هو الحیّ القیّوم
همیشه آدینه هایم با بیم و امید می گذرد ؛ بیم و امیدی که برای شما هم غریب نیست ! دیروز اگر زیارت امامزاده سلطان احمد به دادم نرسیده بود ؛ نمی دانم چه پیش می آمد ! ... به اتفاق خانواده ساعتی را در حریم با صفای حرمش گذراندیم ؛ جای همه ی عزیزان خالی .
اما باز غروب جمعه و نفس های سنگین و تپش های ناموزون دل ...
به سراغ هدایای کودکی ام رفتم ... گنجینه ی دوست داشتنی ام را باز کردم ... چشم ها را بستم و دل و ذهنم را سپردم به یاد روزهای شیرین و شلوغ کودکی ... یکی یکی گنج های کوچکم را لمس می کردم و بی اختیار خاطرات برایم زنده می شد .
اولین دیوان پروین اعتصامی را زمانی که هفت سال بیشتر نداشتم ؛ از مادرم هدیه گرفتم . نمی دانم چرا هیچ وقت دلم نخواسته آن را کنار کتاب های دیگر بگذارم . شاید به خاطر کلمات عزیز و شیرینی که مادر ، با خطی خوش و دلنشین در اولین صفحه ی پشت جلد برایم نوشته !
نرم نرم ورق زدم .....
فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
به زیر پر چو نگه کرد ، دید پیکانی ست
بگفت : آن که به دریای خون فکند مرا
ندید در دل شوریدهام چه طوفانی ست ؟
کسی که بر رگ من تیر زد ، نمی دانست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانی ست ؟
ربود مرغکم از زیر پر به عنف و نگفت
که مادری و پرستاری و نگهبانی ست
اسیر کردن و کشتن ، تفرج و بازی ست
نشانه کردن مظلوم ، کار آسانی ست
ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست
که سقف خانهی جمعیت پریشانی ست
شکست پنجه و منقار من ، ولیک چه باک
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانی ست
گرفتم آن که به پایان رسید فرصت ما
برای فرصت صیاد نیز ، پایانی ست
فتاد پایه ، چنین خانه را چه تعمیری ست ؟!
گداخت سینه ، چنین درد را چه درمانی ست ؟!
چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم
برای طائر آزاد ، جای جولانی ست
زمانه عرصه برای ضعیف ، تنگ گرفت
هماره بهر توانا ، فراخ میدانی ست
همیشه خانهی بیداد و جور ، آباد است
بساط ماست که ویران ز باد و بارانی ست
نگفته ماند سخن های من ، خوشا مرغی
که لانهاش گه سعی و عمل ، دبستانی ست
مرا هر آن که در افکند همچو گوی به سر
خبر نداشت که در دست دهر چوگانی ست
ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است ؟!
همین بس است که او را سری و سامانی ست
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی ست
کسی ز درد من آگه نشد ، ولیک خوشم
که چند قطرهی خونم به دست و دامانی ست !
هزار کاخ بلند ، ار بنا کند صیاد
بهای خار و خس آشیان ویرانی ست
چه لانهای و چه قصری ! اساس خانه یکی ست
به شهر کوچک خود ، مور هم سلیمانی ست
ز دهر ، گر دل تنگم فشار دید چه غم
گرفته دست قضا ، هر کجا گریبانی ست !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ مرید پیر دل خویش باش ، ای درویش ... وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو