دیروز اینجا تو شهر من ، جشنواره ی بادبادک ها و دلقک ها بود . فرصت خوبی بود که آدم برای چند ساعت بره به روزای خوش کودکی ... با خودم فکر کردم چه بسیار وقتا که ما آدم بزرگا ، مجبوریم تو بازی زندگی نقش دلقک رو ایفا کنیم . غم و غصه هامون رو توی دلمون بریزیم و نذاریم دیگرون بفهمند که چه آشفته بازاریه اینجا ( توی سینه مون ) ...
گر ز درون شکسته ای ، فاش نکن که خسته ای
هر که ز عشق پرسدت ، سوی طرب اشاره کن
گاهی دلقک وار ، خودمون رو پشت نقاب خوشحالی و رضایت دروغین قایم می کنیم . فقط برای این که نزدیکانمون و احیاناً بچه هامون طعم تلخی ها رو دیرتر بچشند ... می دونم ... می دونم که دنیا پر از شیرینی و زیبایی هم هست ...
دنیای غریبی ست نازنین ...
دیروز دوباره آرزو کردم کاش یه بادبادک بودم ... بادبادکی سبکبال که با یه رشته نخ ظریف می رسه اون بالا بالاها ... فقط دو تا دست ماهر می خواد تا قرقره رو بچرخونه و اونو به پرواز در بیاره ... گاهی اونقدر این بادبادک بالا می ره ، که آدمایی که اون پایینن ، اونو به شکل یه نقطه ی کوچیک می بینن ... بهش غبطه می خورن و می گن خوش به حال بادبادکه ...
گر چه بادبادک شدن هم یه جور ریسکه ... هر لحظه ممکنه رشته ای که تو رو تا اون بالاها برده ، بریده بشه ... یا این که قبل از این که اوج بگیری ، به یه مانع برخورد کنی و خیلی زود سفرت نافرجام و نیمه تموم بمونه ... اما بازم ارزشش بیشتر از اینه که یه عمری فقط چند تیکه کاغذ رنگی بی مصرف باشی و تو حسرت آسمون ...
به قول مسیح کاش می شد به جای صد سال زنده بودن ، یک روز زندگی کرد ...
***************************
« برای همه ی آدم بزرگایی که هنوز کودکند ... پاک و بی آلایش »
آدم بزرگایی که منو می شناسن ، خوب می دونن انس من با شازده کوچولو ، چه قدمتی داره ... و خوب می دونن که چه وقتایی می رم سراغ شازده ... این کوچولوی عزیز و دوست داشتنی من ، که هیچوقت نخواست که بزرگ بشه و نشد ... « من » پنهون در وجود خودم ...
روباه گفت : سلام
شازده کوچولو برگشت ، امّا کسی رو ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : سلام
- من اینجام ، زیر درخت سیب
شازده کوچولو : کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !
ـ یک روباهم من
شازده کوچولو : بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته ...
ـ نمی تونم باهات بازی کنم . هنوز اهلیم نکردن آخه ...
ـ اهلی کردن یعنی چه ؟
ـ چیزی ست که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردنه
ـ ایجاد علاقه کردن ؟
ـ آره ... تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه ... نه من هیچ احتیاجی به تو دارم ، نه تو هیچ احتیاجی به من ... من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه ... امّا ، اگه منو اهلی کردی ، هر دو تامون به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میون همه ی عالم موجود یگانه ای می شی ، منم برای تو ... اگه تو منو اهلی کنی ، انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی . اون وقت صدای پایی رو می شناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق می کنه . صدای پای دیگرون منو وادار می کنه تو هفت تا سوراخ قایم بشم . امّا صدای پای تو مثل نغمه ای منو از لونه ام می کشه بیرون ... تازه تو موهات رنگ طلاست . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شه ! گندم که طلایی رنگه منو یاد تو میندازه ... و صدای باد رو که توی گندمزار می پیچه ، دوست خواهم داشت ...
ساکت شد ، و مدت درازی شازده کوچولو رو نگاه کرد . بعد گفت : اگه دلت می خواد منو اهلی کن !
شازده گفت : دلم که خیلی می خواد ... امّا وقت چندانی ندارم . باید برم دوستانی پیدا کنم ...
روباه گفت : آدما همه چیز رو همین جور حاضر آماده از دکان می خرند . امّا ، چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ، آدم ها موندند بی دوست ... تو اگه دوست می خوای ، خب منو اهلی کن !
ـ راهش چیه ؟
ـ باید خیلی خیلی صبور باشی . اولش یک خرده دورتر از من همینجوری می گیری روی علف ها می شینی ... من زیر چشمی نگاهت می کنم ، و تو لام تا کام هیچی نمی گی ... چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها ، زیر سر زبونه . عوضش می تونی هر روز یک خرده نزدیک تر بشینی ...
فردای اون روز دوباره شازده کوچولو اومد پیش روباه ... روباه گفت :
کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی . اگه مثلاً سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی ، من از ساعت سه تو دلم قند آب می شه ... و هر چه ساعت جلوتر بره ، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد ، دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن . اون وقته که قدر خوشبختی رو می فهمم ...
و به این ترتیب ، شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد ... لحظه ی جدایی که شد ... روباه رازی رو به شازده کوچولو هدیه کرد :
* جز با چشم دل هیچی رو چنان که باید ، نمی شه دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه .
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه »
* ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش صرف کردی .
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « به قدر عمریست که به پاش صرف کردم »
* آدم ها این حقیقت رو فراموش کردند ، امّا تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای ، نسبت به اونی که اهلیش کردی ، مسئولی ... تو مسئول گلت هستی ...
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « من مسئول گلم هستم »
...
******************************
ردّ خون ، یه ردّ خونه ... توی ایوون ... توی باغچه
غلاف خالی خنجر ... پای گلدون ... روی طاقچه
طرح زخم یه قناری ... توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته ... تو پر سیاه زاغچه
...
می شه این حرفا رو خوندن ... خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مسئله اینه ... بی تو موندن یا نموندن
وقتی مهمونت جنونه ... می شه عقلو سر دووندن
...
علیرضا افتخاری ( آلبوم قصه ی شمع )
شعر : علی معلم