به نام او
آدما وقتی که دلشون می گیره ، به لحاظ درونیاتشون و شرایط روحی و جسمی و فیزیکی متفاوتشون ، در مواجهه با دلتنگی و حزن ، واکنش های مختلفی نشون می دن :
» بعضیا کز می کنن یه گوشه و زل می زنن به یه نقطه و اصلاً انگاری تو این دنیا نیستن ... نه چیزی می بینن ، نه چیزی می شنون
» بعضیا فکر می کنن دنیا به آخر رسیده و به انتهای خط رسیدن
» خیلیای دیگه بی حوصله می شن و با یه تلنگر آوار می شن رو سر اطرافیان
» یه عده هم خودشونو سرگرم می کنن تا غم عالم فراموششون بشه
» یه عده هم می زنن به طبل بی عاری ، که آن هم عالمی دارد
» بعضی ها سعی می کنن با تلقینات مثبت قال قضیه رو بکنن
» یه تعداد قلیل هم سعی می کنن منطقی برخورد کنن و منتظر طلوع دوباره ی آفتاب گرم امید از پشت ابرای رهگذر ملال باشن
» خیلیای دیگه هم خیلی کارای دیگه می کنن
» خیلیای دیگه هم اصلاً هیچ کاری نمی کنن
تو چیکار می کنی ؟
وقتی غمگینی ، چه بلایی سر خودت و دلت و روحیه و افکار و زندگی خودت و اطرافیانت میاری ؟
آره خوب ... تو هر حالی که داشته باشی ... هر فعل درست یا خطایی که ازت سر بزنه ، روی تک تک اجزاء هستی اثر می گذاره ... تو همه ی دنیا رو تحت تأثیر قرار می دی
امّا واقعاً ، یک چنین لحظاتی ( منظورم همون وقتاییه که سگرمه هامون تو همه و بغ کردیم ) کی به فکر کنش و واکنش و اثر سوء و نوع تأثیر روی کائنات و اینجور چیزاست ؟!
اصلاً این حرفا به چه درد می خوره ؟ ... حالا پیش خودت می گی باز این بوتیمار حرفای صد تا یه غازش رو شروع کرد ...
شایدم باز نصیحتم کنی و خیلی حرفای دیگه
یا با خودت بگی باز چه مرگشه ؟ این که همیشه ی خدا دلش گرفته !!!
شایدم دنبال دلیل بگردی
خوب
بهت حق می دم
آدما وقتی اینجوری ان ، معمولاً نه خودشون حوصله ی کسی رو دارن ... و نه کسی می تونه تحمّلشون کنه
بگذریم ... دلت می خواد بدونی من وقتی دلم می گیره تو ردیف کدوم یکی از اون بالایی ها قرار می گیرم ؟ ... باشه برات می گم
وقتی دلم می گیره ( که گاهی دلیلش روشنه و گاهی وقتا حتّی خودمم نمی دونم چه مرگمه !!! ) گذشته از این که باید مراقب باشم چشمم تو چشم کسی نیفته ـ چون هر بنی بشری که نگام کنه می فهمه که حال خوبی ندارم ـ ... گذشته از این که حوصله ی هیشکی حتی خودمو ندارم ... گذشته از این که نمی تونم سرمو به هیچ کاری گرم کنم و تلقین مثبتم هیچ دردی ازم دوا نمی کنه ....... امّا می دونم چه جوری آروم می شم .
یه خبر خوش ... یه لبخند ... یه صدای آشنا ... یه دلجویی ... یه دست گرم ... یه نوازش پر مهر ... یه نگاه مهربون ... یه کلام امید بخش .......... و رفتن به یه دهکده ی قشنگ ... دهکده ای که هر گوشه اش آرامشی وصف نشدنی بهم می ده ... هر کدوم اینا می تونه همه ی ابرای تیره و تار دلمو با یه اشاره محو کنه
رفتن به اون دهکده ـ یک چنین وقتایی ـ عادت همیشگی منه
وقتی دلم می گیره ، وقتی احساس می کنم نیاز دارم از نظر روحی شارژ بشم ، راه می افتم به سمت دهکده ...
خیلی روزا به دیدار دهکده می رم
شاید روزی راجع بهش براتون حرف زدم ... فعلاً خیلی زیاده روی کردم

... تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
ستاره ها به سلام تو آمدند :
سلام
سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز
سلام بر تو که دست تو آشیانه ی مهر
سلام بر تو که روی تو آشنایی ماست
...
هوشنگ ابتهاج