری … دلم  ، گلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش ؛ که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن ...

 

--------------------------------

 

*/ دل نوشت :

باران که می بارد تو می آیی / باران گل ، باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آئینه / باران شعر و شبنم و شبدر

 

جمعه 20 آبان1390 نرگســـــــی ؛


تو بی مضایقه خوبی
تو جمع شاپره ها را به شبنم سحری
ـ پیاله های تو از لاله ـ
میهمان کردی

تو بام های گلی را به جادوی هر صبح
طلای خام زدی ، رنگ زعفران کردی
تو لفظ ها را ، این لفظ های خاکی را
ـ که سکه اند ، ولی از رواج افتاده ـ
همه نثار گدایان و عاشقان کردی !

غروب بدرقه ی دنیا ، ز هرچه خالی بود
و ماه ـ سائل پیری عصا زنان ، گفتی ـ
که از زیارت اهل قبور بر می گشت

غروب بدرقه ، غم بود در برابر من
و شعله های شقایق که در سراسر دشت
تو گریه کردی آرام ، روی شانه ی من
و ماهِ خسته ی از راهِ دور برگشته
به سر کشیده لحاف هزار پاره ی ابر
تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی !

تو بی مضایقه خوبی !
که عمر بر سر این کهنه داستان کردی
تو فلب غمزده ات را ز من نهان کردی ...

 

منوچهر نیستانی

 

دوشنبه 9 آبان1390 نرگســـــــی ؛


چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند اما خدا را نمی شناسند ، به واسطه ی آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند ...

 

 

چهارشنبه 4 آبان1390 نرگســـــــی ؛

Design By : Night Melody