سلام
وقتي مي رفت بهم گفت
مراقب دلم باش
يه وقت نكنه خونه ي دلمو گرد و غبار بگيره ها
تنهاش نذاريا
مرتب بهش سر بزن
آخه دل من
توي سينه ي خودته
...
حس غريبي بود
با خودم گفتم
يعني واقعا ممكنه اينجا رو هم گرد و خاك بگيره ؟؟!!!!
خونه اي كه تشعشع انوار پاكش دنيا رو پر كرده
و دلي كه عشق تموم عالمو توي خودش جا داده
و خلقي رو سرمست از شراب ناب محبتش كرده
...
ولي
واااااااااي
كه اگه بشه
چي مـــــــي شه !!!
شده تا حالا وسوسه بهت غلبه كنه ؟
شده بدوني انجام كاري يا افتادن اتفاقي مطلوب هيشكي نيست
و از خدا بخواي كه اون حالت پيش نياد
ولي
توي اون كار يا اتفاق
نفعي شخصي براي خودت متصور باشه كه
ته دلت
بدتم نياد كه از يه راهي به اون سود شخصي برسي ؟؟!!
شيطون
بد خناسيه !
نيست ؟
منم ته دلم گفتم
واي كه اگه حتي به اندازه ي وزن بال پشه اي (؟!) هم گرد و خاك بشينه توي خونش
وقتي مي رم پاكش كنم
مي تونم اون غبارو به عنوان تبرك براي خودم نگه دارم
اما
چه خيال خامي !
معدن عشق و غبار ؟؟!!
هيهات
...
وقتي مي رفت
بهم گفت
منتظرم بمون
خيلي زود بر مي گردم
و
الان قرنهاست كه در انتظارشم !
بدون ذره اي نا اميدي
بدون لحظه اي ترديد
مي دونم كه هنوز دير نشده
...
وقتي مي رفت يادم نيست چند شنبه بود
ولي
حس مي كنم اون روز از مشتقات شنبه نبود
اصلا فكر كنم اون روزم جمعه بود
آخه وقتي مي رفت
بهم گفت روز جمعه منتظر برگشتنش باشم
منم باورش كردم
هر چند كه توي دلم بهش گفتم
تو نه رفتنت دست خودته
و نه برگشتنت
اما
از همون روز اولي كه رفت
مطمئن بودم و هستم كه روز جمعه برميگرده
نه
بهتره بگم
مطمئن بودم و هستم كه
روزي كه برگرده
حتما روز جمعس
...
استادي ازم پرسيد
اگه روز دوشنبه بياد
اون قدر يقين داري كه باورش كني ؟
با خودم گفتم
روزي كه مياد
هر چند شنبه كه باشه
روز جمعه ي واقعي همون روزه
بعد دلمو بردم در خونش
و بهش گفتم
آقا من موچم !!!
استادم مي گه ممكنه دوشنبه بياي
من جمعه منتظرت بودم
اصلا بيا نه جمعه باشه و نه دوشنبه
اصلا بيا ميانگين بگيريم
اصلا
روز چارشنبه برگرد !!!!
...
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست ، خدايا به سلامت دارش
...
« مسيح »
*******
ادامه را بخوان ...