امشب
باد و باران هر دو می کوبند :
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم ، خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سال ها آن را نفرسوده ست
کوشش هر چیز بیهوده ست
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک
« سهراب »
سلام ، سلامی چو بوی خوش آشنایی ...
نمی دونستم دوری از شماها اینقدر برام سخته ! ننوشتن و نخوندن برام خیلی مشکله ، و دوری از عزیزانی چنین پر مهر ، به مراتب سخت تر ...
شاید اگه لطف و محبت شما نبود ، قید وبلاگ نویسی رو برای همیشه می زدم .
اما ، در این پنج روز اونقدر از مهربونی و صفای دل شما سرشار شدم ، که دوری بیش از این رو ، بر خودم حرام دونستم .
تحمّل این چند روز مفارقت ، اگر چه سخت بود ، اما تجربه ی گرانبهایی بود تا خودم و دلم و دوستانم رو بیشتر و بیشتر محک بزنم .
در این مدّت ، علاوه بر کامنت های محبّت آمیزی که عزیزان گذاشتند ، دوستانی هم با آفلاین های مکرر ، ایمیل های سرشار از لطف ، اس . ام .اس و تماس تلفنی ، من رو شرمنده کردند . همین جا ، بابت پاسخ ندادن به این عزیزان ، از صمیم قلب پوزش می خوام ، و تقاضای عفو و بخشش می کنم . راستش ، شرایط روحی مناسبی نداشتم ، و واهمه داشتم پریشونی و غمم رو ناخواسته به عزیزانم منتقل کنم .
....
آقا مسیح عزیز ، ممنون از همه ی محبت ها و بزرگواریهاتون . شما اونقدر متین و متواضع و با محبتید ، که شاگرد خودتون رو « مراد » خطاب می کنید . در حالی که من دانش آموخته ی کمترین شما در مکتب آسمونیتون هستم . می دونید که نوشته هاتون همیشه برام مقدس و گرانبهاست ، و اگه ادامه نمی دادید ، نه تنها هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم ، که ...
از شعر هنرمندانه و بسیار زیباتون سپاسگزارم . امیدوارم بتونم محبتاتون رو جبران کنم .
دور از چشم سیاهت بدی و رنج و بلا
کز خطاپوشی و لطفت مس من گشته طلا
خواسته بودید فال سوم رو براتون بگیرم ، من هم به دیده ی منّت پذیرفتم . این هم هدیه ی خواجه حافظ تقدیم به شما :
عمری ست تا به راه غمت رو نهاده ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم
هم دل بر آن دو گوشه ی ابرو نهاده ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم
بی زلف سرکشت سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست
در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم
جناب عاکف ارجمند و مهربون ، شما با طبع روان و لطیفتون همیشه زینت بخش محفل دوستان بودید ، و همیشه لطف شما ، شامل حال این حقیر بوده و هست . اگر باکی از تعطیلی ( ولو موقت ) وبلاگتون نداشتم ، شاید به این زودی مصمّم به پست زدن نمی شدم . از کامنت ها و پست زیبا و غزل شیرینتون بینهایت سپاسگزارم . امیدوارم لایق این همه بزرگواری و صفا باشم .
بیا و رنجه کن قدم ، به اعتبار « والقلم »
مرو که سست می شوم ، به بودن ار چه واجبم
آقا بابک عزیز ، به راستی اعتقادم بر اینه که شما از دوستان واقعی حضرت حق هستید . در این مدت کوتاه که از آشنایی من با روح و اندیشه ی والای شما می گذره ، درس های زیادی از شما گرفتم ... حق با شماست . من هم گاهی فکر می کنم از بعضی جهات مثل همیم . ممنون که به من حق استراحتی کوتاه دادید . برای نیت خیری که دارید ، همچنان در کنارتون هستم و آماده ی خدمتم ، فراموش نکنید .
« هرگز فراموشم نکن » ، دوست عزیز دل شیشه ای نادیده ، همیشه با محبت هاتون شرمسارم کرده اید ، و من رو خیلی بزرگ تر از اون چیزی که هستم به تصویر کشیده اید . کاش بیشتر از قبل با روح بزرگتون آشنا بشم .
ماریای عزیزم ، فدای همه ی خوبی هات ، من رو ببخش که مجبور شدی سرما و سختی راه رو بر خودت هموار کنی و قدم رو چشمام بذاری ...
خراباتی مهربونم ، گاهی اوقات آدم از خودش هم خسته می شه ، و نیاز داره از جمع کناره بگیره ، یه گوشه بشینه و فقط با دل خودش نجوا کنه . چرا که :
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
الهام عزیزم ، حتی شب یلدا هم برام « شب یلدا » نبود . ممنون از الطافت گلم ...
« حنجره ی زخمی » از محبت ها و اظهار لطف های بزرگوارانه ی شما سپاسگزارم . این موجود خاکی حقیر ، خاک پای پیامبر (ص) و معصومین و اولیای خداست . ای کاش شما رو نیز بیشتر بشناسم .
سارای عزیزم ، دوست کوچولوی خوبم ، خاله تا وقتی شماها رو داره دیگه چه غمی داره ؟!
ماهان عزیز و مهربون ، هیچوقت ناامید نشو ، هیچوقت . باز هم می نویسم تا دستت رو گرفته باشم ...
جناب دکتر میرزایی ، ققنوس هم بعد از ۱۰۰۰ سال بالاخره خودش رو برای مردن آماده می کنه ، مگه نه ؟ ... سپاسگزارم از تماس هاتون و اظهار نگرانی که داشتید .
حاج آقا محمدی عزیز ، حتی اگه بر نمی گشتم ، خوب می دونید که مشتری همیشگی نوشته های آسمونی شما بودم و خواهم بود .
حاج آقا واحدی بزرگوار ، پند برادرانه تون رو آویزه ی گوش کردم و نوشتم ...
آقا سید گرامی و بزرگوار ، ممنون از محبتتون . دوستی با شما همیشه برام افتخار آمیز بوده و هست ...
« گنجشک مهربون » آدم تا وقتی خودش به دردی مبتلا نشه ، حال دردمند رو نمی فهمه . اون موقع که به شما گفتم « نرو » ، بی درد بودم . ازتون متشکرم که من رو از یاد نبردید . می بینید که برگشتم ، ولی ...
و
آقا سیامک ، مسافر ، آقا میلاد ، آقا رضا ، گل آقای مهربون ، آقا آرمان ، فاطمه خانم گلم ( عاشقان حضور ) ، فاطمه خانم عزیزم ( آهوی وحشی ) ، صخره ، رنگ محبت ، تداعی مهربون ، سارای عزیز ، آقا امید طحان ، یاسمن گلم ، جناب اکبر فومنی ، آقا پرهام و دوست داشتنی مهربون ... از همه تون تشکر می کنم ، و امیدوارم همیشه در کنار هم لحظات خوب و پر بار و به یاد موندنی رو داشته باشیم .
همه تون رو دوست دارم ، به اندازه ی همه ی دنیا ...
