بابایی !
نمی دونم چرا امروز و امشب اینقدر یاد شما می افتم ! بیشتر از هر چیز اون دو تا چشم درشت عسلی همیشه کمی خیس یادمه ... پس بگو چرا همه می گن همیشه انگاری یه قطره اشک ته چشمای منه ، به شما بردم بابایی . اما امروز یه قطره نیست و ......... بی خیال بابا بزرگ ... باز این دختر کوچولوت داره خودشو لوس می کنه ... باور کن چیزیش نیست .
آره بابایی جونم ... امروز و امشب همش جلوی چشممی ... یه لحظه از یادم نمی ری . فکر کنم علتشو پیدا کردم . بعد از مدت ها امروز صبح ، رفتم سر وقت دفتر قدیمی شعرم ... همون که مونس دوران دانشجوییم بود .
اولین شعر ، همون مناجات زیبای مرحوم سنایی غزنویه ، که شما همیشه با لحنی زیبا زیر لب زمزمه می کردی و ما از شنیدنش لذتی شیرین و بی نظیر می بردیم :
ملکا ذکر تو گویم ، که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره ، که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم ، که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری ، تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ، ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت ، نه به فرزندیت حاجت
تو جلیل الجبروتی ، تو نصیرالامرایی
تو حکیمی ، تو عظیمی ، تو کریمی ، تو رحیمی
تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی ، بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی ، بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن ، بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی ، بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن ، که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن ، که تو در وهم نیایی
نبُد این خلق و تو بودی ، نبوَد خلق و تو باشی
نه بجنبی ، نه بگردی ، نه بکاهی ، نه فزایی
همه عزّی و جلالی ، همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری ، همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی ، همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی ، همه کمّی تو فزایی
احدُ لیس کمثله ، صمدُ لیس لهُ ضدّ
لمَن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
چه خوب بود روزای بودنت ... چه گرمایی داشت وجود منورت ... چه لذتی داشت پشت سرت نماز خوندن ... یادته بابا بزرگ ؟ یادته یه بار من و مژگان دایی حین نماز گندم شاهدونه می خوردیم و شما فهمیدی و بعد از نماز چقدر برامون حرفای قشنگ قشنگ زدی ؟ ... اون روزا ما کوچیک بودیم . من هشت سالم بود و مژگان هفت سالش .
چه عاشقونه می نشستیم و به صوت قرآن شما گوش می کردیم ... اون صدا زمینی نبود ... مثل خودت که از یه جای دور اومده بودی و چند صباحی زمین خدا رو معطر کردی و رفتی .
بابا بزرگم یادته یه بار شب کلاهتو برداشتم و چقدر دنبالش گشتی و آخرش فکر کردی کار خاله کوچیکه ست ؟
آخ بابایی ... یادش به خیر اون روزای رنگین کمونی ... عصر که می شد آبپاشی سنگای حیاط و بعدش پهن کردن دو سه تا فرش و بخار قشنگ سماور و چای تو استکانای لب طلایی و نون سنگک و شام دور هم و یه دنیا صلح و صفا ، کنار شما و مادر بزرگ ، و شب ها خوابیدن روی پشت بوم و سفارشای اکید شما واسه این که مواظب من باشن ، از اون بالا نیفتم پایین ... اون روزای خوب فقط سالی چند بار تکرار می شد ، وقتی که بابا مرخصی می گرفت و ما رو می آورد پیش شما .
همیشه عزیزترین نوه ات بودم ، شاید چون اولینشون بودم ... بابا بزرگ یادت میاد وقتی فؤاد به دنیا اومد و من همین اسمو پیشنهاد دادم ، شما چقدر مخالفت کردی ؟ می گفتی آخه بابا جون یه اسمی بذارید که من بتونم تلفظ کنم ، فؤاد هم شد اسم ؟ ... ولی بالاخره همون شد که من می خواستم و شما زمانی یاد گرفتی درست صداش کنی که فؤاد قدش از همه ی نوه هات بلندتر شده بود ... الهی قربون سادگیت برم بابایی .
تا وقتی دایی احمد رو داشتیم رشید و چالاک بودی ... دایی که از بینمون رفت ، خودت گفتی : کمرم شکست ... و بعد از اون دیگه ندیدم صاف راه بری ... بعد از اون ، همیشه دستات پشت کمرت تو همدیگه چفت می شدن و آروم آروم قدم برمی داشتی ... بعد رفتنش نگاهات همیشه خیس بود و خیره به یه جای دور .
بابایی !
تا شما بودی دنیا یه جور دیگه بود ... باورت نمی شه ؟ همه با هم مهربون بودن ... اصلا همه ی آدما انگار قلبشون از آینه بود ... مثل خودت ، که دل عزیزت عین یه چشمه ، صاف و زلال بود ... وقتی مامان از پیشت برمی گشت ، می گفت بابا بزرگت همیشه اول حال تو رو می پرسه ... و من تو عالم بچگی و نوجوونی دلم غنج می زد و ریسه می رفتم از خوشی .
روزی که از بین ما رفتی من کنارت نبودم ، اما اونهایی که بودن می گفتن تا آخرین لحظه سراغ من و بچه هامو می گرفتی ...
بابا بزرگ آسمونیم ، دیگه هیچی مثل قدیما نیست
بابایی آدما خیلی سنگ شدن بابایی
بابایی دل شکستن مثل آب خوردن شده
بابایی دیگه هیشکی واسه خدا کاری نمی کنه
بابایی قشنگم ، اونقدر همه محو زمینن که رنگ آسمون رو از یاد بردن
بابایی عزیزم ، هنوزم از گلدسته های مسجد محله تون سه نوبت صدای اذان بلند می شه ، اما آدمایی که میرن تا نمازشون رو به جماعت بخونن ، با آدمایی که اون موقع تو همین مسجد نماز می خوندن خیلی فرق دارن ... از زمین تا آسمون
بابایی ... عزیز دلم ... این جور وقتا از طرفی خوشحالم که نیستی ، تا شاهد این همه زشتی باشی ... از طرفی دیگه دلم می خواد باشی و سرمو رو شونه های استوارت بذارم و برات درد دل کنم .
آره بابا بزرگ جونم ... درست فهمیدی ، نسترنت خیلی خسته شده ... دنیا گاهی خیلی براش تنگ و کوچیکه ... یادته ؟ هیچ وقت قفس رو دوست نداشتم ... یادته فنچای دایی رو پر دادم ؟
تو هم می تونی بابایی ... می تونی این پرنده رو .......... بگو باشه بابایی ... بگو باشه
...

شور و حال کودکی ، برنگردد دريغا
قیل و قال کودکی ، برنگردد دریغا