یا باسط الیدین بالرّحمة
نازنینا ! به عزّتت قسم
اگر مرا از در لطف برانی ، هرگز از درگاهت به جایی نخواهم رفت ... و از تملّق و التماس به حضرتت دست نخواهم کشید ... چرا که قلبم گواه رحمت بی منتهای توست ...
آری محبوبم ! ... بنده جز به درگاه مولایش کجا تواند رفت ؟!
***
جز اسم تو
جاری نشد
هرگز به لب
عبارتی

روز سرد و تلخی بود ...
اون پوشه ی صورتی رنگ هیچوقت از خاطرم نمی ره ...
به چشمام اعتماد نداشتم ... نه ! ممکن نبود این اسم ، اسم تو باشه ... خوب تشابه اسمی زیاده . نباید فکر بد بکنم ... اصلاً بذار داخل پرونده رو نگاه کنم . این پرونده ها هر کدومشون معمولاً یه عکس دارن ... عکس صاحب پرونده ( بیمار ) ... و اون پوشه ی صورتی رنگ با اون جمله ی معروف که روی همه ی پرونده های مشابهش چاپ شده بود :
« معتاد ، مجرم نیست ... بیمار است »
آره ... منم اینو قبول دارم : معتاد ، مجرم نیست ... بیمار است .
اما چرا اینو رو پوشه ای نوشتن که اسم تو روشه ؟!!! ..... اصلاً چرا اسم تو ، رو این پوشه ست ؟!!!
مطمئناً من دارم اشتباه می کنم ... یا اشتباه می بینم ... یا این یه آدم دیگه ست ...
اگر چه بنی آدم اعضای یکدیگرند ... و این بیت شیخ اجل هر صبح و ظهر ، سر در اداره خود نمایی می کنه و یادمون میاره که سرمون تو لاک خودمون نباشه و زاویه ی دیدمون رو از نوک دماغمون اون ورتر ببریم و یه نگاه به دور و برمون بندازیم و با تب دیگرون تب کنیم و اگه می تونیم گرهی وا کنیم و ...
حالا چه فرقی میکنه این آدم کی باشه ؟!!! اینم یه بیمار مثل هزاران بیمار دیگه ، که از بد حادثه گرفتار این معضل شدن و حالا اومدن اینجا ... بلکه بتونن راهی برای رهایی پیدا کنن ...
اما آخه .............. چاره ای نیست ! باید شهامتمو جمع کنم و پوشه رو باز کنم و عکس رو ...
!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی چی ؟! هم اسم ، هم عکس ، تو رو نشون می دن ...
باید بیشتر دقت کنم ... نام پدر ... سن ............. خدای من ! همه ی مشخصات ، تو این پوشه جمع شدن ... تا بگن ...
باور نمی کنم ... نه ! باور نمی کنم ... می لرزم ... کنترل اشکام دست خودم نیست ... به پدرت فکر می کنم ، که با هم یه جا کار می کردیم ... یاد مادرت می افتم ... خواهرای نازنینت ... و خودت ... خودت که عین برگ گل پاک و نجیب بودی ... یاد بچگیات ... درس خوندنت ... دیکته هایی که بهت می گفتم ... و تو با این که خیلی کوچیک بودی ، به قول بزرگترا سری که پایین داشتی ، بالا نمی آوردی .
همیشه به مادرت می گفتم دعا کن بچّم به خوبی ا... بشه ... تیزهوش ... سر به راه ... نجیب ...
یاد سخت گیری های بی مورد پدرت ... کنجکاوی های بیش از حدش ... و خیلی چیزای دیگه که من و بقیه می دیدیم و گاهی حتی بهش اعتراض می کردیم ... اما بی فایده بود .
و حالا ... اون پسر بچه ی کوچولویی که یه زمان بین همه ی هم سن و سالاش نمونه بود و همه بهش غبطه می حوردن ... شده یه عکس و یه شماره ، تو این پرونده ... ـ که آخرین پرونده ای بود که قول داده بودم یه جورایی تو این قضیه داخل بشم و همکاری کنم ـ ...
حدود ده سالی می شد که ندیده بودمت ... یادم میاد اون موقع ها سرخ و سفید و تپل بودی ... با چشمای عسلی و موهای خرمایی ... امّا حالا ...
چقدر لاغر و تکیده شدی ... گونه های فرو رفته و چشمای بی رمق ... اما با همون نجابت کودکی ...
حساب می کنم ... درسته ... الان باید ۱۹ سالت باشه ... اما عکست .....
با دست پاچگی و دلهره شرح پرونده رو می خونم ...
چطور باور کنم ؟!!! جوونی در ۱۹ سالگی همه چیز ! رو تجربه کرده ، همه چیز ......... دو بار ازدواج نا موفق ...و ... و ... و در حال حاضر از راه تزریق ادامه ی حیات می ده !!!
باورت می شه یکی از چند باری که آرزوی مرگ کردم ، همون لحظه بود ؟ ... و از اون بدتر روزی که با چشمای خودم دیدمت ... تو رو با پیرهنی مشکی و شلوار جین ... با قدی بلند ، اما شل و قوز کرده ... با سیگاری تو دستت ...
خودتو پشت ستون وسط سالن قایم کردی ... و این دل منو بیشتر آتیش زد ... و به خودم لعنت فرستادم که چرا اتفاقی چشمم بهت افتاد ، که تو خجالت بکشی ...
دلم می خواست مثل اون موقع ها بیام جلو و باهات حرف بزنم ... از درس و مشقت سوال کنم ... و تو با شرم و حیای خاص خودت سرتو بندازی پایین و بگی : « ای ... بد نیست »
دلم می خواست هر چی دارم بدم تا بچه ای رو که می شناختمش و همیشه به مادرش به خاطر داشتنش غبطه می خوردم ، از این منجلاب نجات بدم ...
دلم می خواست می تونستم تو چشمات نگاه کنم و بگم : پسرم ، تو کجا ... اینجا کجا ؟!!!
دلم می خواست .............
دلم می خواست .............
و حالا از اون روز تلخ ده سال می گذره ... نمی دونم تو کجایی و با زندگی چیکار می کنی ... اما می دونم تو جامعه ، هزاران بیمار مثل تو هست که پر پر شدنشون ، انقراض خیلی چیزاست ... هزاران بیماری که باید کمکشون کرد تا دوباره زندگی رو رنگی ببینن و ................