باور کردن بعضی صحنه ها و تصاویر شاید برای بعضی ها کمی سخت یا حتی غیر ممکن باشه . ولی واقعیت اینه که واقعیت های خارج از باور ما هم وجود دارن ! مثلا برخورد با آدم هایی که تا مدتی پیش قادر به دیدن بودن و بر اثر یک اتفاق ، حادثه ، بیماری و یا ... بینایی شون رو از دست دادن ، هم سخت و دور از باوره و هم دردناک .
نمونه اش پدری ست که از دو سال پیش به بیماری بهجت مبتلا شد و به مرور زمان کم بینا و نابینا شده . پدری که در حال حاضر نزدیک ترین مونسش ، عصای سفیدشه .
پدر نابینا شد و با داشتن سه فرزند ، بیکار و خونه نشین ... و چه چیزی برای یک مرد ، برای یک پدر سخت تر از توی خونه موندن و کار نکردن و شرمندگی در برابر فرزندان و خواسته های اونهاست !
مائده کوچولوی پنج ساله نمی فهمه که بابا دیگه نمی بینه ... نمی فهمه که دو سال پیش خورشید چشمای بابا رفته و پشت تاریکی قایم شده .
پدر که قبلا حسابدار یه شرکت بود ، تنها آرزوش پیدا کردن کار مناسبه ... فعلا داره در کلاس های آموزشی دوره های لازم رو می بینه . ماشین نویسی ، اپراتوری تلفن ، خط بریل و ...
پدر می گه :
بچه ها مشکلات رو نمی دونن ... نباید هم بدونن ... اونها فقط می بینن که دیگه نمی تونم بابای سابق باشم ... دیگه نمی تونم خواسته ها و احتیاجاتشون رو برآورده کنم ... می بینن که ساعت هفت صبح از خونه می زنم بیرون و دو و نیم بعد از ظهر برمی گردم ... اما دست خالی ... اونها می فهمن که من سر کار نمی رم ، ولی نمی دونن چرا !
همین دیروز دختر کوچکم مائده بهم گفت : بابایی دیگه مدرسه نرو ... برو سر کار
دلم گرفت ... بغض کردم ... یه چیزی تو سینه ام شکست ... نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ... سکوت کردم و قطره ی اشکی رو که از گوشه ی چشمای بی نورم جاری شده بود ، از جگر گوشه ام پنهان کردم .
. . .
حادثه خبر نمی کنه . شاید همین فردا نوبت ما باشه . یک لحظه چشماتون رو ببندید و خودتون رو در موقعیت امثال این پدر احساس کنید ... چه می کنید ؟
خواهش بزرگی نیست که روزی فقط پنج دقیقه با بستن چشماتون ، در تاریکی مطلق به مردان و زنانی فکر کنید که نگران امرار معاش و آینده ی مبهم خودشون و بچه هاشونن ... به مائده هایی که چشم به دستای همیشه مهربون بابا و مامان دوختن و تو عالم کودکی ، خبر از مشکلات عدیده ی گریبانگیر اونها ندارن .
. . .
دیشب به سختی تونستم از فکر این خانواده خارج بشم . من از این نمونه ها کم ندیدم ... کم پای درد دلاشون ننشستم ... اما هر بار ، انگار یه زخم بزرگ تو قلبم سر باز می کنه ... انگار همه ی دنیا آوار می شه رو سرم ... هر صبح که می خوام وارد محل کارم بشم ، چشمم به این سه بیت بالای درب ورودی می افته و از خودم خجالت می کشم :
بنی آدم اعضــــــای یکدیگرند
که در آفــرینش ز یک گوهرند
چو عضــوی به درد آورد روزگار
دگر عضــــــــوها را نمانـد قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشــــاید که نامت نهند آدمی
هنوز به حرف مائده دارم فکر می کنم :
بابایی ! دیگه مدرسه نرو ... برو سر کار

غم عالم فراوان اســـــــت و من یک غنچه دل دارم
چه سان در شیشه ی ساعت کنم ریگ بیابان را ؟!