یا انیس القلوب
ما عرفنی عبد الاّ خشع لی ، و ما خشع لی عبد الاّ خشع له کلّ شیء ، و لأجعلنّ ملک هذاالعبد فوق ملک الملوک ، حتّی یتضعضع له کلّ ملک و یهابه کلّ سلطان جابرٍ و جبارٍ عنید ، و یتمسّح به کلّ سبع ضارّ
هیچ بنده ای مرا نشناخت ، جز آن که در برابرم خشوع و فروتنی نمود و هیچ بنده ای برای من خاکساری و فروتنی ننمود ، مگر این که همه چیز در برابر او خاشع و خاضع شدند [ منشأ تمام کرامات و معجزات انبیا و اولیا علیهم السلام برجستگی معنوی ایشان است ] و قسم می خورم که ملک و سلطنت این بنده (عامل به رضای خداوند) را بالاتر از پادشاهی همه ی پادشاهان می گردانم ، تا آنجا که هر پادشاهی در برابر او خضوع و فروتنی نموده و هر سلطان ستمگر و سرکش ستیزه جویی از شکوه او بهراسد ، و هر درنده ی آسیب رسانی (با افتادن به پای او) به او تبرک جوید .
"حدیث قدسی"
. . .
می بینی خدا چطور عاشق نوازی می کنه ؟ از او همه ناز و از ما همه نیاز ... چه زیبا می کشونه این ذرات کوچک واله و شیدا رو به سمت خورشید دائم الوجود خودش ... چه زیبا معامله می کنه با بنده هاش ... می گه : "تو برای من خاشعانه به رکوع می ری و خاضعانه به خاک می افتی ؛ من هم همه ی هستی رو وادار می کنم مسخّر تو بشن ... مگه تو خلیفه ی من نیستی روی زمین ؟ پس اول هیچ شو تا تو رو همه چیز کنم ! ... نیست شو تا هست کنم تو رو ."
می بینی خدا چقدر طنازه و چه شیرین کاریایی می کنه ؟ می بینی چطور دیوونه مون می کنه و بعد با دستای پر از رحمتش نوازشمون می کنه ؟
به هم ریزد سجودم را ، به هم کوبد قیامم را
ما رو مست می عشقش می کنه ، تا هوشیار ابدی بشیم ... لذتی از این بالاتر سراغ داری ؟
گر چه ما بندگان پادشـــهیــم
پادشـــاهان ملک صبحگهیــم
گنج در آستین و کیسه تهـی
جام گیتی نما و خاک رهیــم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحیــد و غرقه ی گنهیـم
اگه در نوسانیم ... اگه هی دور و نزدیک می شیم ... اگه به جای این که رو به راه داشته باشیم و رو به او قدم برداریم ، رو به نفس سرکشمون می ریم ... به سمت رفع هواهای نفسانی گام برمی داریم ... یا از برآورده نشدنشون گلایه داریم و رو ترش می کنیم ... ایراد از حجاب ها و پرده های سنگین دنیاست که بین ما و معبودمون فاصله می اندازه .
وگرنه ... وقتی بالا می ریم ... وقتی دنبال رشد و تعالی هستیم ... وقتی حتی نفس کشیدنمون قربة الی الله می شه ... وقتی شش دانگ حواسمون به اینه که حکم او چیه و ازمون چی خواسته ... اون وقته که دستمون به ستاره های دامنش می رسه ... به همه چیز اشراف پیدا می کنیم .
جالبه ... نه ؟ وقتی من و تو ، رو به بالا صعود می کنیم ؛ خداوند هم به سمت ما پایین میاد ... تا بگه : "بنده ی من ! من هم عاشق توام ... " تا بگه : "فکر نکن این اشتیاق یک طرفه ست ... نه ... من از تو بیشتر اشتیاق وصال دارم ... من هم طالب وصلم ... تو یه قدم بردار ، من می دوم به طرفت ."
می خواد بگه : "اون دل منه ... دل خدا ... که تو سینه ی تو می تپه و شوق دیدار داره ... اما ، تا تو قدم برنداری ... تا نبینم و ندونم که منو می خوای و عاشقمی ... من یک طرفه اشتیاقم رو نشون نمی دم ... اگر چه ... !"
خداوند عشقه ... زبانش ، زبان عشقه و ما با عشق ورزی به هستی و " هست ابدی" ، همه ی حرفای دلمون رو بهش می زنیم ... دیدی ، وقتی می خوایم معشوق دنیایی مون رو ببینیم ؛ حواسمون به همه چیز هست که نکنه یه وقت دست و دلمون بلرزه و همه چیز خراب بشه و دلدارمون ما رو نپسنده و ازمون برنجه ؟ ...
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ / های ! نپریشی صفای زلفکم را دست / آبرویم را نریزی دل / ای نخورده مست / لحظه ی دیدار نزدیک است .................
حالا چطور می شه به معشوق و محبوب و معبود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد توجه نداشته باشیم و نخوایم همونی باشیم که اون می خواد و به لحظه ی دیدار و هرم قرابتش فکر نکنیم ؟! ... می شه ؟ ... مگه بهتر و لیلاتر و زیباتر و طنازتر و دلرباتر و خواستنی تر و شیرین تر از او هم هست ؟! ... مگه با وفاتر از او هم هست ؟!
او همه چیزه ... عشق مطلق یعنی خدا ... هو الظاهر و الباطن ... ظاهرش همین جهان ملموسه و باطنش روحی که در هیچ ظرفی و قالبی نمی گنجه . او در همه ی مظاهر هستی حضوری عینی داره ... پس اگه ادعای دوستی خدا رو داریم باید از راهی بریم که ما رو به عرش کبریاییش برسونه ... باید رو فرشی قدم برداریم که هی زیر پامون نلغزه ... فرش سبز عشق الهی
ای عشق ! منم مجنون ، سرگشته و سودایی
واندر همه ی عالــم ، مشــــهور به شـــــیدایی
گر زندگــی ام خواهــی ، در من نفسـی در دم
من مرده ی صــد ســـاله ، تو روح مســــیحایی
اول تو و آخــــر تو ، ظاهـــــر تو و باطـــــــن تو
مســـــتور ز هر چشــمی ، در عین هویــــدایی
۰ ۰ ۰