از همون روزایی که یه دختر بچه ی کوچولوی مو طلایی بود و دغدغه ای جز دوچرخه ی قرمزش نداشت و هیچ سرگرمی مثل اون براش دلچسب نبود ؛ تا وقت گیر می آورد ، می رفت سراغ بوته ی رز صورتی گوشه ی حیاط و تند و تند براش حرف می زد ؛ و این عادت قشنگ سال ها ادامه داشت .
از همه چیز و همه جا می گفت براش ... از شیطونیای خواهر کوچیکترش ... از بدجنسی دوستش مریم که آدامس باد کردنو یادش نمی داد ... از بهمن ، پسر همسایه که دائم کیف قفل دار و مدرسه رفتنشو به رخ اونا می کشید و دلشونو آب می کرد ... از کوزت بیچاره ی داستان بینوایان که همیشه بابا یا مامان با صدای نه چندان آهسته برای هم می خوندن و اونم یه گوشه می نشست و با دقت گوش می کرد .
گاهی ام که از دوچرخه ی دلبندش دل می کند ، چادر نماز سفید قشنگشو که پر از شکوفه های سبز و صورتی بود بر می داشت و عروسکشو بغل می کرد و همراه دوستای جون جونیش مریم و خدیجه و نادیا می رفت بساط یه مهمونی چهار نفره ی صمیمی رو زیر درختچه های یاس پهن می کرد ... یکی می شد مامان و یکی می شد خاله و یکی بچه ی مامان و یکی بچه ی خاله ...
وقتی بارون می اومد ، جمعشون گرمتر می شد . عین بچه گنجشک یه گوشه تو دل هم جمع می شدن و چادرو رو سرشون می کشیدن و با چه لذتی غرق تماشای بارون می شدن و تا وقتی که صداشون نمی کردن ، این ضیافت ادامه داشت .
از همون وقتا عاشق گل و گیاه و سبزی چمن و آبی آسمون و خیسی خاک و شرشر بارون و جیک جیک گنجشکا و پچ پچ قمریا و با ناز بیرون اومدن جوونه ها از دل زمین و لکه های ریز و درشت و سفید ابرا و پشت کوه رفتن خورشید و آفتابی شدن ماه و گذشتن تر و فرز شهابا و صدای صاف و جیغ جیرجیرکا و قور قور نه چندان زیبای قورباغه ها و دنبال دب اکبر و دب اصغر تو آسمون گشتنا و هزاران هزار چیز دیگه بود .
این طبیعت رمز آلود هوش و حواس دختر کوچولو رو به تاراج برده بود . حتی دونه های زرد و قهوه ای یه گیاه پر بار خاکشیر ... خارای خشن کنگر ... قارچای یک شبه ای که هنوزم نفهمیده چه جوری بعد از چند ساعت بارش بارون یه هو سر و کله شون پیدا می شه ... شاخ گوزنا ... زل زدنای گربه ها ... معصومیت قمریا ... قطره های تر و تازه ی شبنم ... چشمک زدن ستاره ها ... انتظار اومدن عمو نوروز ، سر سفره ی هفت سین ... و خیلی چیزای دیگه ، هر کدوم بهونه ی خوبی بود تا یه گوشه بشینه و مدت ها بهشون زل بزنه و تو فکر فرو بره . گر چه هر بار ، آخرش بی این که به نتیجه ی درست و حسابی برسه ، قید فکر کردنو می زد و می رفت دنبال بازیش .
وقتی که توی خونه نبود ... وقتی که دوچرخه اش بی سرنشین ، به دیوار حیاط تکیه داده بود ... مادر می دونست کجا باید دنبالش بگرده .
یادش به خیر اون روزا ... روزای سفید و پروانه ای ... روزایی که آسمونش همیشه پر رنگین کمون بود .
از اون روزای رنگین کمونی سالای زیادی می گذره ... دختر کوچولو هم بزرگ شد ... دغدغه هاشم روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد ... دوستای نازنین بچگیشو پشت غبار خاطره ها گم کرد ... اما حسّ خوش کودکیش رو هیچوقت نذاشت از دست بره ... هنوزم که هنوزه روحش کم سن و سال و خردسال مونده .
هنوزم وقتی تو خیابون داره راه می ره ، بدش نمیاد مثل اون روزا ، رو جدول قدم برداره ... وقتی به یه جای سرسبز می رسه ؛ دلش می خواد کفشاشو بیرون بیاره و رو سبزه ها بدوه و از کنج دل درختا رد بشه تا شاید صدای شاخ و برگ و ریشه ی اونا رو بشنوه ... دلش می خواد رو پوست زبرشون دست بکشه و به قلبایی که تنشونو زخمی کردن اخم کنه ... دلش می خواد وقتی یه هو یه عالمه پروانه ی سفید رو همزمان می بینه ، از خوشحالی جیغ بزنه و بالا پایین بپره ... دلش میخواد یه قاصدکو کف دستش بگیره و با یه بوسه اونو راهی کنه و بگه برو پیش خدا ... دلش می خواد وقتی به دریا می رسه ، بازم گوش ماهی جمع کنه ...
هنوزم قمریا که میان پشت پنجره ی اتاقش ، اگه بتونه ، یکیشونو بغل می کنه و یواشکی ازش می پرسه : عزیزکم ! این همه وقت شما تو گوش هم چی پچ پچ می کنین ؟
هنوزم دلش برای رز صورتیش تنگ می شه ... دوست داره کنارش بشینه و زل بزنه به گلبرگای نازش و یه دل سیر براش حرف بزنه ... حرفایی که شاید واسه هیشکی نتونه بگه
واسه همینه که هنوزم ، گاهی همون دختر بچه ی دیروزهای دوره ... دختری که دلش نمی خواد هیچ وقت بزرگ بشه . دختر بچه ای که گاهی خیلی از کارای آدم بزرگا براش عجیبه !
حالا اون دختر کوچولو ، سال هاست که خودش یه مادره ... مادری که قشنگ ترین گل های دنیا رو داره
دوستت دارم ... دوستتون دارم












