(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من
هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد / جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا خرج بسیار کردند و حیله ی بسیار ، و لیلی را بیاوردند . به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه ، شمع هابرافروخته ، در او نظر می کرد ساعتی ، و ساعتی سر پیش می انداخت ! با خود گفت که " در سخنش در آرم ، باشد تا به واسطه ی سخن ، در روی او آن چیز ظاهرتر شود " . رو به لیلی کرد و گفت : لیلی تویی ؟! گفت لیلی را خلیفه : کان تویی از دگر خوبان تو افزون نیستی ! گفت : بلی ، لیلی منم ! اما تو مجنون نیستی ! آن چشم که در سر مجنون است ، در سر تو نیست . چگونه با چشمی که به دیگران می نگری به لیلی نظر می کنی ؟! در حالی که آن دیده را با اشک هایت پاک نکرده ای . مرا به نظر مجنون نگر ... محبوب را به نظر محب می نگرند . ... مراد این است که خدا را به نظر محبت نمی نگرند ؛ به نظر علم مي نگرند و به نظر معرفت و نظر فلسفه ! نظر محبت ، كار ديگري ست ... شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند : سيد جلال موسوي و من چقدر دلم می خواهد همه ی داستان های پروانه ها را بدانم ؛ که بی نهایت بار در نامه ها و شعرها ، در شعله ها سوختند ؛ تا سند سوختن نویسنده شان باشند . هیچ وقت نتوانستم برای نان ، مدح کسی را بگویم . همیشه می خواستم پرنده باشم . اما افسوس ... انسان پرنده ی نامرغوبی ست . برایم دعا کن ! آری … دلم ، گلم -------------------------------- */ دل نوشت : باران که می بارد تو می آیی / باران گل ، باران نیلوفر باران مهر و ماه و آئینه / باران شعر و شبنم و شبدر منوچهر نیستانی

گفت هارون الرشید که " این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت و از مشرق تا مغرب ، قصه ی عشق او را عاشقان آینه ی خود ساخته اند ".
کز تو مجنون شد پریشان و غوی ؟!
گفت : خامش ! چون تو مجنون نیستی
در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است
كلام، هيچ ... كه حتي اشاره ممنوع است
نوشته اند به طومار جاده ، با خط خون
براي مرد ، عبور از كناره ممنوع است
مپيچ دور بدنهاي كشتگان ، مهتاب
كفن براي تن پاره پاره ممنوع است
غرور ، داد به چشمان تشنه لب ، اخطار
كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است
تمام ماحصل نهضت حسين اين است
كه نام مرد به هر سنگواره ممنوع است
نبينم اي غزل سرخ ! بيطرف باشي
صريح باش ، دگر استعاره ممنوع است
در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است
دلم برای حسین پناهی و صفا و سادگی اش ، برای روح زلال و دست نخورده اش ، ساده زیستی اش ، و بینش متفاوتش تنگ شده است ...
چشمان تو گل آفتابگردانند
به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ...
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش ؛ که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن ...
تو بی مضایقه خوبی
تو جمع شاپره ها را به شبنم سحری
ـ پیاله های تو از لاله ـ
میهمان کردی
تو بام های گلی را به جادوی هر صبح
طلای خام زدی ، رنگ زعفران کردی
تو لفظ ها را ، این لفظ های خاکی را
ـ که سکه اند ، ولی از رواج افتاده ـ
همه نثار گدایان و عاشقان کردی !
غروب بدرقه ی دنیا ، ز هرچه خالی بود
و ماه ـ سائل پیری عصا زنان ، گفتی ـ
که از زیارت اهل قبور بر می گشت
غروب بدرقه ، غم بود در برابر من
و شعله های شقایق که در سراسر دشت
تو گریه کردی آرام ، روی شانه ی من
و ماهِ خسته ی از راهِ دور برگشته
به سر کشیده لحاف هزار پاره ی ابر
تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی !
تو بی مضایقه خوبی !
که عمر بر سر این کهنه داستان کردی
تو فلب غمزده ات را ز من نهان کردی ...
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند اما خدا را نمی شناسند ، به واسطه ی آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند ...
| Design By : Night Melody |


