یا قادر
افکار در هم بر هم قدرت کار کردن رو ازم گرفته بود . نمی تونستم تمرکز لازمو داشته باشم . می دونستم تا آخر روز همین آش و همین کاسه ست . خوب دیگه صبح که اینجوری شروع بشه ، همینجوری ام پیش میره ... مگه یه معجزه اتفاق بیفته ... یه پیشامد شیرین ... مثل شنیدن یه خبر خوش ... یا دیدن یه عزیز ... یا شنیدن یه صدای گرم ... صدای اذان ... صدای امید
دست چپم رو تکیه گاه سرم کرده بودم و با انگشت اشاره ی دست راست شکلای خیالی رو میزم رسم می کردم . گاهی یه لوزی با دو خط متقاطع در وسط ( عمود منصفه اسمش ؟؟؟ ) ... گاهی یه دایره ی هاشور زده ... گاهی ام چند خط کج و معوج و ناهمگون که در یه نقطه به هم نزدیک می شن ، اما همدیگه رو قطع نمی کنن .
ذهنم درست مثل یه بازار شلوغ شده بود . بازاری که هر کی جنسی رو در اون عرضه می کنه ـ مثل همین بازار سرپوشیده ی تاریخی خودمون که از فرط شلوغی و آمد و شد ، سالی یه بار هم اگه مجبور نباشم ازش عبور نمی کنم ـ بازاری که هر از گاهی فروشنده های سیار همزمان یا متناوب با فریادی گوش خراش جنسشون رو تبلیغ می کنن و باعث آلودگی صوتی ! می شن .
انگار یه قلم موی بزرگ و بیست سی جور رنگ مختلف دست یه بچه ی سرتق داده بودن و اونم با اشتیاق تمام تند و تند داشت بوم ذهنمو خط خطی می کرد ... قرمز ... سبز ... زرد ... مشکی ... آبی ... بنفش .
گاهی یه یه نقطه ی نه چندان دور خیره می شدم و دنبال چیزی می گشتم . شاید کسی ... شاید چیزی ... شاید علامت سؤالی ... شاید جوابی برای سؤالی ... درست نمی دونستم چی !!!
ناخودآگاه یاد حرف پدر شوهرم افتادم که می گفت دست به چونه نشینین ، غم میاره ... دستمو از زیر چونه ام برداشتم !
نمی دونم خانم آبدارچی کی اومده بود و برام چای آورده بود که ندیده بودمش ، با این که به یه نفطه تقریباً نزدیک در اتاق زل زده بودم ! زمانی متوجه حضورش شدم که دستشو رو پیشونیم حس کردم : واااااااای چه تبی داری !!! می خوای به جای چای برات یه لیوان آب خنک بیارم ؟ ... روم نشد بگم نیکی و پرسش ؟ خوب بیار دیگه ... به جاش گفتم : نه قربون دستت ، نمیخواد زحمت بکشی !
اما چرا وقتی آدم کسله یا فکرش مشغوله همه فکر می کنن یه چیزش هست ؟ چرا فکر می کنن مریضه ؟ دنبال نشونه های مریضی تو جسمش می گردن ... آخه من اصلاً تب نداشتم ... تازه کمی هم از حد معمول سردتر بودم .
داشت باورم می شد : نکنه واقعاً مریضم ؟! ... جسمی یا روحی ؟ ... جسمی ؟ نه ... روحی ؟ شاید ... شایدم خسته ام ... خسته ی روحی .
از صبح داشتم به رنگ سفید فکر می کردم : ای کاش می شد همه ی چیزایی رو که باید سفید باشن ، سفید و پاک نگه داشت ... مثل ظروف آشپزخونه ... مثل کاشیای حموم و سرویس بهداشتی ... مثل ابرا ... مثل نور . کاش می شد نقاط آلوده ی ذهن و روح رو یه جورایی پاک کرد ... بعدشم مثل یه پارچه ی شسته شده و تمیز تمیز ، اونو پهن کرد و چروکای احتمالیشو اتو کرد . کاش می شد همه چی همونی باشه که لایقشیم ... اگه اینطور بود چه خوب بود ! اما باز به خودم می گفتم :
جان دلم ، در اگر نتوان نشست ........
خانم آبدارچی هم رفت و چای هم سرد شد و عقربه های ساعتم گرچه به کندی ، اما جلو رفت و آشفته بازار ذهن من خلوت نشد که نشد ............
*******
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت ؟
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت ؟
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت ؟
« هوشنگ ابتهاج »
