یا ملجأ کل مضطر
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست ؟
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست ؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست !
"محمدعلی بهمنی"
.................................
دیرها خبری هست همسایه ! دورها نوری می تابد ... حتی کنار همین سطرهای گرفته به زخم و بغض گلوی من ... بمان ... کمی دورتر از من گریه کن ؛ بخند ... کمی دورتر از من راه برو ؛ ببین ... تو که با مهربانی قلب ها آشنایی ؛ بیا ... بنشین ! ... این غربت مقدر ، تا پایان جهان با ما خواهد ماند ؛ و من و تو ، تمام زیستن مان را صرف شکستن این غربت ناگزیر می کنیم ... ما می مانیم ؛ سبز چون بهار ... ما می خوانیم ؛ حتی استخوان در گلو ... ما راه شهر انتظار را گم نکرده ایم ... مگر می شود تو گریه شوی و من خنده ات نشوم ؟ ... مگر تو گریه های همه را خنده نشدی ؟ ... من و تو گریه شدیم ؛ تا بخندند همه ی آنان که دوستشان داریم ... خنده شدیم ؛ تا ببینیم شادی شان را ... و تو همیشه چند قدم جلوتر بودی ... غربت کشیدی ؛ رنج بردی ؛ تا ما آشنای هیچ دردی نشویم ... دعا شدی ، تا اجابت شویم ؛ چون حقیقت عظیم انسان بودن را یافته بودی ... تو معنای خجسته ی انسانیتی
عزیزم !
بی خیال که نارفیقه روزگار / دل گرم تو نداره سایه سار / بی خیال اگه که زیر این کبود / از شروع قصه هات هیشکی نبود / نگیره غصه ت از آدمای سرد / نشینه توی دلت ، این همه درد / بگو ؛ داد بزن : خوشم آی آدما / غصه ای نیست اگه تلخین شماها ...
پ.ن :
غربتت را به جان می خرم ... غم دلت را هم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخوانید :











