بیمار شود عاشق ، اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد ، استاره نخواهد شد* . . .
*مولوی

| بهانه ها |
| آخرین نرگسانه هایم |
| دوستان گوینده و خبرنگار |
| همه ی نرگسانه ها |
| خواندنی هایم |
چهارشنبه 30 بهمن1387
|
|
بیمار شود عاشق ، اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد ، استاره نخواهد شد* . . .
*مولوی |
یکشنبه 27 بهمن1387
|
|
السّلام عليک يابن رسول اللّه السّلام عليک يابن سيّد الاوصياء اشهد انّک امين اللّه و ابن امينه عشت سعيدا و مضيت حميدا و مُتّ فقيدا مظلوما شهيدا
اربعین سالار شهیدان و یاران با وفایش بر همه ی آزادگان تسلیت باد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتا نه گفتنی ست سخن ، گر چه محرمی در کش زبان و پـــــــرده نگه دار و می بنوش
این روزها تا فراغتی دست می دهد ، با فصوص الحکم خلوت می کنم ... می خوانم و در خلسه ی شیرینی ، سبکبالانه رها می شوم ... |
جمعه 25 بهمن1387
|
|
به نام او که تو را آفرید
همیشه گل های زمستانی ، رویش دوباره و جوانه زدن طبیعت را با خود به ارمغان می آورند ؛ تا ما باور کنیم بهار ، قانون سبز طبیعت است و دیر یا زود شمیم خوشش کوچه باغ های زندگی را پر از ترنم عشق و مهربانی می کند ... بهار ، همیشه مهرگستر است و حیات دوباره ی باغ و بوستان . بیست و ششم بهمن ماهِ یازده سال پیش ، در اوج سوز و سرما ، تو گل سرسبد همه ی گل های زمستانی شدی . آمدی تا رویای شیرین من باشی ...
رویا جانم تولدت مبارک
|
چهارشنبه 23 بهمن1387
|
|
به من چه سرخی میخک تو مهتاب ؟! به من چه رقص نیلوفر روی آب ؟! قفس بارونه کابوس کبوتر به من چه کوچه باغ شعر سهراب ؟! ...............
پی نوشت : متعالی باش به روز شد . |
چهارشنبه 23 بهمن1387
|
|
دلم کتیبه ی اشعار محتشم شده است ...
|
دوشنبه 21 بهمن1387
|
|
گر زان که ندانستی ، برخیز و طلب میکن . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : خیلی وقتا دلم می خواست بهش بگم وقتی می ری پابوس آقا علی بن موسی الرضا ، به نیابت از من هم زیارت کن ؛ ولی روم نمی شد ... خیلی وقتا هم کمرویی رو می ذاشتم کنار و ازش می خواستم ... خیلی وقتا بی این که ازش خواسته باشم ؛ برام می نوشت که از طرف من زیارت کرده ؛ نماز خونده ؛ دعا کرده ... و من حقیقتاً احساس شور و شعف و سبکی می کردم . یک روز به مدد یاهو مسنجر باهاش صحبت کردم ... صفا و صمیمیت در کلامش موج می زد و راحت می شد فهمید اگر چه خیلی جوانه ؛ ولی روحی بزرگ داره ... کمی که خودش رو معرفی کرد ؛ متوجه شدم از بعضی جهات به هم شبیهیم . ولی نکته ی شیرین و قابل توجه برای من این بود که این عزیز درست همزمان ، با دختر من در یک سال و یک ماه و یک روز متولد شده بود ... خیلی جالبه ... نه ؟!! حس می کنم فرزند دیگری دارم ؛ که کمی دورتر از من زندگی می کنه ... برایش بهترین ها رو آرزو می کنم . |
پنجشنبه 17 بهمن1387
|
|
به نام تو
می دانم ... می دانم آخر من و دنیا حرفمان می شود / می دانم اگر آسمان اخمش را وا نکند ، به او پشت می کنم / دیگر طاقتم طاق شده است / نگاه ماه روی شانه ام سنگینی می کند / سکوت ها پر همهمه و آوازها ناساز شده اند / این همه غوغا از جانم چه می خواهد ؟ / نمی دانم ... بیتابم / بیقرارم / آسمان ببارد یا نبارد ؛ من دلم می خواهد ببارم ، با عطر پونه های رسته بر جویبار دلتنگی / می خواهی حرف بزنم ؟ / از کجا بگویم ؟ / برای کی ؟ / گوش شنوا به کارم نمی آید ؛ دل شنوا می خواهم / نه این که واژه نباشد ؛ واژه ها دیگر کهنه و خسته و نارسا شده اند / گذاشتمشان و گذشتم / می خواهم حرفی بزنم ؛ چیزی بگویم که وقتی مرا به یاد می آوری ، ترکیب ناچسب و نازیبایی نباشم / عشق باشم ، شور باشم ، نور باشم ... کتاب پنهانی در جانم می جوشد / مرا نخوان ؛ مرا بنوش / باید بنوشی مرا ؛ تا بدانی چه می گویم ... دنیا خیلی کوچک است ؛ با همه ی قلدربازی هایش / خیلی حقیر است / و من و تو اقیانوسی بیکران ، که در این کوچک تنگ نمی گنجیم / هی دست و پا می زنیم ؛ بلکه جایی برای روح پروازی مان باز کنیم / ... و من خواستم با سهراب قایقی بسازم برای رفتن به آن سوی بی سو ! ... نشد ... اینجا که می آیم ؛ دلم رنگ رنگی می شود / یاد بهانه های جور واجور خودم می افتم / یاد دل های مسیحایی / سرفه های تلخ آن نویسنده ی بی قرار / لبخندهای مسیح / مادرانه های عزیز از دست رفته / آن آسمانی زمینی / آدینه های عقیق / گلواژه های یاس خاموش / سبزی زیتون / باغ سیب مریم / عاشقانه های یاس / سکوت شکسته ی گل نسرین / عزیزی که نگران کبوتر زخمی ست / بیقراری های پریسا / بغض های آشنا / نفس های سنگین / حرف های درشت / واژه های غریب / یاد همه ی بهانه های رنگین کمانی دلم ... با همه ی اینها ، باور کن گاهی حتی از کنار تو می گذرم و نمی شناسمت / بس که نمی شناسی مرا / بس که غریبگی می کنی با دلم / بس که نفس هایت ، شرجی غربت دارند / بس که گریزان شده ای / بس که بی راه می روی / بس که حیران شده ام / نگرانی ؟ ... این روزها حتی سراغ خودم هم نمی روم / خودم را جایی جا گذاشته ام که نمی دانم کجاست / باور می کنی ؟ / غبار نشسته بر آینه گواه است که راست می گویم ... اگر حوصله داشتی و داشتم ؛ با هم به نقاشی رنگین کمان بر سینه ی آسمان می رفتیم / اگر می آمدی ؛ لا به لای شاخه های درخت ها ، دنبال خورشید می گشتیم / اگر دل می دادی ؛ با برف آدمک می ساختیم / چشم های خیس بنفشه های نوزاد را پاک می کردیم / اگر حوصله داشتی ؛ حوصله ام سر نمی رفت از این دنیای خاکستریِ خاکستریِ خاکستری / کاش می شد پیراهن چرک آسمان را آنقدر شست و شست ؛ تا دوباره آبی شود ... چقدر دلم می خواهد باران بیاید و دفترم را زیر باران گم کنم و تو یک روز آن را برایم پیدا کنی / تا همه ی رویاهایم را پیدا کنی / تا آسمان دوباره پیراهن آبی به تن کند و خورشید رقص نور راه بیاندازد و من و تو ، هی بخندیم و بخندیم و بخندیم / چقدر دلم می خواهد باز شب ها ، زل بزنم به آسمان و بزرگ ترین ستاره را نشان کنم برای خودم / چقدر دلم می خواهد با تو تا افق های دور بدوم / چقدر دوست دارم یک دامن ستاره برایت بچینم ... می گویند ما بزرگ شده ایم / افسوس ! ... راست می گویند / دیگر کودکانه ها ساختگی شده اند / دیگر کدام پروانه ی بی تاب ، بی واهمه روی دستمان می نشیند ؟! / در کدام خواب طلایی قهقهه سرمی دهیم ؟! / روی کدام سبزه ی خیس غلت می زنیم ؟! / به مهمانی کدام فوّاره ی خورشید نشان می رویم ؟! ... یادش به خیر آن روزها که پرنده ها در دستان ما تخم می گذاشتند / دیگر حتی قورباغه ها هم از ما می گریزند ... می بینی ؟ معصومیت دیروزها ، در مه غلیظ فراموشی و غفلت گم شده است / انگار هیچ پنجره ای رو به رویاهای شاپرکی باز نمی شود / انگار پاهایمان ، حتی خواب لی لی را هم نمی بینند / انگار دنیا واژگون شده است / دیگر جعبه ی مداد رنگی هایمان را پیدا نمی کنیم / دیگر دست هایمان هم بوی خدا نمی دهند ، چه برسد به دل هایمان / می بینی ؟ همه ی سفیدها سیاه شده اند ! / گم شدند آن روزهای گرم و آفتابی ، که هر قاصدکی پیامبری بود ... چه دنیای هولناکی ! ... / کودکانش همه بزرگ شده اند ؛ آدم بزرگ هایش همه سوداگر / انگار همه ی راه های دنیا بی نشان شده اند / همه ی بره هایش گرگ شده اند / هیچ کس به سهم خودش قانع نیست / همه ، به دنبال همه چیز هستند جز عشق / همه از هم انتظار دارند / دوستی ها حتی ، یک بار مصرف شده اند / چه دنیای غیر قابل تحملی ! ... من از دنیای بی ستاره و باران ، بی نسیم و سبزه و لبخند می ترسم ... از دنیایی که رنگ خدا را از یاد برده ؛ بیزارم ... از دنیایی که در آن صداقت را به کمترین بها می فروشند ؛ بدم می آید / من این بیابان برهوت را که در آن حتی یک چوپان عاشق پیدا نمی شود ؛ نمی خواهم ... چیزی بگو / تو با این دنیای غریب هزار توی بی در و پیکر چه می کنی ؟ / با دنیای بی موج و گوش ماهی / دنیایی با معبدهای بی نیایش / دنیایی با گلدسته های غریب / دنیایی با دست های بی ربّنا / دنیایی پر از اتاق های بی پنجره / دنیایی بی باد و بادبادک / ... تو آوازهایت را در این دنیای شلوغ در هم و بر هم گم نمی کنی ؟! / تو از جاده هایی که معلوم نیست آخرشان کجاست ؛ واهمه نداری ؟! ... به نظرت روزگار عجیبی نیست ؟! / یک پستچی در کوچه ها نمی بینی / یک باغبان در باغچه ها مشغول آبیاری گل ها و سبزه ها نیست / یک لانه ی گنجشک با جوجه هایی که از گرسنگی با منقار باز به انتظار مادر به بیرون لانه زل زده اند ، در هیچ خانه ای پیدا نمی شود / بهارها رنگ چلچله ندارند / آینه ها خالی اند / و حوض ها ــ اگر حوضی باشد ــ خالی تر ... می دانم می فهمی مرا / می فهمی چه می گویم ... وقت تنگ است / یک مشت آرامش می خواهم ... چادرنماز و سجاده ام کجاست ؟ ...
پی نوشت :
|
چهارشنبه 16 بهمن1387
|
|
|
شنبه 12 بهمن1387
|
|
بگذار عشق خاصیت تو باشد . . .
|
سه شنبه 8 بهمن1387
|
|
زین دو هزاران من و ما ؛ ای عجبا ، من چه منم ! / گوش بنه عربده را ؛ دست منه بر دهنم / چونک من از دست شدم ؛ در ره من شیشه منه / ور بنهی ، پا بنهم ؛ هر چه بیابم ، شکنم / زانک دلم هر نفسی ، دنگ خیال تو بود / گر طربی ، در طربم ؛ گر حزنی ، در حزنم / تلخ کنی ، تلخ شوم ؛ لطف کنی ، لطف شوم / با تو خوش است ای صنم ؛ لب شکر خوش ذقنم / اصل تویی ؛ من چه کسم ؟ آینهای در کف تو / هر چه نمایی بشوم ؛ آینه ی ممتحنم / تو به صفت ، سرو چمن ؛ من به صفت ، سایه ی تو / چونک شدم سایه ی گل ؛ پهلوی گل خیمه زنم / بیتو اگر گل شکنم ؛ خار شود در کف من / ور همه خارم ؛ ز تو من ، جمله گل و یاسمنم / دم به دم از خون جگر ، ساغر خونابه کشم / هر نفسی کوزه ی خود ، بر در ساقی شکنم / دست برم هر نفسی ، سوی گریبان بتی / تا بخراشد رخ من ؛ تا بدرد پیرهنم / لطف صلاح دل و دین ، تافت میان دل من / شمع دل است او به جهان ؛ من کی ام ؟ او را لگنم . . . *مولانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : غریبه ی عزیز کامنت شما رو خوندم ... بارها و بارها ... ممنونم که حقیر رو قابل دونستید برای حرف زدن ... چه خوب که آدرس ایمیل رو برام نوشتید ... در اولین فرصت برای شما ایمیل می زنم ... از صمیم قلب براتون دعا می کنم ... به خدا توکل کنید |
دوشنبه 7 بهمن1387
|
|
ای کاش سر عبور می داشـــت دلم ای کاش برای رفع تاریکــــــی خویش ...
پی نوشت :
|
جمعه 4 بهمن1387
|
|
باز بیتابی و ناشکیبی دامنت را می گیرد و تو دل دل می کنی برای هوایی تازه ؛ تا مگر جان دوباره بگیری . قرآن کوچکت را برمی داری و دست دل بیقرارت را می گیری و راهی می شوی / می روی و دلت پر می کشد تا نمی دانم کجاهای دور ... شاید در جستجوی چیزی دست نیافتنی ؛ شاید به دنبال حسّی از نوعی دیگر / بالاخره می رسی / چشمت که به گنبد زیبای امامزاده می افتد ؛ کمی آرام می گیری / لحظاتی انگار خشکت می زند ؛ سرت را بالا می گیری و نفسی عمیق می کشی و در دل ، خدا را شکر می کنی / آهسته سر به زیر می اندازی و به نشانه ی ادب دستت را به سینه می گذاری و سلام می دهی و اذن ورود می خواهی / شک ؟! ... نه ... اگر اذنت نداده بود ؛ اینجا نبودی / اگر نخوانده بودت ؛ کی قدم از قدم برمی داشتی ! / کفش هایت را بیرون می آوری / آرام پا بر قالیچه ی میان در می گذاری و آرام تر جلو می روی و جلوتر ... درنگ ... سکوت ... اشک ... و سلام ... سلام / دلت محکم بر سینه می کوبد/ نمی دانی چه می گوید ؛ نمی دانی چه می خواهد ؛ این قدر می دانی که تاب ماندن در دهلیز سینه را ندارد / می خواهد در آن صحن و سرا پرواز کند و دانه ای از دستانی آسمانی برگیرد و باز بپرد . چشمانت را می بندی و در هوای حرمش نفس می کشی و هیچ نمی گویی / هر آن چه باید گفته شود ؛ بی گمان گفته خواهد شد / طواف می کنی ؛ چون پروانه ای بر گرد شمعی روشن ... زیارتنامه ... نماز ... چه صفایی دارد ! ... چه دگرگونه می شوی با او ! / چشمان خیست به دنبال گوشه ی دنج همیشگی می گردد / می روی و می نشینی / تسبیح چوبی ات را از گردن در می آوری و چون گوهری قیمتی در مشت می فشری و بعد ... / در خلوت خودت غوطه وری که صدایی تو را به خود می آورد / انگار دلت از جا کنده می شود / مادری به التماس و لابه ، شفای کودکش را طلب می کند ؛ و تو نمی دانی سیل اشک ، کی پهنای صورتت را خیس کرده است / چادرت را روی صورتت می کشی و پیشانی بر خاک می گذاری و می باری و زیر لب زمزمه می کنی ... الهی ! تنهایش نگذار / تنهایم نگذار / تنهایمان نگذار ...
|
سه شنبه 1 بهمن1387
|
|
گفتم که در این بازی ، ما را سببی سازی ؟ ... |