خیلی وقت بود دنبال بهونه ای بودم ، تا مثل اون روزا بغلت کنم ، ببوسمت و به زبون بی زبونی بهت بگم خیلی دوستت دارم ... خیلی وقت بود احساس می کردم دیگه مثل سابق دوستم نداری ... حس خوبی نیست ... می دونی ؟ انگار یه هو معلق می شی بین زمین و هوا ... انگار رو کلّ این کره ی خاکی تنهای تنها شدی ... خیلی سخته
از اون روزی که صدات بلندتر از حدّ معمول شد و لبخند نرم و خوشایند همیشگیت ، جای خودش رو به اخمی تلخ داد ، بند دلم پاره شد ... می دونستم یه فاجعه داره رخ می ده ... مثل سقوط بهمن ... مثل هجوم یه سیل ویران گر ... مثل ......... مثل شکستن دلم ... مثل تولد شوم یه فاصله ی نازیبا ... یه فاصله ی کشنده ..................... زیاد طول نکشید ، ولی خسارات زیادی به جا گذاشت ... اون زلزله ی چند لحظه ای
همون موقع هم مهربون بودی ، اما من نمی دیدم ... همون موقع هم می خواستی بگی دوستم داری ، اما زبونت عوض شده بود ... من با اون زبون آشنا نبودم ... چرا یادم نداده بودی ؟ ... چرا نگفته بودی آدما بعضی وقتا تلخ می شن و پشت اون تلخی یه دنیا حلاوته ؟
یادته ؟ برام می خوندی :
تو که ماه بلند آسمونی
منم ستاره میشم ، دورت میگردم
تو که ستاره میشی ، دورم میگردی
منم ابری میشم ، روتو میگیرم
تو که ابر میشی ، رومو میگیری
منم بارون میشم ، تند تند میبارم
تو که بارون میشی ، تند تند میباری
منم سبزه میشم ، سر در میارم
تو که سبزه میشی ، سر در میاری
منم گلی میشم ، پهلوت میشینم
تو که گلی میشی ، پهلوم میشینی
منم بلبل میشم ، چهچه میخونم
آاااااااااه که چه روزایی رو پشت سر می ذاریم و قدرشونو نمی دونیم ...
اما دیروز روز خوبی بود ، شکر خدا ... دو دل بودم بیام به دیدنت یا نه ... دلم می گفت برو ، شیطونه می گفت نه ... دلم می گفت که تو هم می خوای منو ببینی ، شیطونه می گفت اون مغرورتر از این حرفاست ... بالاخره این میونه دلم بود که پیروز شد و شیطونو فرستاد پی کارش
بی معطلی رفتم قنادی و یه جعبه شیرینی ناپلئونی خریدم و بعدشم گل فروشی و یه دسته گل مارگریت گرفتم و راهی دیدنت شدم ... توی راه دلم می لرزید ... هم مشتاق بودم ، هم نگران ... راستش می ترسیدم برخورد سردت منو بسوزونه ... درست نمی دونم ، نگران شکسته شدن احتمالی غرور خودم بودم ، یا ناراحت شدن تو
هر چی بود ، حس غریبی بود ... طبق معمول سعی کردم خودمو کنترل کنم و با اعتماد به نفس قدم بردارم ... چادرمو مرتب کردم و شیرینی و گل رو تو دستم جا به جا کردم و .......... زنگ در خونه ات رو زدم ... سرمو گذاشتم رو شیشه ی در و نگاهی داخل خونه انداختم
باورم نمی شد خودت داری میای درو باز کنی ... اما خودت بودی ... اینو وقتی کاملاً باور کردم که ، گرمای آغوشت رو با تموم وجودم حس کردم ... وقتی که برق اشک رو تو چشمای مهربونت دیدم
دیگه نذار احساس تنهایی کنم بابا ... باشه ؟
دستاتو می بوسم بابا
خیلی دوستت دارم

برای تنهایی های دلم :
جا مانده است
چيزی جايی
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و نه دندان های سفيد
" حسین پناهی "