پاییز ، سرنوشت محتوم بهاره
پاییز ، دیر یا زود خودش رو به سبزینه ی بهار تحمیل می کنه
هیچ بهاری نیست که جاودان بمونه
ولی
" من گمان می کردم
دوستی
مثل سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی "
من گمان می کردم می شه بهار رو همیشه داشت ، حتی تو سوز و سرمای چله ی زمستون
حتی خودم رو همیشه بهاری می دیدم ... کمتر کسی چهره ام رو بی لبخند می دید ... تو دلم امید و شادی غنج می زد ... به قول خانواده ام ، گاهی با یه دختر بچه ی شاد و سر خوش پنج ساله هیچ تفاوتی نداشتم ... تو اوج مشکلات سعی می کردم با صبوری و آرامش خودم رو با پیش آمدها وفق بدم ...
ولی حالا !
اونقدر ضعیف و شکننده شدم که با هر تلنگری آوار می شم تو خودم ... خنده ؟ ... چه واژه ی مضحکی ! خیلی وقته باهاش بیگانه ام ... حرف زدن یادم رفته ... وقتی هم حرف می زنم می بینید که مثل بوتیمار اونقدر می نالم که یکی بگه تو چقدر ناله می کنی ... یکی بگه اینا رو اینجا می نویسی که بهت ترحم کنن ... یکی بگه شکستی ...............
حال و روزم مثل دیوونه ایه که تو کوچه و خبابون هدف سنگای ریز و درشت بچه ها می شه و هیچ کاری از دستش برنمیاد ... فقط دستاشو معصومانه رو سرش می گیره و سعی می کنه فرار کنه و از تیر رس اونها دور بشه
می بینی ؟
می بینی نرگسی محکم و استوار به چه حال و روزی افتاده ؟
می دونم که برداشتای مختلفی از حرفام می شه
ممکنه دوستی فکر کنه واقعا به سرم زده و مجنون شدم !
یا ممکنه فکر کنه در میانه سالی ، حال و هوای جوونی اومده سراغم و عاشق شدم !
یا هر فکر دیگه ای ...
اینا همش هم درسته و هم نادرست ... چرا که تنها چیز با ارزشی که دارم عشقیه که باهاش متولد شدم و باهاش می میرم ... عشق برای من پدیده ی جدیدی نبوده و نیست
دوستای نزدیکم می دونن که اگه در یه ارتباط دوستانه و صمیمانه اولین قدم رو بردارم ، تا آخرش هستم ... به قول معروف اگه بگم " یا علی " رفاقتم عمرانه ست ... مگه این که وضعیت به شکلی تغییر کنه که احساس کنم نبودنم بهتر از بودنمه ... یا این که کسی که باهاش دست دوستی دادم خودش کات کنه
در غیر اون صورت قطع این وابستگی به قیمت گزافی برام تموم می شه
سرزنشم نکنید ... می دونم داشتن این همه تعلق خاطر ، عاقلانه نیست ... ولی تو این یه مورد من تابع عقل نیستم ، حتی اگه برام متأسف باشید !
بعید نیست فکر کنید این همه وابستگی و این همه علاقه به احتمال قوی در مورد کسی از جنس مخالفه !
ولی جالبه بدونید " او " از جنس مخالف که نبود هیچ ، بلکه خود " من " بود . یکی از جنس خودم و از من به خودم نزدیک تر ... و ما مثل یک روح واحد در دو جسم جدا از هم بودیم
.................................................. بقیه را بگذار بماند که گریه مجالم نمی دهد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز متوجه شدم تنها دل من پاییزی نیست ... چنار مهربون کنار پنجره ام نیز خیلی زود میزبان پاییز شده ... هم او که دستان سخاوتمندش ، همیشه برای در آغوش کشیدن لحظه های بارانی ام گشوده ست
عزیزم پاییزت مبارک

دلم می خواد یه دل سیر بخوابم
یه خواب خییییییییلی طولانی
از اونایی که پشتش بیداری نداره ...
دلم می خواست همین الان امامزاده هفتاد و دو تن باشم
همون جایی که حاج کاظم ساروقی درش حافظ کل قرآن می شه
بعدش هم یه سر برم آرامگاه سهراب
بعدش هم ...
کاش ماشینمو داشتم هنوز
ولی بهتر که ندارمش ... حوصله جیره بندی بنزین رو ندارم
گمون کنم بازم درجه ی تبم روی هزار و سیصد و این حدودا باشه .............

می دانی ؟
قوانین دستوری من با همه ی عالم فرق دارد
در دستور زبان من
بعد از "تو"
"او"
نمی آید
در دستور زبان من
دو ضمیر مفرد وجود دارد
یک ضمیر جمع
"من"
"تو"
"ما"
...