هوالاوّل والاخر والظّاهر والباطن و هو بکلّ شیء علیم
سلام
دیشب دوست عزیز و گرانقدری این کامنت را خصوصی برایم گذاشته بودند :
در دلم و ذهنم سوالی هست که خداییش خداییش حقیقت رو بهم بگید
ممنون
یه مدتی حس می کنم نوشته هاتون حرف دل ما رو هم می زنه . برای کسی می نویسید یا حسی دارید که خیلی مشترک هستش . نمی دونم چرا و چی هست.
حس می کنم توی نوشته هاتون سعی دارید چیزی رو تفهیم کنید یا خبر از چیزی بدید . شاید خبر از دلتنگی ؟ شاید خبر از گمشده ای یا اسیری یا هرچی ...
بارها دوستانی دیگر هم شبیه جملات این عزیز را برایم نوشته اند ؛ ولی بی پاسخ از کنارشان گذشته ام . البته هیچ گاه سکوتم نشان بی تفاوتی حقیر به لطف و توجه دوستان نبوده است . امروز با دیدن کامنت این دوست بزرگوار ، تصمیم گرفتم جواب را در قالب یک پست بنویسم . قبلا بابت اطاله کلام عذرخواهی می کنم ...
اول یک جمله ی معترضه عرض کنم که لطف خداوند و التفات و عنایت شما بزرگواران همیشه برایم مایه ی دلگرمی و قوت قلب بوده . اگر نرگسی امروز مورد توجه اندیشمندانی چون شماست ؛ از بزرگی من یا کلماتی که می نگارم نیست ؛ بلکه علتش همان است که عنوان شد ... و من به جان و دل ، شاکر خدای منان و قدردان الطاف شما عزیزان هستم .
و اما خواننده های ثابت این صفحه حتما متوجه شده اند که نوشته های نرگسی ترتیب و نظم کلاسیک ندارد . گاهی سراسر شور می نماید و گاهی حزن آلود ... موضوع خاصی را دنبال نمی کند ... همانطور که در ستون بهانه ها می بینید ؛ گاهی عاشقانه است و زمانی عارفانه و ... برخی اوقات حسّی گنگ اما قوی مانع از نوشتنم می شود و به ناچار سکوت می کنم ؛ و گاهی آن چنان حس نوشتن قلقلکم می دهد و وسوسه ام می کند که بی تاب و بی تامل ، دست به صفحه کلید می برم ... بعضی مطالب آمیخته با قطرات اشک و بعضا همراه با خنده نگاشته شده ... گاهی در نهایت آرامش و زمانی در اوج بیقراری ... در واقع دل و دستم هم سو می شوند و می نگارند آنچه را که می بایست نوشته شود ؛ بی هیچ پیش نویس قبلی ... حال می خواهد یک کلمه باشد ، یا چند پاراگراف ... گاهی حرفم را در قالب شعر و عبارتی از دیگری می نویسم ... اما از بعضی قسمت ها که کاملا شخصی ست ؛ یا آنها که مشخصا برای فردی خاص نوشته شده اگر بگذریم ؛ در بیشتر پست ها ، همواره یک چیز مدّ نظرم بوده و خودآگاه و ناخودآگاه ، تقریبا در نگارش کل مطالبم تاثیر داشته و آن ارائه ی تصویر و نقشی ست که خواننده را به حقیقت عشق جلب کند ؛ و او را از تنگناهای باریک و تاریک زندگی شلوغ روزمره ، به باغ سبز و معطر عشق بکشاند ... عشقی که خمیرمایه و اساس و رکن هستی ست ... ظرف و قالب و چند و چون این نقش را دلم تعیین می کند ... دلی که در واقع خود نیز اختیاری از خود ندارد . می دانی چه می گویم ؟
وبلاگ نرگسی ، هم مخاطب عام دارد و هم مخاطب خاص ... مخاطب عام ، ظاهر کلام را می خواند و می رود ؛ و گاهی نیز نخوانده می گذرد ... ولی مخاطب خاص درنگ می کند ؛ و من این درنگ را می خواهم ... نمی گویم کلامم ارزش درنگ دارد ؛ می خواهم بگویم غالبا چیزی برای گفتن هست ، که دریافتش را به خود خواننده می سپارم ... مخاطب خاص من حتی با سه نقطه هایم آشناست ... و البته هر کسی از این نوشته ها برداشت خاص خود را دارد .
پرسیدید آیا پیامی دارم ؟ بله ... پیام دارم ... اگر حمل بر خودستایی نشود ، اکثر اوقات با هر واژه و عبارتی می خواهم چیزی بگویم ... پیامی که هر خواننده ای با اندکی تامل ، فراخور حالش دریافت می کند ... خیلی وقت ها برایم نوشته اند : پیام این ساعت و این زمان را از نوشته ات گرفته ام ؛ یا آرام شده ام ... من همین را می خواهم ... باشد تا کلامم چون آینه ای باشد ... آینه ای که نور را تکثیر کرده و چندین برابر به چشم ها ارزانی می کند .
با واژه پردازی و لفاظی به شدت مخالفم ؛ چرا که معتقدم سادگی و صراحت ، زیبایی خاص خودش را دارد و آب و رنگ و لعاب کلام ، خواننده را از درک معنی دور می کند . به قول مولوی بزرگ :
معنی آن باشد که بستاند تو را
بی نیــــــاز از نقش گرداند تو را
معنی آن نبود که کور و کــر کند
مرد را بر نقش عاشــــق تر کند
صریح می نویسم و برداشت را به عهده ی مخاطبم می گذارم ... آنقدر ساده و صریح که شاید بعضی از مطالب سرسری یا بیهوده جلوه کند . ولی همان ها هم بی هیچ نیستند ! ... اینجاست که هر کسی از ظنّ خود یار نرگسی می شود ...
و در پایان عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
امید که کشتزار حاصلخیز دل هامان آنچنان نرم و آماده باشد ، که بتواند بذر عشق و حقیقت را در خود بپروراند و به ثمر بنشاند ... آمین
۰ ۰ ۰
با کمال تاسف و تاثر ، دوست گرانقدرمان دکتر سید میثم عزیز در غم از دست دادن پدر به سوگ نشسته اند . ضمن اعلام همدردی و عرض تسلیت به ایشان و همسر گرامی شان ، از درگاه خداوند متعال برای این عزیزان و سایر بازماندگان صبری جمیل و اجری جزیل ، و برای آن مرحوم غفران الهی و آمرزش روح مسئلت دارم .
دکتر سید میثم بزرگوار ، سرکار خانم حبیبی عزیز شریک غمتان هستم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا پنجم آذر ماه روز میلاد دیگری ست . میلاد بهار در پاییز . فردا تولد دوست بسیار ارزشمندی ست . پنجم آذر هر سال یادآور تولد بزرگ مردی از تبار گل های محمدی ست . عزیزی که همیشه مدیون همدلی ها و همراهی های او هستم . من این روز فرخنده را به او و همسر نازنینش و فرزندان دلبندش تبریک و تهنیت عرض می کنم . آرزو می کنم در پناه خدواند و در سایه سار مهر ، عمری توأم با عزت و سربلندی و سرور داشته باشد .
مسیح عزیز تولدت مبارک

پی نوشت :
زاویه ی نگاه من به روز شد