کلمه ای دارم
کمر بستهی تکرار
بگویم ؟
...

آوخ ... کز این حصار دل آزار خسته ام
خ .................................. خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هيچش الاّ هوس قمار ديگر
س ........... سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد / لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم
ت ................... تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
ه ..................................... هر روز بی تو روز مباداست
ا ...................................... از کجا می دانید که نخواهد ترکید / ناگهان بغض یتیمانه ی این خاموشی ؟
م ....................................... ماندن نبودن است ، بودن روانه بودن / گیرم که صخره ها نشنیده بگیرند
...
شنبه / ۵ صبح :
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
...
( امروز به خودمان مرخصی می دهیییمم )
...
یک شنبه / از نمی دانم چه وقت تا الان که قرنی بر من گذشته است :
برای تو می نویسم ، تنها برای تو :
حرف های زیادی برای گفتن دارم و حرف های بسیاری را دلم می خواست از تو بشنوم . افسوس که حذر می کنی
می نویسم با درد ... با اشک هایی که نمی دانند برای چه و برای که می ریزند . برای تو ؟؟؟ یا برای خودم ؟؟؟
همیشه نوشته هایت را می خواندم ... یادم می آید یک بار هم جرأتم را جمع کردم و چند کلمه ای برایت نوشتم
اما دیروز ...
با کامنتی که برای یکی از دوستان گذاشته بودی ، یک بار دیگر راهی خانه ات شدم
خواندم و ... خواندم و ... خواندم و ... نمی دانم چندین و چند بار کلماتت را مرور کردم . نمی گویم کاملاً می فهمم چه می کشی ... نمی دانم روزگار ، دلت را آماج کدامین تیر زهر آلود خود کرده که این چنین درد می کشی
ولی یک چیز را خوب می دانم ... برایت نوشتم ، باز هم می گویم که من هم خیلی وقت ها احساس کردم که به بن بست رسیده ام ... به آخر خط زندگی ... فکر می کنم کمتر کسی به این حال دچار نشده باشد
من هم مثل تو طاقت حرف های دیگری را نداشتم ... چه کسی می دانست من چه می کشم ؟
ولی ... همیشه گوشه ای از قلبم بارقه ای هر چند ضعیف سو سو می زد ... نور کوچکی که مرا به ادامه ی راه می خواند ... به ایستادن ... به قوام ... به زندگی
... از یکی دیگر از دوستان مشترکمان ، به اصرار شماره ات را گرفتم ... نه برای نصیحت کردن ( که نه صلاحیتش را دارم ، و نه آن را می پسندم )
گرفتم تا بنشینم پای درد دلت ... خوب می دانم این طور مواقع علیرغم بی حوصلگی ، آدم به دنبال یک شنونده ی صبور می گردد ...
گرفتم تا بگویم تو تنها نیستی
تا بگویم می توانم برایت حتی برای دقایقی کوتاه سنگ صبوری هر چند حقیر باشم
دیشب چندین بار اس ام اس زدم ... اما جوابی دریافت نکردم . امروز نیز ... اما ... تا این که ساعتی پیش دیدم پیامی از تو دارم ... دست پاچه و مضطرب بودم ... از پدر که کنارم نشسته بود ، خواستم برایم بخواند ...
خواند و من ... خودم را پوچ و حقیر و نالایق تر از تصورم دیدم
خواند و من زار زار گریه کردم و او دلداری ام می داد
چقدر دلم می خواست همان موقع تماس بگیری و با پدر حرف بزنی
بعد از دقایقی خودم چند بار زنگ زدم ... ولی افسوس که راه رفاقت بسته بود
می دانی مواقعی که حال تو را دارم و مثل تو احساس می کنم دنیا دیگر جایی برای ماندن نیست ، چه می کنم ؟
می نشینم و به نعمت هایی که خدای رحمان به من ارزانی داشته فکر می کنم ... مهم تر از همه ی آنها بچه هایم ... فرشته های معصومی که با چشمان امیدوار و درخشان نگاهم می کنند و با بودنشان کانون زندگی ام را به بهشتی بی بدیل ، تبدیل می کنند ...
و ................
فعلاً تا همین جا بس است ... دیگر دستانم یاری ام نمی کنند
فقط خواهشی دارم و امیدوارم این یکی را اجابت کنی
اگر به این نتیجه رسیدی که تصمیمی که گرفته ای ، آخرین و مناسب ترین راه است ، مرا خبر کن . شاید روزی به کار من نیز بیاید
دوست تو ... نرگسی
...
دوشنبه / ابری تر از هر دوشنبه ای :
آسمان را با چشمانم نوشیدم ...
...
سه شنبه / ۷ دقیقه بعد از نیمه شبی به بلندای همه ی چراهای عالم :
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
...
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه ها ی نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
...
خودخواهی آدم ها دلم را می فشرد
قلبم را چنگ می زند
...