یا باطناً فی ظهوره و ظاهراً فی بطونه و مکنونه
زیبا !
نیک می دانم تنها فریفتگی و ابتلای به عشقت ، و سرسپردگی و دل سپردگی بی چون و چرای این هیچ به آن همه ، و خشوع و خضوع این ذره ی بی مقدار به درگاه آن آفریدگار بی انباز و یگانه ، شاید این واله ی شیدا را از نیستی به هستی برساند و محرم گلشن راز کند و پرده از دیدگانش بر دارد ... فقط در راه عشق قرار گرفتن و عاشقانه سخن گفتن کافی نیست ... تو را چه نیاز به کلمات و عبارات چون منی گنگ و خوار و بی بها ؟! ... زیرا که تو در توصیفات بنده ی ناچیزت نمی گنجی و نیازی به وصف نداری . تو از هر حیث بی نیازی و پاسخ هر نیازی .
سبحان ربّک ربّ العزّة عمّا یصفون
با این همه ، هر گاه گفتارم مورد عنایت تو قرار گرفت ، هر اهل دلی به شایستگی آن در ستایش تو اقرار کرد .
آری آری ، سخن عشق نشانی دارد
محبوبا !
تو بگو ، چگونه می توان مجذوب جمال تو بود و لب به ثنا نگشود ؟! ای معشوقی که هر کمال و جمالی از توست و دیگر هیچ ... شهد تویی و شاهد تویی ، نه آن که مویی و میانی دارد ... که تو زیبای زیبا آفرینی ... تو آن داری که دیگران ندارند !
آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری
همه ی جمال ها ، ظهور گوشه ای از جمال کبریایی توست .
چشم تو آفتاب را زیر سؤال می برد
نرگس مست خواب را زیر سؤال می برد
روی تو را نگویمش ماه از آن که روی تو
جلوه ی ماهتاب را زیر سؤال می برد
خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز ، همه فرمانبر و رام امر تو و مطیع کن فیکون تواند .
والشّمس والقمر والنّجوم سخّرات بامره
می بینی ؟ ... قبای حسن فروشی ، تو را برازد و بس
همه ی ذرات هستی اگر چه جلوه ی تواند ، اما فانی اند و ناپایدار ... باقی تویی ... همه ی زیبایی ها در برابر گل روی تو ، خار و خسی بیش نیستند ... تویی که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
مهربانا !
باز آ و بر چشمم نشین ، تا به یک کرشمه ی جان بخشت ، شب ظلمانی فراق را به امید صبح سپید وصال به دست فراموشی بسپارم .
دلبرا !
بر بی تابی ام نخند که این همه از تجلی گاه و بی گاه توست که چون برق می آید و چون باد می گذرد ... نیم نفسی می آیی و رخ می نمایی و باز می روی ... تا نمی دانم کجا ... تا نمی دانم کی !
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی
گر خون دل خوری ، فرح افزای می خوری
ور قصد جان کنی ، طرب انگیز می کنی
حیران دست و دشنه ی زیبات مانده ام
کاهنگ خون من چه دلاویز می کنی
کاش همواره در دیده ی دل بمانی و هیچگاه برایم لن ترانی نخوانی ... دیگر به هیچ تجلی ناپایداری دل نمی بندم و آرام نمی گیرم ... تو را پیوسته می خواهم .
الهی هذا حالی لایخفی علیک ، منک اطلب الوصول الیک
معبودا !
همه ی ذرات کائنات ، آینه ی جمال و کمال و عظمت تو و ملائک هفت آسمان ، آیینه دار ملکوت تواند . ولی ، هیچ کدام سزاوار دل بستن و دل سپردن نیستند ... کدام یک می تواند بیخودی ام را بگیرد و به بی خودی ام برساند ؟! ... کدام یک سکینه ی دلم می شوند ؟
مگر نه ابراهیمت پس از چند مرحله توجه به جمال های دنیوی فریاد برآورد : انّی لا احبّ الافلین ... احساس آرامش نداشت و در آخر با شهود ملکوتت آرام گرفت و بر زبان راند :
انّی وجّهت وجهی للّذی فطرالسّموات والارض حنیفا
"همانا استوار و مستقیم روی و تمام وجود خود را به سوی خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید برگرداندم"
و اراده ی تو نیز از ابتدا بر همین قرار گرفته بود ، که او را متوجه جمال و کمال خویش نمایی :
و کذلک نری ابراهیم ملکوت السّموات والارض و لیکون من المؤمنین
"و این چنین ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا مقاماتی را به او عطا کنیم تا به مقام اهل یقین برسد"
بارالها !
جانم را بگیر و عشقت را از من مگیر ، که دلم بیمار توست و سودای تو دارد و جز به قاب قوسین ابروانت نماز نمی گزارد و جز دیدار رویت نمی خواهد و از تو جز تو را طلب نمی کند .
ایّاک نعبد و ایّاک نستعین
. . .
