"بسم الحق"
اين متن تقديم می شود به وبلاگ "نرگسی"
ما ندانستيم ما را عفو کن ... بس پراکنده که رفت از ما سخن
ما که کورانه عصاها می زنيم ... لاجرم قنديلها را بشکنيم
ما چو کرّان ناشنيده يک خطاب ... هرزه گويان از قياس خود جواب
ما ز موسی پند نگرفتيم کو ... گشت از انکار خضری زردرو
علامه ذل الهوی علی العشاقين البکاء ... و لا سيما عاشق اذلم يجد مشتکی
گريه عاشقان ، خاصه عاشقانی که جايی برای شکايت نيابند ، نشان آن است که سخت مقهور عشق شده اند .
هر يک از ما در زندگی به هدف و اميدی زندگی می کنيم . اين هدف هر چيزی می تواند باشد . برای يک زاهد اين هدف می تواند تقرب به خدا از راه عبادت باشد . برای يک دزد زندگی برای رسيدن به اشيايی ارزشمندتر می تواند باشد ، و هر يک به فراخور حال خود چيزی را برمی گيريم و برای آن هدف تلاش می کنيم .
زمانی نه چندان دور به اين می انديشيدم که درس خواندن من برای رسيدن به موقعيت شغلی مناسب بايد باشد ، و چندان نگذشت که اين هدف تغيير کرد . موضوع اين است که هر تغيير مسببی دارد و مسبب اين نگرش ها در کنار وجود شخصی انسان ، ديگرانی هستند که در پيرامون او زندگی می کنند و با او در ارتباط هستند . اين تصور که دائما بتوان جدا و تنها زندگی کرد ، تصوری محال انديشانه است ،چرا که تحمل تنهايی برای انسان دشوار است (از استثناها بگذريم ) . اما حقيقت اين است که يک هدف هميشه ثابت نخواهد ماند ، اگر انسان هم نخواهد آن را تغيير دهد باز اين اطرافيان او خواهند بود که در آن تأثير می گذارند ، و او يا به ناچار يا از روی دل خوش سعی در انتخاب هدفی جديد می کند .
اما اين بحث از هدف چرا مطرح شد .
سخن بر سر حکمت هاست ، بر سر انديشه هاست ، بر سر انسان است ، بر سر زندگيست ، سخن از زخم هاست ، زخمهايی که همه اين حکمت ها در آن سهيم بوده اند .
گاهی سعی می کنم "منسجم" بنويسم و از پراکندگی های احساسات سرکشم پرهيز کنم در نگارش اما موفق نمی شوم .
کدام يک از ما می داند همين چند لحظه ديگر چه اتفاقی می افتد ؟ بی خود نبود که سعدی گلستان را اينطور آغاز کرده :
" منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت ، هر نفسی که فرو می رود ممد حياتست و چون برمی آيد مفرّح ذات ."
هر نفس ادامه دهنده زندگی است . در واقع هيچ يک از ما به اين موضوع هيچ گاه توجه نمی کنيم . به اين که زندگی را به چه اميدی "زندگی" می کنيم ، در حاليکه از نفس ديگر خود نيز بی خبريم . يعنی اين اميد ، اين هدف چقدر اهميت دارد که ارزش اين همه غم و رنج و درد را فراهم می آورد ؟
در مقوله اخلاق چيزی بود که هميشه ناقص می ماند و هميشه هم سعی در بيان آن را داشتم و خود نيز نمی دانستم چرا اخلاق از اين جنبه هميشه می لنگد (يا بهتر بگويم ، انسان) ، و اين جنبه مربوط به خاصيت "اخلاقی شدن" و "موجه شدن" اخلاق در نزد ما آدميان است . بحث در اين باب طولانيست و داخل شدن در اين وادی مرا از ادامه باز خواهد داشت . اما غرض از اين سخن اين بود که اين جنبه ما آدميان باعث شده است که برای خود هيچ خط قرمزی در زندگی قرار ندهيم يا اگر هم قرار دهيم به مرور زمان آن را چنان تغيير دهيم که ديگر از اخلاق هيچ بهره و بويی نبرده باشد جز يک نام .
در اجتماع کنونی به سمت و سويی پيش می رويم که لزوم اين خط قرمز ها بيش از هر چيز ديگری احساس می شود اما دريغ . به جايی رسيده ايم که ديگر حرمت شکنی برای ما جنبه توجيهی پيدا کرده است ، ستم شده است قانونی اخلاقی . تصور نکنيد و نگوييد که ما از آن مبرّا هستيم ، نه . اين جامعه هر چه باشد باز ما بخشی از آن هستيم . ما هستيم که پيکره آن را تشکيل می دهيم . هر کار هم که بکنيم باز بار اين مسئوليت های فراموش شده بر دوش ما هستند . هر هدفی اين را نمی خواهد ، آن را بايد دور انداخت .
گاهی از نوشتن متنفر می شوم ، چون هيچ چيزی برای تسکين وجود ندارد . انسان هايی بودند و من نديدم ، نديدم که در کنار من زندگی می کردند ، در کنار من بودند و درد می کشيدند . اين حق من است که به زندگی خود اهميت بدهم ، اما اين حق ديگران نيز هست که اگر هم دردی نمی کاهم از آنها ، لا اقل بر رنج هايشان نيفزايم .
متنی بود که مدت ها قبل برای وبلاگ نرگسی نوشته بودم ، آن هنگام که خبر تعطيلی موقت آن به من رسيده بود .
" چهارشنبه ، بيست و سوم مرداد ماه " :
برای نرگسی
چقدر جالب و غم انگيز بود امروز حکايت ديدن "نرگسی". اين که مدت ها به عشق و ذوق بنويسی ، نگرانشان باشی در همه احوال ، در دعا ها آنها را ذکر کنی و از ياد تو نروند و آخر چه بشود ؟ بشود تعطيلی "نرگسی" !
بيش از همه چيز تأسف خوردم ، تأسف خوردم بر حال خود و آن دسته که دانسته يا ندانسته رنگ دوستی به خود زديم و هنگام مصيبت چه ساده راه خود را کج کرديم .
پرده هفت رنگی در مگذار ... تو که در خانه بوريا داری
هميشه به اين موضوع انديشيده ام که آنچه که با من در امروز از سوی دوستی رفتار شد چه دليلی می تواند داشته باشد . اينکه چرا وجدان ها و دل ها آنقدر رشد و کمال نمی يابند که هر که را که راه کج کرد محاکمه کنندش ؟
هر چيز را که به کناری بگذاريم باز نخواهيم توانست از زير بار وجدان خود فرار کنيم که چه بخواهيم و چه نخواهيم روزی گريبانمان می گيرد و شايد که در آن لحظه پشيمانی سودی نداشته باشد.
بسيار متاسف و متأثر شدم از اينکه خبر تعطيلی وبلاگ "نرگسی" را خود نرگسی به من داد ، و اينکه می بينم هر روزه از اعتمادها و دوستی ها ، محبت ها و مهرها ، عطوفت ها و دلسوزيها ، دعا ها و ذکر ها ، عشق ها و ايثارها سوء استفاده می شود .
بايد از خود بپرسيم به کجا می رويم ؟ با ارزشها چه کرده ايم ؟ در واقع ما دچار فقر معنويت شده ايم .
اين حقيقتی اسف بار و غم انگيز بود که امروز دوباره ديدم.
بايد اعتراف کنم که هرگاه که خواستم خودی خود را به جای نرگسی بگذارم و در مورد حال او انديشه کنم از اين کار عاجز بودم . نمی توانستم ، وسعت روح او در وجود تنگ و کوچک من نمی گنجيد .
"گر بريزی بحر را در کوزه اي ،،، چند گنجد قسمت يک روزه اي"
به ديگرانی که با او بودند کاری ندارم ، چرا که فارغ از هر رابطه اي او يک روح عظيم داشت ، روحی زخم خورده و رنجور اما عظيم . و من شگفت زده می شدم که او چطور "نرگسی" مانده است و به جای فرار از اين واقعيات تلخ (به مانند منی که اين کار را کرده بودم) هر لحظه انگار "گستاخانه" تر پافشاری می کرد . برای من اينها قابل درک نبود . وجود او چنان بزرگ بود که در صحبت با او بايد چنان سنجيده سخن می گفتی که شرمنده نشوی از گفتار ناقص خويشتن .
او مرا متوجه حقيقتی نمود ، حقيقتی عظيم که هميشه در برابر چشمان من بود ، اما چشمان تيره من از چشمان کم سوی او چه فرسنگ ها عقب افتاده بوذ و مرا ياد آن داستان دور انديشی در مثنوی می اندازد .
و حقيقتا او تعبير ابيات زيرين مولانا بود که بر حسب اتفاق (و شايد حکمت) آن ها را دوباره خواندم و کاش می شد که اشک نريخت از شرمندگی :
ای تو در پيکار خود را باخته ... ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت که آيی بيستی ... که منم اين.و الّله آن تو نيستی
يک زمان تنها بمانی تو ز خلق ... در غم و انديشه مانی تا به حلق
اين تو کی باشد که تو آن اوحدی ... که خوش و زيبا و سرمست خودی
مرغ خويشی صيد خويشی دام خويش ... صدر خويشی فرش خويشی بام خويش
من هنوز سخت بر ادعای خود بر ناقص و ناتوان بودن اين دنيای مجازی در بيان حقايق پافشاری می کنم ، اما اگر اين دنيای مجازی که هيچ ، اين دنيای تعينات واقعی می توانست پرده از راز خود بردارد و اسرار را بازگو کند و وجودها را بنماياند ، بی شک ديده ها يارای ديدن او را نداشتند . برای شخصی مانند من بسيار ساده است اين سخنان ، اما آن گوهر ها را خدا در وجود گلی به نام نسترن به يادگار گذاشته است .
مولانا هميشه می گفت گنج ها را در ويرانه ها بايد جست ،گنج را که در آباديها نمی توان يافت . خاصیت گنج همین است . خدا او را آورد تا بگوید این بنده من نشانه است . نشانه جدّش . این بنده را می خواهم تا آن گنج ها را در او به امانت بگذارم ...
گنج هايی از نور
گنج های از معرفت
از فداکاری
از محبت
از عشق
از عشق
از عشق
من بی خود ادعای عاشقی می کنم ، با خدا می گويم : خدايا اگر من عاشقم پس "او" چيست ...
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد ... چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشيدم ... چو شراب سرکش تو به لب و سرم نيامد
چه عجب که در دل من گل و ياسمن بخندد ... که سمن بری لطيفی چو تو در برم نيامد
ز پي ات مراد خود را دو سه روز ترک گفتم ... چه مراد ماند زان پس که ميسرم نيامد
"آيا وقت آن نرسيده است که دل ها نرم شوند؟" (سوره مبارکه حديد)
با تقديم احترام
ايو
September,2008
از ایو عزیز و گرانقدر سپاسگزارم
کاش شایسته ی این همه نیک اندیشی و حسن ظنّ او و همه ی آنها که همواره لطفشان بیش از لیاقتم بوده ؛ باشم ... 