هوالقادر مطلق
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم كه مشكی یا عبیری ؟
كه از بوی دل آویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیكن مدتی با گل نشستم
كمال همنشین در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم
* * *
برمی گردم ...

شعر بالا و این شاخه گل ، تقدیم به همه ی گل هایی که به این حقیر همیشه محبت داشتند و دارند ... خواستم بگم هر چی هست همه از لطف خداوند و وجود با خیر و برکت شما و عطر و بوی شماست ... از خودم چیزی ندارم ... اگر لطفی هست از هم جواری و هم نشینی با وجود پر لطافت شماست ... عطر خوش حضورتون هماره در صحن دلم جاری
دوستتون دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
اون روزای دور ، خیلی وقتا شرایطی پیش می اومد که مامان در پاسخ به قدر ناشناسی های کودکانه ی ما این عبارات رو تکرار می کرد :
"حق دارید ندونید ... هنوز خیلی زوده"
"تا زمانی که مادر نشید ، حال مادر رو نمی دونید"
"تا زمانی که مادر نشید ، نمی فهمید یه مادر چی می کشه"
طبیعیه که حتی فهم این جمله ها هم تو اون شرایط کار دشواری بود ! ... گر چه بعدها ، خیلی خوب معنا و مفهوم این عبارات رو با همه ی وجود فهمیدم .
من که سال های اول کودکی بر خلاف همه ی دختربچه ها نه اهل عروسک بازی بودم ، و نه خیلی به مامان بازی علاقه داشتم ، در سال های بعد مادر شدن برام خیلی شیرین و با شکوه و مقدس جلوه می کرد ... شاید به دلیل علاقه ی شدیدی که به بچه ها داشتم ... علاقه ای که هنوز هم پا برجاست .
نگفته پیداست روزی که مادر شدم لذت زایدالوصفی برام داشت ... روزی که فهمیدم در آینده ای نه چندان دور ، کودکی رو در آغوش خواهم گرفت که از گوشت و پوست و خون خودمه ، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .
فکر می کنم یکی دو ساعت می شه که دارم خاطره های اون روزا رو مرور می کنم . روزایی که خیلی زود سپری شدند و به امروز رسیدند ...
برای هر پدر و مادری شیرین تر از تولد فرزند ، پا گرفتن و نشو و نمای اوست ... و فکر می کنم این اتفاق قشنگ ، برای مادر به مراتب ملموس تر و دلپذیرتره ... به لحاظ مهری که خداوند از دوران طفولیت در وجودش به ودیعه گذاشته ـ مهر مادری ـ و پیوند خاصی که با کودکش داره ... دوران سخت بارداری و زایمان و دوران شیردهی و تمام لحظاتی که جسماً و روحاً با او در ارتباطه .
چه روزها که لحظه به لحظه با جان و دل برای او از عمرش مایه می گذاره ... و با عشق و شور و شوق ، رشد و بالندگی لحظه به لحظه ی این جوونه ی ترد و شکننده رو به تماشا می شینه ... چه شب ها که بر بستر کودکش بیدار می مونه تا او آرام بخوابه ... و با لبخندی شیرین که در خواب نثار مادر می کنه ، تمام خستگی هاش رو به فراموشی می سپاره ... چه بسیار شب ها و روزها که با کمترین تب او تب کرده و جون داده و سلامتی او رو عاجزانه و ملتمسانه از خدواند خواسته ... و هر بار حاضر بوده عمر و زندگیش رو ببخشه تا فرزندش کاملا سلامت و تندرست و شاد باشه .
یک لحظه دعا برای میوه ی دلش فراموشش نشده ... بدترین ها رو شاید به جان خریده باشه تا بهترین ها رو نصیب فرزندش کنه ... بارها آرزو کرده خار به چشم خودش بنشینه ، ولی کف پای فرزند دلبندش آزرده نشه
بچه ها ذره ذره بزرگ می شن و مادرها و پدرها لحظه لحظه دلواپس و نگران آینده ی اونها ...
...
ریحانه ی من !
روزی که تو عزیز دلم به دنیا اومدی ، قشنگ ترین روز زندگی من بود ... وقتی برای اولین بار انگشتای کوچولوت رو لمس کردم و صدای قلبت رو شنیدم و گرمای نفس هات رو حس کردم ، لطیف ترین و غیر قابل توصیف ترین شادی ها رو تجربه کردم ... چه لحظه ها و ساعت ها و روزها که روح و روانم با موسیقی دلنواز نفس های تو و قهقهه های کودکانه ی تو می رقصید ... چقدر خدا رو شکر می کردم و می کنم برای تمام این نعمات ... گر چه شکر این بنده ی حقیر ، در برابر اقیانوس رحمت و رحمانیت او قطره ی ناچیزی بیش نیست ... شکر من ، ذره ی بی مقداری ست در مقابل کهکشانی از خورشیدهای بی شمار نعمات او ... که هر چه دارم از اوست و لا غیر .
شاید باورش برات سخت باشه که چند ساعتی بیشتر از تولدت نگذشته بود و من در رویاهام تو رو با عشق بزرگ کردم و قشنگ ترین روزها رو برات در ذهنم به تصویر کشیدم ... و در خیال مادرانه ام تو رو در لباس سفید عروسی راهی خونه ی بخت کردم ... در تمام این سال ها ، لحظاتی پیش می اومد که با خودم فکر می کردم نکنه اون روز رو نبینم ... آخه آرزوم دیدن چنین روز قشنگی بود .
و چه زود ۲۱ سال گذشت و رویای شیرین من برای تو به واقعیت پیوست ... شکر خدا ، شیرین تر از روز تولدت رو هم دیدم ... گرچه هر چی نزدیک تر می شدم به روز رفتنت ، دلواپسی ها ، نگرانی ها و دلشوره هام بیشتر و بیشتر می شد ... به حدی که این روزهای آخر شدیدا ضعیف شدم ، و نگران از این که مبادا بیمار بشم و به جشن عروسی تو میوه ی دلم خللی وارد بشه ... این روزها بیش از پیش پنهانی نگاهت می کردم و از خنده های زیبات دلم ضعف می رفت ... در دلم تصدقت می رفتم و برای دفع چشم زخم از وجود نازنینت پیوسته و ان یکاد می خوندم ... چه زود بزرگ شدی ریحانه ی من ... دلم می خواست می تونستم زیباترین شعر زندگیم رو در این لحظات خوش نثارت کنم ... اما به راستی چه سروده ای زیباتر از خود تو ؟
عزیز نازنینم !
آغاز زندگی جدیدت رو بهت تبریک می گم و برای تو و سلمان عزیزم روزهایی خوش و پر بار ، روزهایی سرشار از خدا و مملو از برکت و خیر آرزو می کنم .
دخترم !
عاشقانه دوستت دارم و برای سلامتی و شادی و خوشبختی و سربلندی تو ـ پاره ی تنم ـ و همه ی دخترها و پسرها ، با تمام وجود دعا می کنم .
خدا همیشه یار و نگه دارت
۰ ۰ ۰
الحمدالله رب العالمین
...