شعری بخوان برای دلم ، با ردیف نور ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ پنجم آذر ماه :
مسیح عزیز تولدت مبارک ![]()

| بهانه ها |
| آخرین نرگسانه هایم |
| دوستان گوینده و خبرنگار |
| همه ی نرگسانه ها |
| خواندنی هایم |
چهارشنبه 4 آذر1388
|
|
شعری بخوان برای دلم ، با ردیف نور ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ پنجم آذر ماه :
|
یکشنبه 1 آذر1388
|
|
عزیزا ! گم شدن ساده است دوری هم در راهم ... دریاب ! که بی ستاره گمم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ امروز ، باغ گل را می خواندم ... رنگ خزان گرفته بود |
چهارشنبه 27 آبان1388
|
|
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
فردا روز آغازین ماه مبارک ذی الحجه است . تاثیر دعا و استغاثه به درگاه خداوند ، خصوصا در روزهای خاص بر کسی پوشیده نیست . شاید دعای دلی شکسته و مقرب از این میان به ثمر بنشیند ... لذا از همه ی عزیزان تمنا دارم مثل همیشه دست و دل آسمانی تان را به سمت معبود یکتا بلند کنید و برای رفع گرفتاری ملتمسین دعا و شفای عاجل همه ی بیماران ، به ویژه دانیال عزیز ، این آقای کوچک دعا بفرمایید . به همین منظور ، به حول و قوه ی الهی فردا تا قبل از غروب آفتاب ، کلام الله مجید را به نیت شفای این عزیز شش ماهه به یاری هم ختم می کنیم . از دوستان عزیزی که تمایل دارند در این دوره ختم قرآن شرکت کنند ، خواهش می کنم اعلام کنند تا اسم شریفشان به لیست اضافه شود .
بسم الله ... ۱. خودم / جزء یک ۲. سحر سادات / جزء دو ، و حزب سوم و چهارم از جزء چهار ۳. ریحانة السادات / جزء سه ۴. مرد دلتنگ / حزب اول و دوم از جزء چهار ۵. عماد / جزء پنج ۶. فاطمه / جزء شش ۷. دل آرام / جزء هفت ۸. غلام آقا جون / جزء هشت ۹. مژده / جزء نه ۱۰. هویزه / جزء ده ۱۱. عزادار علمدار حسین / جزء یازده ۱۲. علی ثاقب نژاد / جزء دوازده ۱۳. نرگس / حزب اول ... زینب سادات / حزب دوم ... فاران / حزب سوم ... هم سفر / حزب چهارم از جزء سیزده ۱۴. رها / جزء چهارده ۱۵. قاصدک / جزء پانزده ۱۶. سحر / جزء شانزده ۱۷. مرثیه ای برای یک رویا / جزء هفده ۱۸. رویا / جزء هجده ۱۹. گلخند / جزء نوزده ۲۰. شیوا / جزء بیست ۲۱. زیتون / جزء بیست و یک ۲۲. زینب / جزء بیست و دو ۲۳. مریم / جزء بیست و سه ۲۴. فاطمه / جزء بیست و چهار ۲۵. جاودانه ها / جزء بیست و پنج ۲۶. رها / جزء بيست و شش ۲۷. ندای عدالت / جزء بیست و هفت ۲۸. مهدیه پوریادگار / جزء بیست و هشت ۲۹. هستی (گل های زندگی من) / جزء بیست و نه ۳۰. مسافر منتظر و حسن قاسم زاده / جزء سی |
جمعه 24 مهر1388
|
|
منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم آخه تو تنها کسی بودی ، که دادی جوابم منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم روی زمین چقدر بده ، می خوام پیشت بمونم کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری ؟! خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری ؟! تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری توی آغوش تو آرامش محضه منو با خودت ببر ، حتی یه لحظه بغلم کن ، منو وردار ببرم دور ببرم از این زمین سرد و ناجور وقتی باید واسه ی رها شدن ، یه بی فروغ بود واسه آرامش نسبی ، کلی حرفای دروغ بود توی دنیا هر چیزی قیمتی داره ، حتی وجدان اینا رو هیچ جا ندیدم ، نه تو انجیل ، نه تو قرآن وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته صدای هق هقتو پس کی شنفته ؟ تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ این که می گن می شکنی، رنجم می دی ، بگو کی گفته ؟ توی آغوش تو دیگه تنها نیستم هر نفس اسیر دست غم ها نیستم دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام واسه موندن دیگه با بهار بهانه ام توی آغوش تو از درد خبری نیست از دروغ و حرفای سرد اثری نیست نمی بینی کسی از هراس نونش جلو حرف ناصواب ، بنده زبونش توی آغوش تو آرامش محضه منو با خودت ببر ، حتی یه لحظه بغلم کن ، منو بردار ببرم دور ببرم از این زمین سرد و ناجور ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ امروز این شعر با صدای رضا صادقی ، زبان حالم بود ... */ ظاهرا مدتی ست ویروس مخربی روی قالب های نایت اسکین نشسته ، که به محض باز کردن هر یک از وبلاگ های استفاده کننده از قالب های نامبرده ، ویندوز سیستم دچار مشکل شده و با اولین ری ست دستگاه ، ویندوز دیگر بالا نمی آید و حتی ممکن است ـ همان طور که برای خودم پیش آمد ـ منجر به سوختن هارد شود . لذا از دوستان عزیزی که از این سری قالب ها استفاده می کنند ، خواهشمندیم لااقل تا رفع این مشکل توسط مدیر محترم نایت اسکین ، نسبت به تعویض قالب وبلاگ خود اقدام کنند ... از طرف خودم و سایر دوستان از این عزیزان ممنون و سپاسگزارم . */ چتر برای چه ؟ ... خیال که خیس نمی شود ! */ برای آقای کوچک دعا کنید . |
چهارشنبه 22 مهر1388
|
|
ساقی به دست باش ، كه غم در كمين ماست مطرب نگاه دار ، همين ره كه می زنی
۰ ۰ ۰
*/ جعبه ی مداد رنگی به روز شد */ اگر تمایل داشته باشید در انتخاب محبوب ترین وبلاگ سال 88 شرکت کنید ، می توانید به همین لینک ، یا لوگوی جشنواره که قبل از لوگوی گزارش سایت قرار داده ام ، مراجعه کنید و به پنج وبلاگ دلخواهتان یا وبلاگ محبوبتان با پنج امتیاز رای دهید . */ بگو اي يار ، بگو ... |
شنبه 18 مهر1388
|
|
از باغ وحش ، از سیرک ، از قفس ، از تُنگ تَنگ ماهی ، از هر آن چه نظام طبیعت را زیر سوال می برد ، بیزارم ... فریاد اندوه را در چشمانش ببینید ! اندوهی که هدیه ی انسان به اوست ... من از انسان خودخواه منفعت اندیش بدکردار بیزارم ... "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : */ من درد دارم / درد من درد نان نیست / درد جان نیست / درد بودن نیست / درد انسان بودن است !
|
جمعه 10 مهر1388
|
|
نگاهش اگر چه لرزان و بی رمق و خیس ، ولی مملو از عشق بود . بی آن که پلک بزند نگاهم می کرد . دستانش می لرزید و صورتش هم ... کنار تختش که نشستم ، از آن همه غرور شکسته که لا به لای نگاهش خودنمایی می کرد ؛ دلم لرزید و به درد آمد . گفتم و گفت ... زیر لب ، آهسته ـ گویی با خودش حرف می زد ـ تکرار می کرد : "چقدر شکل دخترمی" خدا می داند از آن همه غربت و تنهایی ، چه درد سنگینی بر دلم نشست . طاقت نیاوردم ؛ بغضم را فرو خوردم و بوسه ای به رسم ادب و احترام بر پیشانی و دستان فرتوتش نشاندم و خداحافظی کردم . ای کاش ... _______________________ پي نوشت : خطاب به دوست عزيزي كه به حقير معترض شد : "از تو بعيد بود فلاني را بزرگوار خطاب كني !" */ دوست من ! آدمي را آدميّت بايدش ... كرامت و ارزش انسان ها را نمي توان با گرايشات عقيدتي و سياسي آنها محك زد . */ اين روزها چه راحت به خودمان اجازه مي دهيم هر كسي را _ بي آن كه درست بشناسيم _ زير سوال ببريم و محاكمه كنيم . */ چه پيوندها كه براي همين تنگ نظري ها و ناداني هاي ما گسسته شد ... چه دوستي ها كه در پي افكار پوچ و بي مغز ، به دشمني مبدل شد ! */ راستي ما خليفة اللهيم ؟! ... شرممان باد گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگر از پس امروز بود فردايي
|
چهارشنبه 8 مهر1388
|
|
هوالعزیز
هزاران تاج سلطانی دو صد تخت سلیمانی فلک بستاند از دستت به آسانی
۰ ۰ ۰
پی نوشت : */ این قدر به دنیا نچسبیم !! */ آگاه باشیم برای به دست آوردن هر چیزی ، چه بهایی پرداخت می کنیم ... |
چهارشنبه 1 مهر1388
|
|
چهارشنبه / یکم ماه مهر / یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی :
۰ ۰ ۰
پی نوشت : */ امروز می خوام تا جایی که امکان داشته باشه بهتون سر بزنم . شاید فرصت نکنم فعلا مطالب خوب و مفید و قشنگتون رو بخونم . فقط می خوام به رسم ادب بازدیدتون بیام و هر دوست رو به تک بیتی زیبا دعوت کنم . */ شاد باشید
|
یکشنبه 22 شهریور1388
|
|
سلام
این بار ، روی این صفحه ی سفید ، تو بنویس !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com راس ساعت ۵ ، توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود . آدرس : اراک ـ میدان دارایی ـ خیابان ۲۲ بهمن ـ جنب بنیاد شهید ـ کانون کار آفرینی استان مرکزی / طبقه چهارم (موسسه زيست محيطي كيمياي سبز)
|
پنجشنبه 12 شهریور1388
|
|
هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آن که ، خداوند با کودکی ست که چکمههایش سوراخ است ... |
سه شنبه 3 شهریور1388
|
|
هم تازه رویم ، هم خجل ؛ هم شادمان ، هم تنگ دل کز عهـــــــــده بیرون آمدن ، نتوانم این انعـــــــــــام را*
۰ ۰ ۰
*سعدی جعبه ی مداد رنگی به روز شد . |
دوشنبه 2 شهریور1388
|
|
خوشا به حال گیاهان ، كه عاشق نورند و دست منبسط نور ، روي شانه ي آنهاست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : برای این که دردی درمان بشه ؛ لازمه از عمق به سطح بیاد تا کم کم از جسم خارج بشه ! رمضان عزیز ، همین کار رو با دل های رنجور و دردمند ما می کنه رمضان ، طبیب خوبی ست بر دردهای حاد و مزمن دل ما ! بهش اعتماد کن ... خودت و دلت رو بسپار به دست های شفیق و شفا دهنده اش
۰ ۰ ۰
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند / که من از پای تو سر بر نگیرم ... ایّاک نعبد و ایّاک نستعین ... |
چهارشنبه 28 مرداد1388
|
|
اگر آن كس كه بايد باشي ، نيستي پس چه فرقي مي كند كه كيستي ؟! ___________________ پي نوشت : باید که جمله جان شوی ، تا لایق جانان شوی ... مشكل از مخابرات و خطوط ارتباطي نيست ... اين روزها از هر بركه اي خاموش ترم !!
___________________
امروز ۲۸ مرداد ، یادآور میلاد زیبای دوست عزیز و بزرگواری ست که وجودش و حضورش را برای خودم و دیگر دوستان غنیمتی عظیم می دانم ... برای این عزیز عمری پر برکت و قرین صحت و سلامت و سربلندی آرزو می کنم . سایه ی پر مهرشان بر سر خانواده و دوستان مستدام آقا سینا تولدتون مبارک
|
سه شنبه 27 مرداد1388
|
|
رسیدن به راستی و درستی ، چندان سخت و پیچیده نیست
کافی ست کمی به خوی کودکی برگردیم ... |
یکشنبه 25 مرداد1388
|
|
جعبه ی مداد رنگی به روز شد . عطا افشاری برای همیشه خوابید ... روحش شاد . . . نفسی آتش سوزان ، نفسی سیل گریزان ! / ز چه اصلم ، ز چه فصلم ، به چه بازار خرندم ؟! |
یکشنبه 18 مرداد1388
|
|
"آسانسور" آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران ، خوش و خندان و غزلخوان ، ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی .......... در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل ، نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ، ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست ؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کاری ست ؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی .......... ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور ، به سر انگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست . دهاتی که همان طور به آن صحنه ی جالب نگران بود ، ز نو دید دگر باره همان در به همان جای ز هم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن . مردک بیچاره به یک باره دچار تعجب شد و حیرت ، چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی .......... پیش خود گفت : که ما در توی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم ، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود . افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما . همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش ، چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت ، برون آید از آن خانم زیبای جوانی .*
................................................
دخترم رویا هم وبلاگش رو به روز کرده . |
شنبه 17 مرداد1388
|
|
هنگام سپیده دم ، خروس سحری
۰ ۰ ۰ مدتیه که به لطف یکی از همسایه های یه کوچه اون طرف تر ، هر صبح با صدای قشنگ خروس از خواب بیدار می شم ... اونقدر دلچسبه که برای چند دقیقه اصلا دوست ندارم چشمام رو باز کنم ... همون طور با چشمای بسته ، خنکای هوای صبح رو با پوست و ریه هام تنفس می کنم و دل می سپرم به نوای این رسول بیداری ... و پیوسته یاد رباعی بالا از شیخ ابوسعید ابوالخیر می افتم و با خودم زمزمه اش می کنم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت :
|
دوشنبه 12 مرداد1388
|
|
پسرم ! پس میزان عرفان و حرمان ، انگیزه است . هر قدر انگیزهها به نور فطرت نزدیکتر باشند و از حُجُب ، حتی حُجُب نور وارستهتر ؛ به مبدأ نور وابستهترند . تا آنجا که سخن از وابستگی نیز کفر است . پسرم ! پسرم ! پسرم ! پسرم ! خداوند همه ی ما را از آن نجات مرحمت فرماید !
(فرازهایی از نامه ی امام خمینی رحمةالله علیه ، به فرزندشان مرحوم حاج احمد آقا / کتاب نقطه عطف)
|
چهارشنبه 31 تیر1388
|
|
در پی انتشار پست های اخیر این حقیر ، تحت عنوان "درد" ؛ دوست و برادر عزیزمان رهگذر هستی کامنت جامع و قابل تأملی برای پست قبل مرقوم فرمودند که دوست دارم همه ی عزیزان بخوانند و به پیشنهاد ایشان فکر کنند . با حذف جزئی قسمت های کمی ، عینا کامنت جناب رهگذر را برای شما کپی می کنم : *فرزندان خود را از ترس گرسنگی و فقر نکشید ما، شما و آنان را روزی می دهیم* و آیا خدا از آنها سئوال نخواهد کرد که " بایّ ذنب؟ " (بکدامین گناه ؟) چند کودک کنار ساحل ، مشغول ساختن قصر شنی بودند ... حیفم آمد عکس نگیرم ... نگاه عمیق دخترک به من و نمای قصر نیمه کاره ی شنی جالب نیست ؟
خواندنی :
|
سه شنبه 30 تیر1388
|
|
عزیزکم ! شانه هایت را ورزیده کن ... اگر چه ، گرداندن چرخ زندگی ، سنگین تر از توان دست های کوچک توست ... اما ... حتم دارم ؛ آینده از آنِ توست ... آسمان از آنِ توست ... دستان بزرگوارت را می بوسم ؛ فرزندم ...
|
جمعه 26 تیر1388
|
|
شهادت جد بزرگوارم ، باب الحوائج ، آقا امام موسی کاظم علیه السلام تسلیت باد
|
سه شنبه 23 تیر1388
|
|
یادمان باشد ، ترمه ی دل و جانمان را با عشق بافته اند . ...
|
سه شنبه 16 تیر1388
|
|
عشق تو ، اندر میان جان من ، شد معتکف ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت :
|
چهارشنبه 20 خرداد1388
|
|
شب ماه را پشت ابر پنهان مي كند از ترس شب پره ! |
یکشنبه 17 خرداد1388
|
|
و در وقت غم ، شادی را به یاد آورد ! گفت : ایـن نـیـز بــگـــذرد ...
|
دوشنبه 11 خرداد1388
|
|
خواستم بنویسم ستاره ام باش یادم آمد ، ستاره ها وقتی رسیدند می افتند ! ...
|
جمعه 8 خرداد1388
|
|
در افغانستان، دیگر پایی نمانده در افریقا ، آفتاب جوجه ها را کباب کرده در ویتنام ،چشم های تنگ باز نمی شوند در ایران ، دست بچه ها پر از خدا و دعاست در عراق ، چشم ها از هواپیمای جنگی ترسیده در بوسنی ، یک عالمه قبر ساخته اند در آسمان دنیا ، هوا کمتر شده است امریکا ، بزرگ تر می شود در فلسطین ، دیگر سنگی نمانده ایتالیا ، پر از گاد فادرهای پیر است ؛ و داوینچی نمی داند ، که مونالیزا گریه می کند و دنیا در شب ، آرام و آهسته به خواب رفته است ... |
پنجشنبه 7 خرداد1388
|
|
۰ ۰ ۰
همه دنيا بخواد و تو بگي نه / نخواد و تو بگي آره ، تمومه |
شنبه 2 خرداد1388
|
|
به سنگ گفتند : گفت :
پی نوشت :
آقای مولوی عزیز تولدتون مبارک
|
شنبه 19 اردیبهشت1388
|
|
یا وجيهـــة عنـــــداللّه اشـــــفعي لنا عنـــــداللّه
دادنـد دو گوش و یک زبانــت ز آغـــــاز
بهترین سخن ها آن است که مفید باشد ؛ نه که بسیار . قل هوالله احد اگر چه اندک است به صورت ؛ اما بر بقره اگر چه مطوّل است ؛ رجحان دارد ـ از روی افادت ـ . نوح هزار سال دعوت کرد ؛ چهل کس به او گرویدند . مصطفی (ص) را خود زمان دعوت پیداست که چه قدر بود ؛ چندین اقالیم به وی ایمان آوردند و چندین اولیا و اوتاد از او پیدا شدند . |
سه شنبه 15 اردیبهشت1388
|
|
لا اله الاّ الله
كسى از طريق تحقير ، به سلمان گفت : تو كيستى ؟ و چيستى ؟ ارزشى ندارى . سلمان در پاسخ گفت : امّا اوّلِي و اوّلكَ فنُطفَة قَذِرَة و امّا آخِرِي و آخِرُكَ فَجِيفَةٌ مُنْتِنَةٌ فَاذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ و نُصِبَتِ الْمَوازِينُ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَهُوَ الْكَرِيمُ وَ مَنْ خَفّتْ مَوازِينُهُ فَهُوَ اللّئِيمُ "اما آغاز وجود من و تو نطفه ی آلوده اى بوده ؛ و پايان من و تو مردارى گنديده بيش نيست . هنگامى كه روز قيامت فرا رسد و ترازوهاى سنجش اعمال نصب گردد ؛ هر كس ترازوى عملش سنگين باشد ، شريف و بزرگوار است ؛ و هر كس ترازوى عملش سبك باشد ، پست و لئيم است ." *
*نور الثقلين / جلد ۵ / صفحه ۶۶۰ / حديث ۱۴
........................................ پی نوشت : نمایشگاه بین المللی کتاب تهران |
سه شنبه 4 فروردین1388
|
|
آمد به زبان حال در گوشــــم گفت :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندنی : تبعیت از هدایت الهی ، اولین قدم کسب آرامش |
یکشنبه 18 اسفند1387
|
|
ای همه تو ...
هر چه می بینم ، سـراغی از خیالت می دهـد هر دو عالـم یک ســر زانوســـت ، محزون تو را* *بیدل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ . ن :
|
چهارشنبه 30 بهمن1387
|
|
بیمار شود عاشق ، اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد ، استاره نخواهد شد* . . .
*مولوی |
دوشنبه 21 بهمن1387
|
|
گر زان که ندانستی ، برخیز و طلب میکن . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : خیلی وقتا دلم می خواست بهش بگم وقتی می ری پابوس آقا علی بن موسی الرضا ، به نیابت از من هم زیارت کن ؛ ولی روم نمی شد ... خیلی وقتا هم کمرویی رو می ذاشتم کنار و ازش می خواستم ... خیلی وقتا بی این که ازش خواسته باشم ؛ برام می نوشت که از طرف من زیارت کرده ؛ نماز خونده ؛ دعا کرده ... و من حقیقتاً احساس شور و شعف و سبکی می کردم . یک روز به مدد یاهو مسنجر باهاش صحبت کردم ... صفا و صمیمیت در کلامش موج می زد و راحت می شد فهمید اگر چه خیلی جوانه ؛ ولی روحی بزرگ داره ... کمی که خودش رو معرفی کرد ؛ متوجه شدم از بعضی جهات به هم شبیهیم . ولی نکته ی شیرین و قابل توجه برای من این بود که این عزیز درست همزمان ، با دختر من در یک سال و یک ماه و یک روز متولد شده بود ... خیلی جالبه ... نه ؟!! حس می کنم فرزند دیگری دارم ؛ که کمی دورتر از من زندگی می کنه ... برایش بهترین ها رو آرزو می کنم . |
چهارشنبه 16 بهمن1387
|
|
|
شنبه 12 بهمن1387
|
|
بگذار عشق خاصیت تو باشد . . .
|
سه شنبه 1 بهمن1387
|
|
گفتم که در این بازی ، ما را سببی سازی ؟ ... |
سه شنبه 3 دی1387
|
|
بنما تو لعل روشــــنت ، بر کـوری هر ظلمتی ...
۰ ۰ ۰ |
چهارشنبه 20 آذر1387
|
|
فراز و شیب بیابان عشق ، دام بلاست
کجاســـــت شـــیردلی کز بلا نپرهـیزد ؟ ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : امروز جلسه ی طولانی و خسته کننده ای داشتم . عصر بعد از انجام امور منزل ، تصمیم گرفتم گشت و گذاری در نت و دنیای عکس داشته باشم ؛ شاید خستگیم رفع بشه ... ولی اولین عکسی که دیدم ، عکس زیر بود :
با دیدنش حسّ عجیبی پیدا کردم ... دیگه ادامه ندادم . تصمیم گرفتم برم و دقایقی تو حیاط بشینم و مثل خیلی وقتای دیگه ، زل بزنم به آسمون ... امّا به محض قدم گذاشتن به حیاط ، منظره ای دیدم که دلم رو آتیش زد ... خشکم زد ... نشستم و زل زدم به باقیمونده ی گنجشک کوچولو ... صبح توی لونه ش دیده بودمش ... حالا هم آسمون ، هم لونه ش ، اونو کم داشت ...
هیچ وقت فیلم راز بقا رو دوست نداشتم ؛ اگر چه قانون طبیعت همینه گاهی فکر می کنم هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشم !! ... مثل آدم بزرگا منطقی فکر کنم و احساساتی نباشم !! :( |
پنجشنبه 7 آذر1387
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
ولی گنجشک ها جدّی جدّی می میرند ... ..................................................... .................................................................................................... ..............
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نشان لیاقت عشق به روز شد متعالی باش به روز شد |
چهارشنبه 6 آذر1387
|
|
بسم الله النّور
فی کلّ قضاءالله خیرة للمؤمن در هر کدام از قضاهای خداوند برای مؤمن خیری ست .
...............................
پی نوشت : دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند / از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم |
سه شنبه 28 آبان1387
|
|
بد نگوییم به مهتاب
اگر تب داریم ...
........................
پی نوشت :
|
دوشنبه 20 آبان1387
|
|
یا حلیم ... روباه گفت : برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو ، تو عالم تک است ... برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم . شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت : شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید . نه کسی شما را اهلی کرده ؛ نه شما کسی را . درست همان جوری هستید که روباه من بود ... روباهی مثل صد هزار روباه دیگر . او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است . گل ها حسابی از رو رفتند . شازده کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلید ، اما تو خالی هستید . برایتان نمی شود مُرد . گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر ، گلی می بیند مثل شما . اما او به تنهایی از همه ی شما سر است ؛ چون فقط اوست که آبش داده ام . چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام . چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند) . چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی هم بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام . چون که او گل من است . و برگشت پیش روباه و گفت : خدانگهدار ! روباه گفت : خدانگهدار ! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است : ــ جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند . شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد : نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند . ــ ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای . شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد : ... به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ام . روباه گفت : آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ؛ اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی . تو مسئول گلتی ... شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد : من مسئول گلمم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز دلم را چون دیروز نذر بال کبوترهایت کردم و زندگی ام را وقف چشم هایت آیا نگاهم می کنی ؟ ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زاویه ی نگاه من (ببینید)
............................
جمعه شب ( ۲۴ آبان ماه ) :
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی ، هم اوت رهبــــــر آید ۰۰۰
شنبه شب ( ۲۵ ... ) :
به صد امّید دل شبنم ما آب شده ست آه اگر مهـــــر جهانتــــــــــاب نیاید بیرون ۰۰۰ |
شنبه 4 آبان1387
|
|
هوالحق
خیلی چیزها می خواستم بنویسم ؛ ولی بماند برای بعد ... فعلا برای این پست و در این لحظه ، مناظره ی مست و هوشیار بانو پروین اعتصامی را از هر مطلبی دوست تر می دارم :
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت گفت : مستی ! ... زان سبب افتان و خیزان می روی گفت : می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت : نزدیک است والی را سرای ؛ آنجا شویم گفت : تا داروغه را گوییم ؛ در مسجد بخواب گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان گفت : از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت : آگه نیستی ، کز سر درافتادت کلاه گفت : می بسیار خوردی ؛ زان چنین بی خود شدی گفت : باید حد زند هشیار مردم ، مست را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر طاهره صفارزاده ، شاعره ، نویسنده ، محقق و مترجم قرآن صبح چهارم آبان پس از طی یک دوره بیماری در سن 72 سالگی درگذشت ... از او كتابهایی درباره ی نقد ترجمه در زمینههای ادبیات ، علوم و علوم قرآنی ، و ویراستاری سی و شش كتاب زبان تخصصی منتشر شده است ... از این شاعر مجموعههای شعر رهگذر مهتاب ، طنین در دلتا ، سد و بازوان ، سفر پنجم ، حرکت و دیروز ، بیعت با بیداری ، مردان منحنی ، دیدار صبح ، در پیشواز صلح ، هفت سفر ، روشنگران راه ، و جلوههای جهانی منتشر شده است . روحش شاد
۰ ۰ ۰
اين ردّ پاي سياووش است بعد از فساد اسكندر
۰ ۰ ۰ زاویه ی نگاه من به روز شد متعالی باش به روز شد
|
چهارشنبه 3 مهر1387
|
|
" حرف هایی که بوی کهنگی گرفته اند"
هیچ فرقی نمی کند چه زیر آبی آسمان چه زیر این سقف آهنین قلب من به سوی تو پر می زند و افکار من به سوی تاریکی می روند ! این روزها خستگی را بهتر از گذشته هایم می شناسم سنگ فرش های خیابان ذهنم دیگر بوی کفش هیچ آشنایی را تشخیص نمی دهند گویا که همه غریبه اند با این کوچه های تاریک و باریک ! تو کجایی ؟ تو کجایی تا بار دیگر باران ببارد ...*
*سید محمد مرکبیان
|
سه شنبه 19 شهریور1387
|
|
وحده لا اله الاّ هو
من نیستم
تو نیستی
او هست
او هست
۰ ۰ ۰
|
جمعه 8 شهریور1387
|
|
یا حیّ و یا قیّوم
هنگام سپیده دم خروس سحری
۰ ۰ ۰
۰ ۰ ۰
*تبریک :
داداشی سینای عزیز موفقیتت را در آزمون کارشناسی ارشد ، از صمیم دل تبریک و تهنیت عرض می کنم و از خدای حنّان و منّان ، پیروزی و سربلندی تو عزیز مهربان را در همه ی زمینه های زندگی مسئلت دارم ... آرزو می کنم برایت ، درجات عالی و متعالی را ...
|
شنبه 22 تیر1387
|
|
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دســـت چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هســــــت ، در عالم نیســـــت پندار که هر چه نیســــــت ، در عالم هســــــت . . .
|
سه شنبه 10 اردیبهشت1387
|
|
الهی و ربّی ! رضا برضائک تسلیم لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین
*** همه دلباخته بودیم و هراسان ، که غمت همه را پشت سر انداخت ، مرا تنها برد . . .
طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه . . .
|
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387
|
|
فعلا همین ...
|
چهارشنبه 22 اسفند1386
|
|
آیا آدم ها تاریخ مصرف دارند ؟ آیا دوستی ها تاریخ انقضا دارند ؟ ...
دلا معــــاش چنان کن که گر بلغـــزد پای فرشـــــته ات به دو دســت دعا نگه دارد گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان نگـــــــــاه دار ســــر رشـــــته تا نگه دارد ســـــر و زر و دل و جــــانم فدای آن یاری که حق صــــــــحبت مهــر و وفا نگه دارد ...
رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم ...
پ.ن : چند بیت بالای تصویر از خواجه ی شیراز ، و بیت پایین تصویر از استاد محمد علی بهمنی ست
|
چهارشنبه 15 اسفند1386
|
|
زادگاه امیركبیر به قطب گردشگری تبدیل می شود . روستای هزاوه از توابع اراک ، زادگاه معمار بزرگ ایران ، امیركبیر است كه علاوه بر این جاذبه فرهنگی از چشم اندازهای طبیعی منحصر به فردی برخوردار است . در روستای هزاوه همچنین امامزاده "سلطان احمد" از نوادگان حضرت امام زین العابدین (ع) نیز مدفونند ، كه پذیرای هزاران ارادتمند خاندان عصمت و طهارتند .
قسمت شد همراه عزیز اهل دلی پابوس آقا برویم ... دقایقی بیش نبود ، اما غنیمت . جای همه ی شما سبز ... افسوس که به علت هوای سرد و وزش باد و فرصت کم ، امکان تهیه ی عکس از چشم اندازهای کم نظیر اطراف نبود . غبطه می خورم به حال کسانی که چنین جایی زندگی می کنند ، در دامن طبیعت و همسایگی چنین بزرگی ... غنیمتی شمر ای شمع ، وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
اللّهم لک الحمد حمدالشّاکرین ...
................................
نشان لیاقت عشق به روز شد
|
جمعه 5 بهمن1386
|
|
متن ندارد ، مگر تو برایش بیافرینی ...
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: نشان لیاقت عشق ( جمعه پنجم بهمن / سخنرانی زینب کبری (س) در مجلس یزید )
|
چهارشنبه 12 دی1386
|
|
کافی شاپ محیط متفاوتیه ... آدمای رنگارنگ ... قیافه های مختلف ... دیدن بعضی آدما که به زور دارن به هم لبخند می زنن ، حس خوبی بهم نمی ده بعد از مدت ها ، یه روز عصر رفتم به یکی از همین کافی شاپ ها ... تازه نشسته بودم ، که دیدم یه دختر کوچولوی آدامس فروش به همراه یه دختر کوچولوتر که به نظر می اومد خواهر باشن ، اومد تو و دو تایی رفتن و پشت یه میز نشستن برام جالب بود ! پیشخدمتی که خیلی ادّعای انسانیتش می شد ، دستپاچه به سمت اونها یورش برد ، تا بیرونشون کنه دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت : پولشو می دم . هیچ چیز مجانی نمی خوام ! ... کمی پاشو تکون داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود ، یه نگاه به دختر کوچولوی همراهش کرد و به پیشخدمت گفت : یه بستنی میوه ای چنده ؟ پیشخدمت با بی حوصلگی و اخم گفت : هزار تومن دختر بچه دست کرد تو جیب لباسش و پول هاش رو بیرون آورد و شروع به شمردن اونها کرد . بعد دوباره گفت : یه بستنی ساده چنده ؟ پیشخدمت بی حوصله تر و عصبانی تر از دفعه ی قبل گفت : پونصد تومن دختر آدامس فروش گفت : پس لطفاً یه بستنی ساده بدین پیشخدمت یه بستنی ساده براش آورد ، که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود ! ( احتمالا مخلوطی از ته مونده ی بقیه بستنی ها ) دخترک بستنی رو گذاشت جلوی همراه کوچولوش ... بستنیش رو که خورد ، دستش رو گرفت و به سمت در راه افتادن ... پونصد تومن به صندوق داد و رفتن وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی اومد سر میز ، دید دخترک کنار ظرف بستنی ، یه اسکناس پونصد تومنی مچاله شده گذاشته برای انعام ! ...
زان پیش که گردم آشـــــــنای زنجیر گفتند حدیثی از خم گیســـــــویی
" بیدل دهلوی "
|
سه شنبه 13 آذر1386
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهارشنبه ای خاکستری که کودکان سفید برف از آغوشش می گریزند : هر لحظه حرفی در ما زاده می شود هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوشش می کند . . .
|
سه شنبه 22 آبان1386
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم ، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود ، به خوبی در خاطرم مانده . قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ، ولی هر وقت مادرم تلفنی حرف می زد ، می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجود عجیبی در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود "اطلاعات لطفاً" بود و به همه ی سؤال ها پاسخ می داد . ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد . بار اولی که با این موجود ارتباط برقرار کردم ، روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیرزمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم ، که با چکش کوبیدم روی انگشتم . دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده ای نداشت ، چون کسی در خانه نبود که دلداری ام بدهد . انگشتم را در دهانم کرده بودم و همین طور می مکیدمش و دور خانه راه می رفتم . تا این که به راه پلّه رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . گوشی تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه ی بالای سرم بود گفتم : اطلاعات لطفاً صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ــ انگشتم درد گرفته ( حالا که یکی بود حرف هایم را بشنود ، اشک هایم سرازیر شد . ) پرسید : مامانت خونه نیست ؟ گفتم که هیچ کس خونه نیست پرسید : خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم پرسید : دستت به جا یخی می رسه ؟ گفتم که می تونم درش رو باز کنم صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار یک روز دیگر به " اطلاعات لطفاً " زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات پرسیدم : تعمیر رو چطور می نویسن ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه ی سؤال هایم با " اطلاعات لطفاً " تماس می گرفتم . سؤال های جغرافی را از او می پرسیدم . او بود که به من گفت آمازون کجاست . سؤال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناری ام که تازه از پارک گرفته بودم ، دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد ، با " اطلاعات لطفاً " تماس گرفتم و داستان غم انگیز را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند ، ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خونن و خونه ها رو پر از شادی می کنن عاقبتشون اینه که به یه مشت پر گوشه ی قفس تبدیل بشن ؟ فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگه ای هم هست که می شه در اون آواز خوند . حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ می شد . " اطلاعات لطفاً " متعلق به آن جعبه ی چوبی قدیمی بر روی دیوار بود ، و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه ی جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگی را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دو دلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که آن وقت ها چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که " اطلاعات لطفاً " چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد . سال ها بعد ، وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ، هواپیمای ما در وسط راه ، جایی نزدیک به شهر کوچک سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفاً صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش ، پاسخ داد : اطلاعات ناخودآگاه گفتم : می شه بگید تعمیر رو چه جوری می نویسن ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده خندیدم و گفتم : پس خودت هستی . می دونی اون روزا چقدر برام مهم بودی ؟ گفت : تو هم می دونی تماس هات چقدر برام مهم بود ؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم ، و همیشه منتظر تماس هات بودم به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم و پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم گفت : لطفاً این کار رو بکن . بگو می خوای با ماری صحبت کنی سه ماه بعد من دوباره آنجا بودم . یک صدای ناآشنا پاسخ داد : اطلاعات گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله ، یک دوست بسیار قدیمی گفت : متأسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد ، چون سخت بیمار بود و متأسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته . یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید براتون بخونم . بگذارید بخونمش صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ..... خودش منظورم را می فهمد . تشکر کردم و قطع کردم و . . .
|
دوشنبه 14 آبان1386
|
|
موبیوس ، عجیبترین حلقه ی دنیا این حلقه از به هم چسبوندن دو انتهای یه نوار ــ به طوری که یه چرخش ۱۸۰ درجه به نوار داده باشیم ــ به دست میاد . این چرخش باعث می شه حلقه ی ما بر خلاف هر حلقه ی ساده ای که دو سطح داره ، یک سطح پیدا کنه ، ولی مسیر دو برابر می شه . اگه دقت کنیم می بینیم که در حلقه ی موبیوس ، درون به بیرون و بیرون به درون راه داره و هدایت می شه . در واقع حلقه ی موبیوس یک مرز بیشتر نداره ، و همون طور که گفتم بر خلاف همه ی رویه ها و سطح ها که پشت و رو دارن ، یک رو بیشتر نداره . اگه یه طرف رو روی نوار فرض کنیم و روی اون حرکت کنیم ، بعد از یه دور سر از سطح پشتی در میاریم و بالعکس . جالبه ... نه ؟
البته این نوار (موبیوس ) خواص حیرت آور و جالب زیادی داره . کافیه یه تیکه کاغذ بردارید و یه حلقه ی موبیوس درست کنید و ببینید چقدر ذهن کنجکاوتون رو به بازی می گیره . برای امتحان میتونید نوار موبیوس رو رنگ کنید . میبینید که بدون برداشتن قلم ، همه جای حلقه رو ـ بر خلاف یه صفحه ی معمولی ــ میشه با یه رنگ ، رنگآمیزی کرد . اگه موبیوس رو خوب درک کنیم ، متوجه می شیم که ارتباط ما و جهان هم یه ارتباط موبیوسیه ، نه دایره وار ... خواب و بیداری ... خود و دیگری ... درون و بیرون ... جزء و کل ... خوب و بد ... در واقع مرزی بین اینها نمی شه قائل شد . اگه از این زاویه نگاه کنیم آدم ها بر دو دسته اند : دسته ی اول اونهایی هستن که مثل یه صفحه ی کاغذ پشت و رو دارن ، درون و بیرون دارن و همه ی وجودشون در ظاهری که قابل رؤیته خلاصه نمی شه . گاهی می شه به دنیای درون این افراد راه پیدا کرد ، گاهی هم نمی شه . دسته ی دوم افرادی هستن که موبیوسی اند . این دسته ، ظاهر و باطنشون یکیه . مثل خونه های قدیمی اندرونی و بیرونی ندارن . از ظاهرشون می شه پی به باطنشون برد و خلاصه یه رو بیشتر ندارن . حالا فکرشو بکنید ، آیا یه موبیوسی و یه غیر موبیوسی می تونن با هم کنار بیان و زبون هم دیگه رو بفهمن ؟
پ . ن ۱ : این پست قبلاً نوشته و ثبت موقت شده ، و هیچ ربطی به فرد یا افراد خاصی نداره پ . ن ۲ : تصویر زیبای میانی ، طراحی دوست بزرگوار جناب آقای جواد شریفیان است . از ایشان سپاسگزارم
|
چهارشنبه 9 آبان1386
|
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
" قیصر امین پور "
پ . ن ۱ : چه خوب حال و هوای گاه گاه ما را ترسیم کردی و رفتی پ . ن ۲ : مدتی در این فکر بودم که وبلاگی در خصوص ریکی ، یوگا ، مدیتیشن و ... درست کنم . به لطف خدا شروع کردم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید می تونید روی اسم وبلاگ کلیک کنید :
|
شنبه 5 آبان1386
|
|
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست چون گذشتی از دو عالم ، هیچ کس را بار نیست هر دو عالم چیست ؟ رو نعلین بیرون کن ز پای تا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیست چون رسی آنجا نه تو مانی و نه غیر تو هم پس چه ماند هیچ ، کانجا هیچ غیر یار نیست چون نمانی تو ، تو مانی جمله و این فهم را در خیال آفرینش هیچ استظهار نیست چون رسیدی تو به تو ، هم هیچ باشی ، هم همه چه همه ، چه هیچ ، چون اینجا سخن بر کار نیست آن چه می جویی تویی و آن چه می خواهی تویی پس ز تو تا آن چه گم کردی ره بسیار نیست کلّ کل ، چون جان تو آمد اگر در هر دو کون هیچ کس را هست صاعی ، جز تو را دربار نیست چون به جان فانی شدی ، آسان به جانان ره بری زان که از جان تا به جانان تو ره دشوار نیست جان چو در جانان فرو شد ، جمله جانان ماند و بس خود به جز جانان کسی را هیچ استقرار نیست جمله اینجا روی در دیوار جان خواهند داد گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست گر گمان خلق ازین بیش است ، سودایی ست بس ور خیال غیر در راه است ، جز پندار نیست هر که آمد هیچ آمد ، هر که شد هم هیچ شد هم از این و هم از آن در هر دو کون آثار نیست هیچ چون جوید همه یا هیچ چون آید همه ؟ چون همه باشد همه ، پس هیچ را مقدار نیست راه وصلش چون روم ، چون نیست منزلگه پدید ؟! حلقه بر در چون زنم ، چون در درون دیّار نیست ؟! هست گنجی از دو عالم ، مانده پنهان تا ابد جای او جز کنج خلوتخانه ی اسرار نیست در زمین و آسمان این گنج کی یابی تو باز زان که آن جز در درون مرد معنی دار نیست در درون مرد پنهان وی ، عجب مردان مرد جمله کور از وی که آنجا دیده و دیدار نیست تا تو بر جایی طلسم گنج بر جای است نیز چون تو گم گشتی ، کسی از گنج برخوردار نیست گر تو باشی گنج نی و گر نباشی گنج هست بشنو این ، مشنو که این اقرار با انکار نیست تا دل عطار بیخود شد ، در این مستی فتاد بیخودی آمد ز خود ، او نیست شد عطار نیست
*** می خوام مدتی رو این غزل مراقبه کنم . . .
پ . ن : صفحه ی یاهو ۳۶۰ دوست عزیزی رو که باز کردم ، جمله ی بالای صفحه اش دلم رو لرزوند : در دستور زبان عرفان ، فعل " بودن " این گونه صرف می شود :
من نیستم تو نیستی او هست ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و تو حیّ لا یموتی
*** در انتظار دوشنبه ای با هزار شاید : خدایا شکرت ... شکر که همه چیز گذراست ... شکر که این نیز بگذرد در غیر این صورت بعضی غصه ها و دردهای طاقت فرسا کمر آدم رو خم می کرد خدا جونم شکرت ..........................
*** پ . ن : از دوستانی که لوگوی وبلاگشون تا امروز ، زینت بخش این صفحه بوده ، صمیمانه عذر خواهی می کنم . متأسفانه به دلیل به هم ریختن قالب جدید و بارگذاری کند صفحه ، بر خلاف میل باطنی ام مجبور شدم اونها رو حذف کنم . خوشبختانه وبلاگ های مورد اشاره ، لینکشون از قبل در لیست دوستان بوده و همچنان با قلب و وبلاگ این حقیر پیوندی ناگسستنی داشته و خواهند داشت . :) |
جمعه 27 مهر1386
|
|
|
چهارشنبه 4 مهر1386
|
|
وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران ، قشنگ ترين صداي پاييز است ديگر چه فرق مي کند که برگ سبز کدام درخت بودي . . .
من به شهادت ستاره در سقوط ... از عمق توفانی حادثه ها میام
|
دوشنبه 26 شهریور1386
|
|
جمله ی اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی
سه شنبه ای مصادف با ششمین روز از مهمانی دوست :
عاشقان را آتشی وانگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی
داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی
آفتابش تافته در روزن هر عاشقی ما پریشان ، ذرّه وار ، اندر پریشان آتشی
الصّلا ای عاشقان ! کاین عشق خوانی گسترید بهر آتش خوارگانش بر سر خوان آتشی
عکس این آتش بزد بر آینه ی گردون و شد هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی
" مولوی "
|
دوشنبه 26 شهریور1386
|
|
دستی ست بالای دست شب دست سپید صبح
پا نویس : با فیلتر شکن پست زدن هم عالمی داره ها !!! :)
|
سه شنبه 13 شهریور1386
|
|
گشودگی بال ها ... فرود زیبا ... خیسی پرها ... و همبستگی شان .............. مسحورم می کند
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
. . .
هزار سال است قاصدک ها دل نمی دهند به کار ...............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مریم عزیزم و دل زیبایش :
با همه ی بی سر و سامانی ام
" محمد علی بهمنی "
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرین روز از دومین هفته ی سومین ماه از دومین فصل یک هزار و سیصد و هشتاد و ششمین سال خورشیدی :
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند
در اثر صبر نوبت ظفر آید
* شفای معجزه آسای خواهر یکی از دوستان * ترخیص یک عزیز از بیمارستان * نمونه شدن سازمان ( به برکت وجود پرسنل خدمتگزار و زحمات شبانه روزی شان ) * دیدار سه ساعته با دو دوست خوب ( شهاب عزیز و دوستشون آقا پیام ) * و ... همه دست به دست هم دادند و لحظات گرانبهایی را برایم به ارمغان آوردند شکراً لله
خدایا دوستت دارم .......... خیلی دوستت دارم
¤¤¤
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست آن چه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام ...
|
دوشنبه 22 مرداد1386
|
|
روزی که تصمیم بگیرید چیزهایی را که دوست دارید طلب نکنید ، و در عوض چیزهایی را که اتفاق می افتد دوست داشته باشید ، آن روز بالغ شده اید
اشو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من اعتراف می کنم :
هنوز کودکم ! خیلی کوچکم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می توان زندگی کرد حتی برای دو ثانیه ....................
دیگر در این پیله ی تنگ ، یک پروانه هم نمی گنجد
|
شنبه 9 تیر1386
|
|
سلام تصمیم نداشتم بعد از پست قبلی ، فعلا چیزی بنویسم ولی دیشب با دوست اهل دلی چت داشتم که بعد از مرور صحبتای رد و بدل شده ، فکر کردم خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه کمی طولانیه ... ضمن این که فونت هم فارسی نیست اشتباه تایپی هم ممکنه داشته باشه ( ترجیح دادم دست نخورده و ادیت نشده پستش کنم ) ولی به خوندنش می ارزه :
sina bahrami: nastaran jan sina bahrami: areeeeeeeeeeeeeee sina bahrami: chera goft bia mano ahli konsina bahrami: janam ?! n _m: ejaaze bedin sina bahrami: are n _m: migoft hichvaght nagzarid kasi ke asheghane dustesh darid , az eshghe shoma motmaen beshe
* در خاتمه از آقای بهرامی عذر خواهی می کنم که ازشون کسب اجازه نکردم برای پست این متن . امیدوارم با بزرگواری که دارند منو ببخشند ... جهت اطلاع دوستان ، آقای بهرامی مدیر وبلاگ ارزشمند هبوط هستند
**** چتر برای چه ؟ خیال که خیس نمی شود ... |
سه شنبه 8 خرداد1386
|
|
گوش کن با من :
من که در گريزم از من ، به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه ی شب به تو هجرت کرده بودم
...
¤¤¤¤
يا فاطمة الزّهرا يا بنت محمّد يا قرّة عين الرّسول يا سيّدتنا و مولاتنا إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى الله و قدّمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيـهة عند الله اشفعي لنا عند الله
|
شنبه 29 اردیبهشت1386
|
|
|
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386
|
|
ok
!
Let every day
be a dream
. we can touch
Let every day
be a love
. we can feel
Let every day
be a reason
. to live
...
|
سه شنبه 4 اردیبهشت1386
|
|
می دانم سبزه ای را بکنم ، خواهم مرد . . . |
جمعه 31 فروردین1386
|
|
چشماتو ببند و تصوّر کن چی ؟ هر چی که دوست داری ...
* قابل توجه دوستداران موسیقی با موضوعات متافيزيكي ، مراقبه ، آرامش و موارد مشابه : جدیداً سایت اختصاصی گروه متا آرشیو اقدام به جمع آوری مجموعه ای از آلبوم های موسیقی تحت عنوان متا موزیک دینگ های (۱) نموده که در نوع خود بی نظیر و بسیار زیبا و آرامش بخش است . كل مجموعه شامل 84 آلبوم با كيفيت بسيار بالاست . ژانر كليه ی آلبوم های مجموعه ، مديتيشن ، ريلكسيشن ، درمان با موسيقي ، ريكي ، اصوات طبيعت يا موارد مرتبط ميباشد . برای آشنایی بیشتر با این مجموعه و توضیحات کامل در این خصوص ، روی لینک کلیک کنید : سایت اختصاصی گروه متا آرشیو . بخش متا موزیک شخصاً پیشنهاد می کنم حتماً این کلکسیون با ارزش و زیبا را تهیه کنید . * به جاست از برادر بزرگوارم جناب آقای سواد کوهی ، مدیر محترم سایت متا آرشیو به خاطر زحمات بسیار زیادی که برای سایت و همچنین گردآوری این کلکسیون ارزشمند کشیده اند تشکر و قدردانی کنم ... با آرزوی سلامتی ، آرامش و موفقیت برای ایشان
|
سه شنبه 21 فروردین1386
|
|
حکایت خیلی از ماها ، حکایت همون عابده که در همه حال با ریش خودش مشغول بوده ... عطّار نیشابوری در باره ی این عابد بینوای غرقه در خود می گه :
عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم ذرّه ای شوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد مرد عابد دید موسی را ز دور پیش او شد : کای سپهسالار طور ! از برای حق ، که از حق کن سؤال تا چرا نه ذوق دارم من ، نه حال ؟ چون کلیم القصّه شد بر کوه طور باز پرسید آن سخن ، حق گفت دور : گو : هر آنک از وصل ما درویش ماند دائماً مشغول ریش خویش ماند موسی آمد قصّه برگفتا که چیست ریش خود می کند مرد و می گریست جبرئیل آمد سوی موسی دوان گفت : همی مشغول ریش است آن فلان ریش اگر آراست ، در تشویش بود ور همی برکند هم ، درویش بود یک نفس بی او برآوردن خطاست چه به کژ زو باز مانی ، چه به راست ای ز ریش خود برون نا آمده ! غرق این دریای خون نا آمده ! چون ز ریش خود بپردازی نخست عزم تو گردد در این دریا درست ور تو با این ریش در دریا شوی هم ز ریش خویش ، ناپروا شوی ... می بینی میمون بازیگوش نفس با چه حقّه های ظریفی ما رو می تونه به خودش مشغول کنه ؟ زمانی که اسیر دنیا و مال و منال و شهوت و نخوتیم ، در کار آراستن و شونه زدن ریشیم و وقتی که به خطا می انگاریم در حال مبارزه با نفسیم ، به کندن ریش مشغولیم پیوسته در بند ریشیم ... و پا بست خویشیم ! کی به خویشتن خویش بازگردیم ................. الله اعلم ترک دنیا و اعراض از اون ، و توجه به دنیا و چسبیدن بهش ، هر دو دل مشغولی ست لازم نیست تارک دنیا بشیم ... درستش اینه که دنیا رو زندگی کنیم ، ولی برده ی اون نشیم ... سهم خودمون رو ازش بگیریم ، ولی طعمه ی چرب این نهنگ سیری ناپذیر زیبا و فریبنده نشیم مهم اینه که در هر شرایطی چراغ شهود دلمون رو روشن و افروخته نگه داریم و بی حرص و آز سراپا غرق تماشا بشیم ... هشیار ... بیدار و ناظر تو بازی باشیم ... امّا آگاه ... امّا بصیر ... امّا با چشمانی باز
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ...
|
سه شنبه 7 فروردین1386
|
|
آغاز امامت گل نرگس آل طه (ص) ، یوسف زهرا ، مهدی موعود (عج) بر همه ی منتظران مبارک باد
معرفی یک شاعر خوب معاصر : محمد حسین بهرامیان متولد سال ۱۳۴۸ خورشیدی / ارسنجان فارس عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان مدیر خوش ذوق سایت غنی و زیبای سارا شعر تألیفات : خلاصه ی خوبی ها حجره های ملکوت زبان زنده و کلام شیوای او ، با دنیای ما بیگانه نیست . اشعارش در عین سادگی نقاط اوج فراوان دارد . می توان به راحتی با واژه های مأنوس ، موزون و دلنشینش ارتباطی صادقانه و صمیمانه برقرار کرد ... با آنها زندگی کرد ... نفس کشید ... قدم زد ... و تلخ و شیرین ها را مزمزه کرد . او تمامی احساس زیبای خود را با زبانی نرم ، عاشقانه و شاعرانه در طبق اخلاص می گذارد و به خوانندگان و شنوندگان آثارش ارائه می دهد ... از خداوند منّان ، برای ایشان آرزوی توفیق روزافزون دارم .
شما را به خواندن یکی از شعرهای بسیار زیبایش به نام " پیشنماز " دعوت می کنم :
يک تکه آفتاب نه ، يک تکه از بهشت اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست گلدسته و اذان و من ، های های های سبحان من يميت و يحيی و لا اله ( يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم ) ................................................... سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو دل می بری که...حیّ علی ... های های های بالا بلند ! عقد تو را با لبان من باران جل جل شب خرداد توی پارک آن شب کبو ... ( کبو ) ... کبوتری از بامتان پريد سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله سبحان ربّ هر چه دلم را ز من بريد سبحان ربّی الــ ... من و سارا ... بحمده سبحان ربی الـ ـ... من و سارا به هم رسیــ ... زخمم دوباره وا شد و ايّاک نستعين مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم ¤¤¤ برنامه ی صندلی داغ امشب رو دیدید ؟ مصاحبه ای بود به غایت زیبا ، با یه فرشته ... یه آسمونی ... دکتر علی اکبر مرتضوی کیاسری هر کی ندیده و از شمیم خوش عشق سر مسته و دلش واسه آسمون تنگ شده ، حتماً تکرار این برنامه رو فردا ببینه ... اگر چه این بزرگوار هیچگاه این صفحات رو نمی خونند ، ولی دلم می خواد این رباعی رو تقدیم کنم به روح بزرگ و زیبا و خدایی شون : از ساغر عشق هر کسی سر نکشد آلوده ردای عشق در بر نکشد دلخسته سزای عاشقی داند و بس هر خسته به کوی رستگان پر نکشد ...
چهارشنبه ، هشتم فروردین ۱۳۸۶ ، غروب ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ می دانی شب را دوست دارم امّا بی ماه شب کامل نمی شود بیا دیری ست اینجا نشسته ام کنار درگاهی ... روی پله ی خیس باران خورده از آن شب عزیز آرامش تا امشب غریب انتظار بی ماه شب کامل نمی شود بیا ... |
دوشنبه 6 فروردین1386
|
|
گفت درختی به باد : " چند وزی ؟ " باد گفت : " باد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای "
ممنون از دوست عزیزی که زحمت عکس گرفتن از این نرگس های زیبا رو کشیدند و به همراه تبریک زیباشون برام فرستادند عید و بهار شما هم مبارک باشه دوست من ... سپاس از لطفتون ¤¤¤ دوست عزیز و جوانمون شاهین که وبلاگ نویسی رو تازه شروع کردند ، گزیده ی ساده و زیبایی داشتند که با اجازه شون اینجا تکرارش می کنم : غروب بود آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان با اخم سرش را به زیر انداخت ... گل ها هرگز خيانت نمي كنند ...
|
چهارشنبه 1 فروردین1386
|
|
. . .
|
یکشنبه 27 اسفند1385
|
|
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقّا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد سعدی
از اون جا که فرصتم این روزا خیلی کمه و بیشتر وقتم صرف کارای منزل می شه ، نمی رسم چیزی بنویسم . برای همین از محفوظات ذهنم استفاده می کنم . آخه از کهنگی بدم میاد و دلم نمی خواد صفحه ی دلنوشته هام دیر به دیر نو بشه و مطالب براتون تکراری بشه ... ضمن این که فرصت بسیار خوبی ست تا به جای حرفای پیش پا افتاده و عادی نرگسی ، با همدیگه غوصی داشته باشیم در دریای بیکران شعر و ادب فارسی ...
¤¤¤¤
اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند ، لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی ¤¤¤¤
تو را که نام می برم ، دهانم معطّر می شود زان روست که پیوسته از این گِل ، بوی گُل به مشام می رسد .... .... ¤¤¤¤ زدم فالي نگارا ، سحر مي آيد خزان جان بهارا ، به سر مي آيد
|
شنبه 19 اسفند1385
|
|
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت چشم دریده ادب نگاه ندارد . . .
. . .
دارم فکر می کنم این بار واسه بازی شب یلدا چی بنویسم کاش معافم می کردی بهار جان ... ¤¤¤
¤¤¤ ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرع زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ..............
|
جمعه 18 اسفند1385
|
|
سلام در پست قبلی ( آهیمسا ) گفته بودم که بعد از درج نظر دوستان در خصوص موضوع پست ، یه جمع بندی خواهم کرد و من هم نظر خودم رو خواهم گفت ... حقیقتش هر کدوم از دوستان اونقدر زیبا توضیح دادن و نظرشون رو بیان کردن که دیگه حرفی نگفته باقی نمی مونه ... گر چه بعضی خیلی مختصر و موجز اشاره کردن و برخی دیگه کامل تر و جامع تر و بعضی دیگه اشارات زیبایی داشتن به سخنان بزرگان در این مورد خاص ... از همه ی عزیزانی که در این بحث شرکت کردن صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم تک تک لحظاتشون عاری و مبرّا از خشونت و تندی باشه در این چند روز زحمت تأیید کامنت ها گاهی با مسیح مهربون و بزرگوار بود . همین جا ازش تشکر و قدردانی می کنم که با وجود ضیق وقت ، نرگسی رو تنها نگذاشت هفته ای که گذشت ، برای من خیلی شلوغ و خسته کننده بود ... شایدم به نوعی در حق خودم اهمال کردم و خشونت به خرج دادم ! قول داده بودم یه گزارش جمع و جور از این سه چهار روز اخیر بدم فوق برنامه هام در هفته ای که گذشت : » شرکت در مسابقه ی دوی استقامت در رده ی سنّی خودمون ( یعنی همون ۶۰ ، ۷۰ سال ! ) که منتج شد به نفر دوم شدن بنده و شکستن کفه ی کفش ورزشی نوی نازنینم از وسط !!! » خونه تکونی به کمک اعضای محترم خانواده » دوختن و آماده کردن پرده ها و ملحفه های جدید و رو بالشی و رو تختی و غیره و ذلک » رفتن به میدون تیر و تمرین سالانه ... تک تیرانداز ویژه مون این بار حتی یه دونه تیرش هم به سیبل نخورد !!! البته بنده خدا تقصیر هم نداره ، هنوز استخون بازوی چپش که چند ماه پیش ترک برداشته بود ، درست و حسابی خوب نشده » شرکت در سمینار آقای دکتر احمد حلّت عزیز » انجام دادن یک سری کارهای کاملاً شخصی » یکی دو تا مأموریت داخل استانی مهم ترینش همینا بودن که گفتم ... بهار عزیز منو به بازی شب یلدا دعوت کرده ... سعی می کنم در پست بعدی این کار رو انجام بدم تا بعد ...
بعد از تو من فاصله ها را شناختم " با " را شناختم و " بی " را شناختم ... ...
|
جمعه 11 اسفند1385
|
|
موضوع گفتگوی کلاس یوگا برای هفته ی آینده ، منو به این فکر انداخت که نظر شما رو هم راجع بهش بدونم و دست به یه شبه همه پرسی کوچولو بزنم
« آهیمسا » متضاد « هیمسا » به معنای خشونته . واژه ی « آهیمسا » یا « عدم خشونت » رو در بحث های سیاسی زیاد شنیدیم و خوندیم ... فعلاً کاری به این بعد قضیه نداریم می خواهیم جایگاه آهیمسا رو در زندگی خودمون بدونیم ، و سهمی رو که هر کدوم از ما در رعایت و به کار بستنش داریم ، بررسی کنیم می خواهیم ببینیم خشونت چه مواردی رو در بر می گیره ، و من و شما از صبح که بیدار می شیم تا شب که دوباره می خوابیم برای شروع یک روز نوی دیگه ، چقدر خشونت می ورزیم ... هم به خودمون ... هم به دیگران لازمه یادآوری کنم که همه ی ما نسبت به خودمون هم معمولاً آگاهانه و یا ناآگاهانه رفتار خشونت آمیز داشته و داریم ... کامنت های شما عزیزان در این زمینه ، ضمیمه ی همین پست می شه تا بعد به یک جمع بندی نسبی برسیم و من هم نظر خودم رو بگم ...
میلاد : دوباره سلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عقیق : سلام عزیزم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الهه : سلام نسترن جون ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عاکف : سلام همیشه نازنین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سمیرا : "در پشت ناراحت کننده ترین رفتارها انسان غمگین و ناخرسندی قرار گرفته است که برای جلب همدردی فریاد می کشد." (زندگی یک فوریت نیست _ ریچارد کارلسون) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ماری : سلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سیّد : سلام نرگسی خانم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ج . ش : سلام نرگسی عزیز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دختر نارنج و ترنج : سلام نرگسی خوبم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مهتا : درود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهاب : سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک دوست آشنا : سلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شازده کوچولو : سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مریم : سلام نرگسی جون به مساله خیلی جالبی اشاره کرده اید که امروزه خیلی شایع شده است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مارال : سلام نرگسی عزیزم نرگسی جونم آدم وقتی از کسی ناراحت میشه ولی اون ناراحتی رو میریزه تو دل خودش و به روی اون طرف نمیاره اینم یه نوع خشونت به خوده که واسه من یه معضل شده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نانی : سلام خواهر عزیزم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک دوست آشنا : دوباره سلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حسین ( کیمیا ) : سلام نرگسیٍ هم راه ! انسان خشمگين چگونه ميتواند تمرين محبت كند؟ چطور؟ غير ممكن است. اگر انسان خشمگين بخواهد محبت را تمرين كند، دست بالا اين است كه خشمش را سركوب كند، همين. چه كار ديگري ميتواند انجام دهد؟ او از ديگران خشمگين بوده و حالا از خشم خودش خشمگين است، همين. خشم او شكل و قيافهي تازهاي به خودش گرفته. انسان خشن ميخواهد غير خشن شود: چه ميكند؟ او با ديگران خشن بوده، اينك با خودش خشن خواهد بود. اين را شما رياضت كشي ميخوانيد. رياضت كشي در اساس خودآزاري است: يعني لذت بردن از شكنجه دادن خود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غریب آشنام : سلام نسترن عزيزم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ محمّد : سلام بزرگوار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حسین ( کیمیا ) : سلام و درود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرو ناز : سلام خوبی نرگسی جون ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار آرزو : سلام گل نرگسی .../ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رهگذر : سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سارینا : سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عقیق : سلام نازنین خواهرم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در آغوش خداوند : سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پسر گلم فرهاد تولدت مبارک
دوشنبه ... ساعت ۳.۲۸ صبح : سلام ممکنه سه ، چهار روز کمتر بتونم سر بزنم ... البته شاید علت خاصی هم نداره ... تا ساعت ۲.۳۰ که طبق معمول اداره و عصر روزهای زوج هم مثل همیشه باشگاه هستم . منتها این سه چهار روز ، چند تا فوق برنامه هم دارم که مطمئناً بعدش خستگی کمتر مجال رسیدگی به اینجا رو می ده اینها رو از این جهت گفتم که دوستانی که همیشه به من لطف داشتند و دارند ، نگران غیبت احتمالی ام نشن از مسیح عزیز خواهش می کنم اگه نتونستم بیام و نظرات دوستان رو تأیید کنم ، زحمت این کار رو بکشه ( اگر چه می دونم وقت آزادش به مراتب کمتر از منه ) ... مسیح جان قبلاً فاطمه جان هم پسورد نرگسی رو داشت ، ولی در حال حاضر فقط شما داری ... پس اگه تأخیر داشتم ، لطفاً هوای اینجا رو داشته باش ... ممنون از محبّتای همیشگیت ان شاالله بعدش یه گزارش کوچولو خواهم داد ... سعی می کنم نذارم خیلی دلتون تنگ بشه و مثل سنجد زود برگردم ;)
¤¤¤¤
اومدم شب ها رو باور نکنم ... غصّه نذاشت اومدم غصّه رو باور نکنم ... شب نمیذاشت ... ... ! ... ¤¤¤¤ نرمایی دارد تماشایت نُه تویی دارد دیدارت یک رو تر از شیشه ! هیچ مشامی ردّ خواب های معطّر شده ام را نخواهد یافت ...
¤¤¤¤
چهارشنبه ... ساعت ۲۰ دقیقه بعد از تو : من به من به تو به همه کس ، به همه چیز ، به همه ی هستی مربوطم ... ولی این جا جایی ست که به هیچ کس جز تو مربوط نیست : دل من ...
|
سه شنبه 3 بهمن1385
|
|
کارهای ما چندان نیز بزرگ نیستند ... تنها کاری که از ما ساخته است آن است که کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم . " مادر ترزا "
با تشکر از دکتر بابک عزیز که لطف کردند و این عکس زیبا رو به من هدیه کردند
*****
یک خبر نه چندان مهم برای همشهریام : « برای اولین بار در کشور ، " انجمن ریه " در اراک تأسیس شد . این انجمن با هدف شناسایی تخصصی بیماری های ریوی و خدمت رسانی به بیماران در سطح استان و کشور دایر شد . » خدا رو شکر ... اگه نفس کشیدن تو هوای پاک و تمیز و عاری از سرب برامون یه آرزو شده ، به جاش یه انجمن ریه داریم که هیشکی نداره ... دیگه چه غمی داریم ؟!!!!! ***
برای چهارم بهمن : عسل بانوی نازنینم ، تولدت مبارک تداعی عزیزم ، تولدت مبارک
|
شنبه 30 دی1385
|
|
یادت باشد :
یک قطره + یک قطره می شود یک قطره ی بزرگ ... نه دو قطره
در وبلاگ یکی از رهگذران آسمان بخوانید :
*****
برای ورود به خیمه ی شیشه ای روی لینک کلیک کنید :
*****
امروز اول بهمن ، روز میلاد یه دختر پاک و عفیف و آسمونیه ... دختری با قلبی مملو از عشق به حق و حقیقت ........... آنتیک عزیزم تولدت مبارک
|
چهارشنبه 20 دی1385
|
|
من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
به راستی زیباتر از نگاه کودکی که خیالی را در پهنه ی آسمان می کاود ، چیست ؟ تو در این نگاه ژرف چه می بینی ؟ من خیلی چیزها می بینم : عشق امید عظمت معصومیت معنا معرفت من در نگاهش خدا را می بینم چه با شکوه ... و با غرور ... می نگرد این رسول کوچک ......
|
پنجشنبه 23 آذر1385
|
|
مسیحا برزگر ( متولد ۱۳۴۰ خورشیدی ) او در منظومهی عشق متولد شده است . درست چهار ميليون و خردهاي سال بعد از پيدايش زمين ... او باد ، خاك ، آب و آتش را دوست دارد ، اما محلّ ملاقات آنها را ، يعني گياه و پرنده را ، بيشتر ... در مصرف خنده ، اهلِ امساك نيست . آرام است و هيچگاه براي خشونت جواز صادر نمي كند . نوشتهها و ترجمههاي او ، بيشتر طنينِ خوشِ آوازهاي دلِ اوست . او بزرگترين مترجمان را زنبوران ميداند . دربارهی مسيحا فقط مي توان گفت : حضورش آنقدر عاشقانه است كه وقتي به گلِ شبدري ميرسد ، بي درنگ كلاه از سر برميدارد و ميگويد : سلام ! مسيحا برزگر خالق موسيقاي زندگي ست . او نه با چنگ و چگور ، بلكه با كلمات ، معنا را مينوازد . كلمات ، نزد او ، هويت تكيده و معمول شان را از دست مي دهند ، احيا ميشوند و سرشار از شور و سرمستي ، به رقص درميآيند . نگاه زيباي او در پي جستن زندگي بي پيرايه يِ كودكان است . او همواره رهسپارِ اعماق است ؛ زائرِ بيكرانهها و آبی ناب حقيقت ... به گفته ي خودش : همه چيز دارد ، چيزي نمي خواهد و چيزي نيز براي از دست دادن ندارد . او بخشنده ي گنجي تمام ناشدني ست : عشق ... او عشق را سبوسبو به دلهاي تشنه مي بخشد و ديري نميپايد كه دريا دريا ميگيرد . بي ترديد تا چشمهي عشق ميجوشد ، بازار مسيحا نيز گرم است . اين رازِ تبسّم قشنگي ست كه همواره بر لب دارد ... ... بشنویم از او : اگرآدم ها می توانستند از ظرفیت هوشی خود بهره ببرند ، زندگی شان به بهشتی رویان و بارور تبدیل می شد . اگر از این بهشت محروم مانده ای ، تقصیر را به گردن کسی جز خود نینداز . خداوند هوش را بین همگان تقسیم کرده است . همه از نبوغی عظیم برخوردارند . فقط باید مشتاقانه جوینده ی حقیقت باشند و عاشقانه گام بردارند . سازش ، مرداب نبوغ عظیم آدمی ست . تاریخ را « آری » گویان حقیر به پیش نبرده اند . تاریخ زندگی بشری ، اگر واجد نور و شکوهی ست ، آن را مدیون کسانی ست که شجاعت « نه » گفتن داشته اند . آری را فقط باید به زندگی گفت ، نه به جمود و مردگی . آری را فقط باید به دریا گفت ، نه به مرداب ها و گودال ها ... مسیحا
|
یکشنبه 28 آبان1385
|
|
« صدای آب می آید ... مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟! »
مسیح توی کامنت زیباش برای دو پست قبل تر ، نوشته : « تن ها تنهايي رو از بين نمي برن این عبارت نغز منو شدیداً به فکر واداشت آیا به راستی تن ها نمی تونن تنهایی آدما رو از بین ببرن ؟ و اگر کسی اونقدر به تعالی نرسیده باشه که بتونه با تنهاترین تنها ، ارتباط صمیمانه و نزدیک داشته باشه ، باید به تنهایی تن بده ؟ یا باهاش بجنگه ؟ یا ... دلم می خواست راجع به تنهایی خیلی چیزا بنویسم : تنهایی خود خواسته ... تنهایی تحمیلی ... تنهایی گریز ناپذیر ... احساس تنهایی ( با تن ها بودن و تنها بودن ) دلم می خواست بنویسم فرق بین « تنها بودن » و تنهایی رو تنهایی ... مسئله ای که در این قرن شلوغ و پر دغدغه ، بشر خیلی ازش وحشت داره ... ازش گریزونه ... و گاهی در مسیر گریز از این غول آرام ، به جای رسیدن به آرامش ، با بحران های فجیعی رو به رو می شه که در خیلی موارد جبران ناپذیرند . خیلی حرفا برای گفتن داشتم ، اما تا این لحظه نتونستم بین اونها انسجام لازمه رو برای ارائه برقرار کنم ... شاید در فرصتی بهتر این کار رو انجام بدم . یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت : تنهایی فقط واسه خود خدا خوبه به چند دلیل ... یکی این که او بی تاست و همچو خودی رو نداره تا مونسش باشه ... دوم این که می تونه تنها سر کنه و از هر کس و هر چیز بی نیازه به راستی : انسان بی یار می تونه سر کنه ؟ *** در ابعاد این عصر خاموش
به دوستان توصیه می کنم کامنت بسیار زیبا و جامع و مانع مسیح عزیز رو برای همین پست بخونن .... |
شنبه 20 آبان1385
|
||||||||||||
|
لاجرم ...........
نقطه سر خط ......................
تنها برای تو : آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود ، از دل و از جان نرود ... *********** بیست و سوم آبان ماه ، تولد یه داداش خوب و مهربونه ... تولد یه دنیا صفا و مهربونی .... تولد سینای عزیز
|
||||||||||||
پنجشنبه 11 آبان1385
|
|
خاری را دیدم که سر تا پایش را گل پوشانده بود
چه زیبا و شگفت انگیز ..................
|
یکشنبه 7 آبان1385
|
|
The best and most beautiful things in the world can not be seen , or even touched They must be felt with the heart
helen keller
|
یکشنبه 30 مهر1385
|
|
... ما دوستان مکاتبه ای بودیم . با وجود شروع آرام و کند آشنایی ما ، به زودی متوجه شدیم که نقاط مشترک زیادی با هم داریم ، عشق به نوشتن ، به موسیقی ، به طبیعت و خیلی شباهتای دیگه . از طرف دیگه زندگی های ما کاملاً متفاوت بود . یکی عاشق زندگی و دیگری سرخورده از زندگی . یکی اذیت و آزاری وصف نشدنی رو در طول زندگیش تجربه کرده بود و دیگری حتی تصوّر این همه عذاب رو نمی تونست بکنه . دوستی ما هر روز که می گذشت ، شکوفاتر می شد و با وچود فاصله ی مکانی بسیار ، و با این که همدیگه رو ندیده بودیم ، زندگی ما به هم گره خورد . دوستی مشترک ، نیازی رو در هر دوی ما پاسخ می داد که با خودش احساس شیرین خوشبختی و رضایت می آورد . یکی مکنونات قلبیش رو برای دیگری بازگو می کرد ، طوری که انگار با این کار روحش پالایش می شد و دیگری امیدهاش رو با وجود این ارتباط حیاتی زیبا انسجام می بخشید . هر دو سعی می کردیم آرامشی رو که لازمه ی بقا و رشد هر انسانی ست ، به همدیگه ببخشیم . حرفای مشترکمون بیشتر و بیشتر شد . با هم می خندیدیم ، با هم گریه می کردیم ، و اگر چه کیلومترها بین ما فاصله بود ، خواهرهای صمیمی همدیگه شدیم . چقدر با تضرّع و التماس از خداوند ، برای هم دعا کردیم . چقدر در نیایش هامون از همدیگه یاد کردیم . یک روز که برای خرید بیرون رفته بودم و طبق معمول بیش از هر کسی به یاد او بودم ، بی اختیار وارد مغازه ای شدم و بلافاصله جعبه ی موزیکال روی پیشخوان توجّهم رو جلب کرد . با گوش کردن به آهنگش ، موجی از خاطرات شیرین به ذهنم سرازیر شد . چه شعر زیبایی : « تو آفتاب درخشان منی ! » شعر رو تا آخر گوش دادم و در جعبه رو بستم و از مغازه بیرون اومدم . ناگهان دست ناشناسی رو آروم روی شونه ام احساس کردم . دستی که منو برگردوند و باز به سمت مغازه هدایت کرد . خیلی فوری جعبه ی موزیک رو خریدم و فردای اون روز براش فرستادمش . چند روز بعد ، صدای لرزونش رو با هق هق از پشت تلفن شنیدم . گفت که خیلی ناامید بوده . تصمیم داشته به زندگیش خاتمه بده و تنها آرزویی که داشته شنیدن شعر « تو آفتاب درخشان منی » بوده . شعری که روزها و شب های کودکیش رو براش تداعی می کرد . همون روز بسته ی پستی من به دستش رسیده و تونسته در اون شرایط روحی به آهنگ و شعر مورد علاقه اش گوش کنه ، و خیلی ناگهانی از تصمیم شومش منصرف شده . چند روز بعد برای اولین بار همدیگه رو ملاقات کردیم . خدا می دونه چه شوق و شوری از ملاقات دوستی که اونقدر بهش علاقه و دلبستگی پیدا کرده بودم ، در قلبم احساس کردم . دلم می خواست به جای همه ی اون روزها و ماه ها و سال ها ، با هم باشیم ، بگیم و بخندیم و گریه کنیم . این دوستی برای هر دوی ما یه معجزه بود . معجزه ای که ایمانم رو به ذات احدیّت چند برابر کرد . وقتی در نهایت شگفتی متوجه شدم که او برای ادامه ی زندگی و بالندگی ، آدم ها رو سر راه هم قرار می ده ، کسی رو وسیله می کنه ، چیزی رو نشونه قرار می ده تا ما رو پیوسته تحت حمایت خودش داشته باشه ... و وقتی که ما به یک ندای الهی گوش نمی دیم ، پیچ صدای دستگاه عرش رو زیاد می کنه و پیام رو از طریق استریو می فرسته . من یاد گرفتم هرگز به اون صدای آرام درونی یا دست نوازشگر سروش غیبی شک نکنم . خداوند به طور یقین از راه های رمزگونه ی متفاوتی عمل می کنه . او که هم رحمانه و هم رحیمه ... مگه می شه که ما رو به حال خودمون رها کنه ؟! او معجزات فراوانی رو سر راه ما قرار می ده ، تا به خود بیایم و یادمون بیاره که :
هو معکم اینما کنتم
من یاد گرفتم روح های متجانس ، نه تنها از یه چشمه ی خرد و عشق آب می نوشن ، بلکه وجودشون از ابعاد مختلف به هم متّصله ، و لازم و ملزوم یکدیگه هستن . من از مراحم و الطاف خالق هستی برای معجزات زیبایی که سر راهم قرار داده ، از جمله این عطیّه ی الهی سپاسگزاری می کنم . *** خداوندا ! یاری ام کن نور درخشنده ی تو را در قلبم همیشه حس کنم . بار الها ! جریان عشق الهی تو همیشه در قلب ما انسان ها ساری و جاری ست ، امّا خطر نفرت ، خشم ، قهر ، ترس ، پلیدی و غم سیاره ی خاکی ما را به شدت تهدید می کند . به ما کمک کن همواره لبریز از عشق ، نیکو خواهی ، انسان دوستی و مهرورزی باشیم . یاری مان کن تا سرور و عشق را تجربه کنیم . چرا که دوست داشتن و دوست داشته شدن هر دو تجربه ی مقدسی ست و عشق چون چوب دستی جادویی در تماس با هر چیزی که قرار گیرد ، آن را با انرژی خود به زیبایی و روشنایی تبدیل می کند ... الهام گرفته از کتاب معجزات کوچک و برداشتی کوچک از مجله ی پیام مهر " یوگا "
عاشقان عیدتان مبارک باد
|
چهارشنبه 26 مهر1385
|
|
چراغی در اعماق چشمت نهفته
چه کس با شب از چشم تو قصه گفته ؟ ز من گفته با تو ... ز تو گفته با من ؟ فنا شده ام .................... ( کلیک کنید )
|
سه شنبه 25 مهر1385
|
|
این همه دو گانگی ؟؟؟ چرا ؟؟؟ ما ساختمونای بلند و مقاوم می سازیم ، ولی خودمون ترد و شکننده ایم !!! ... چرا ؟ هر چی بزرگ راههامون وسیع تر می شه ، زاویه ی دیدمون بسته تر و تنگ تر می شه !!! ... چرا ؟ خونه هامون بزرگ ، ولی دلامون کوچیکه !!! ... چرا ؟ مدارک علمی بالا داریم ، ولی شعورمون هنوز کودکستانیه !!! ... چرا ؟ دانشمون زیاد ! امّا قدرت تمیز و تشخیصمون کمه !!! ... چرا ؟ هر چی متخصّص بیشتری داریم ، مشکلاتمون بیشتره !!! ... چرا ؟ خوب خرج می کنیم ، خوب تفریح می کنیم ، خوب می خوریم ، خوب می پوشیم ، امّا کم می خندیم !!! ... چرا ؟ رانندگی رو با سرعت دوست داریم ، ولی فقط تو لاین افقی !!! ... چرا ؟ تا دیر وقت بیدار می مونیم ، ولی دلمون همیشه خوابه !!! ... چرا ؟ اینقدر که پای تلویزیون می شینیم ، پای حرفای خدا نمی شینیم !!! ... چرا ؟ دارایی هامون رو افزایش می دیم ، پس انداز می کنیم ، امّا ارزش های معنویمون کمتر و کمتر می شه !!! ... چرا ؟ زیاد حرف می زنیم و کمتر گوش می کنیم !!! ... چرا ؟ کمتر عشق می ورزیم ، در عوض در کینه توزی ید طولایی داریم !!! ... چرا ؟ تأمین معاش رو یاد گرفتیم ، امّا زندگی کردن رو نه !!! ... چرا ؟ یاد گرفتیم چطور به طول عمرمون اضافه کنیم ، ولی به کیفیتش نه !!! ... چرا ؟ به کره ماه می ریم و برمی گردیم ، امّا زحمت سر زدن به یه دوست منتظر رو به خودمون نمی دیم !!! ... چرا ؟؟؟ همه ی ستاره ها رو به اسم می شناسیم ، همه ی راه های شیری کهکشان رو مثل کف دستمون می شناسیم ، ولی درون خودمون رو نه !!! ... چرا ؟ فضا رو تسخیر کردیم ، امّا قادر نیستیم دلی رو تسخیر کنیم !!! ... چرا ؟ همه اش دنبال این هستیم که آلودگی هوا رو از بین ببریم ، ولی روحمون رو به ناپاکی می کشونیم !!! ... چرا ؟ بیشتر می نویسیم و کمتر یاد می گیریم !!! ... چرا ؟ هر روز رایانه های جدیدتری می سازیم که گنجایش اطلاعات زیادتری رو دارن ، ولی کمتر و کمتر با کسی ارتباط برقرار می کنیم !!! ... چرا ؟ عصر عجیبیه ! اینطور نیست ؟ عصر آدمای بزرگ ، با دلای کوچیک و خصوصیات حقیرانه سودای سرشار و روحای گرسنه و فقیر خونه های مجلّل و قلبای تنگ و تاریک بیاین با خودمون رو راست باشیم ... حساب دو دو تا چهار تا رو همه مون بلدیم . نکنه یه روز بفهمیم یه عمر رفتیم ، امّا اشتباه ! فرصت کمه و کار زیاد ... باید جنبید باید قبول کرد که انسان جسمی نیست که روح داره ... بلکه روحی ست که در قالب جسم عمل می کنه ... این یه اصل کلّیه باید پذیرفت که اصول اخلاقی ، دستمال یک بار مصرف نیست باید بدونیم و آگاه باشیم که سرور واقعی در درون خود ماست ، نه قرص های شادی بخش ! بیاین به معنویت بها بدیم ... همونطور که به گل هامون آب می دیم بیاین کمی پای حرفای خدا بشینیم بیاین به کودکی که با ترس به ما نگاه می کنه ، کلامی محبت آمیز بگیم بیاین آغوشی گرم برای عزیزی که در کنار ماست داشته باشیم ، باور کنید این گنج هیچ خرجی برامون نداره بیاین به افرادی که دوستشون داریم ، علاقه مون رو صادقانه ابراز کنیم بیاین قدر لحظه هایی رو که در کنار عزیزانمون هستیم بدونیم ... چرا که این لحظات دیگه برنمی گردن باور کنید عمر واقعی به شمارش نفس هایی که می کشیم نیست ... بلکه به تعداد لحظات سرشار از شادی و رضایتیه که از خوشحالی و وجد نفسمون بند میاد و خیلی چیزای دیگه که فعلاٌ حوصله ی گفتنشون رو ندارم ...
|
سه شنبه 11 مهر1385
|
|
کیست در این شهر که او مست نیست ؟! ۰ ۰ ۰
|
یکشنبه 2 مهر1385
|
|
اگه بهت بگن که قدرت و فرمانروایی آسمان ها و زمین در درون توست و تو جانشین فرمانروا هستی ، تو چی می گی ؟
تو همه اویی و نمی بینی اش غرق حضوری و نمی بینی اش
من می گم می تونی ، امّا ...
دیروز روز میلاد بهار بود ... تولد یک دنیا طراوت و شادی و زیبایی در آغاز مهر ... تولد یک دریا عشق و محبت ... روز شکفتن نو گلی که با اومدنش دنیای اطرافش رو غرق عطر خوش وجودش کرد . امیدوارم سالیان سال این روز قشنگ رو ببینه و جشن بگیره
** تولدت مبارک **
بوین حالا ... دست به یک دادن ... جون سی یک دادن ... چندی آسونه « تقدیم به عزیزی که خیلی دوستش دارم » * و ممنون از اکیای نازنینم به خاطر معرفی خوبش *
|
چهارشنبه 28 تیر1385
|
|
در میان زنان نویسنده ی ایرانی در دوره ی معاصر کمتر کسی را می توان یافت که به شهرت و موفقیت سیمین دانشور دست یافته باشد . با این همه نام زویا پیرزاد در چند سال گذشته بیش از سایر نویسندگان زن ایرانی بر زیان ها بوده و علت آن هم تسلط او بر فرآیند نویسندگی در میان زنان نویسنده در دوران معاصر است . زبان ساده ، نثر گویا و بدون زوائد و از همه مهم تر انتقال دقیق حس زندگی ( آنچه بعد از دانشور کمتر در ادبیات زنانه ی ایران به وقوع پیوست ) باعث شد تا کمتر از یک سال پس از چاپ اولین رمانش با نام « من چراغ ها را خاموش می کنم » این کتاب برای بار سیزدهم تجدید چاپ شود ، و در بازار نشر ایران کمتر کتابی یافت می شود که به این سرعت در میان خوانندگان گسترش یابد ، و در عین حال مورد تأیید و تشویق روشنفکران و نویسندگان نامی ایرانی واقع گردد . زویا پیرزاد در سال ۱۳۳۰ از پدری مسلمان و مادری مسیحی در آبادان متولد شد . در سال ۱۳۷۰ ـ ۱۳۷۶ ـ ۱۳۷۷ سه مجموعه از داستان های خود را به چاپ رساند . « مثل همه ی عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک » مجموعه ای از داستان های کوتاهی بودند که با نثری متفاوت مورد استقبال مردم قرار گرفتند . اولین رمان بلند زویا پیرزاد با نام « چراغ ها را من خاموش می کنم » در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید . این کتاب با نثر ساده و روانی که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد ... همین سال داستان کوتاه « طعم گس خرمالو » هم برنده ی جایزه ی بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ شد . بسیاری از منتقدان سرسخت ادبی معتقدند که فضاهای داستانی پیرزاد درست از همان جایی می آید که اکثریت هنرمندان در آن به دنبال اسنثناها و اتفاقات غیر طبیعی می گردند . اما زویا پیرزاد با دستمایه قرار دادن همین روال طبیعی و روزمره ی زندگی به جایی می رسد که همان اکثریت سابق از رسیدن به آن عاجز هستند . زنان داستان های زویا پیرزاد واقعی هستند . از جنس همین زنانی که هر روز در خیابان های شهرمان می بینیم . نه ضعیف و ناتوانند و نه سرخوش و مست از قدرت . زنان داستان های پیرزاد ، مدام در حال تلاشند تا زندگی شان را آنگونه که می خواهند بسازند ، و البته هر از چند گاهی هم طعنه ای می زند به زنانی که نقش سنتی زن در جامعه ی ایرانی را پذیرفته اند ، و به آن دلخوش کرده اند . پیرزاد نویسنده ای است که تا چهل سالگی اصلاً کتابی به چاپ نرسانده و اولین رمان بلندش با نام « چراغ ها را من خاموش می کنم » تازه در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید . « چراغ ها را من خاموش می کنم » برشی از زندگی یک خانواده ی ارمنی با خصوصیات یک خانواده ، مادر مهربان ، پدر خوب و ... در مجموع یک خانواده ي معمولی ، امّا با همسایگی یک خانواده ی عجیب زندگی عوض می شود و مادر خانواده درمی یابد که ارزش هایش را باید عوض کند ... ریتم داستان بسیار سریع است و به گونه ای شیوا شما را به عمق روابط اجتماعی و دوستانه ی روزانه می برد . در مجموع زویا پیرزاد به اتفاقات و جریاناتی می پردازد که در عین عادی بودن بسیار ظریف و زیر پوستی هستند و در آنها زنان نقش عمده ای را بازی می کنند . احساسات یک زن ، نگرشش به زندگی ، و محدودیت هایش ... در رمان زویا پیرزاد نگرانی های نسل گذشته در باره ی فرزندانشان موج می زند . فرزندانی که شناختن آنها نیازمند تسلط به ابزاری است که میانسالان با آن زندگی نمی کنند و بخش مهمی از زندگی نوجوانان را تشکیل می دهد . نوشته های زویا پیرزاد قطعاً در ادبیات داستانی ما ماندگار خواهد شد و چاپ های متعدد از آثار او و استقبال تمام ناشدنی خوانندگان سرسخت ایرانی گواه این مدعاست . کمتر نویسنده ای را دنیای نشر و نثر ایرانی چون پیرزاد به خود دیده که کتاب هایش در کمتر از چند سال به این مقدار و میزان از همه گیر شدن رسیده باشد . کتاب هایی که مورد تآیید و ابرام سرسخت ترین منتقدان هم بوده است . باید منتظر کارهای بعدی پیرزاد ماند . فراموش نکنیم که تنها یک کتاب با ارزش و عمیق هم برای ماندگاری نویسنده اش کافی است . برخی از آثار او : مثل همه ی عصرها ـ طعم گس خرمالو ـ یک روز مانده به عید پاک ـ چراغ ها را من خاموش می کنم ـ عادت می کنیم ـ آلیس در سرزمین عجایب (ترجمه) - آوای جهیدن غوک (ترجمه) اگر چه همه ی آثار خانم پیرزاد قابل توجه و خواندنی اند ، ولی توصیه می کنم رمان بسيار زیبای « چراغ ها را من خاموش می کنم » و داستان کوتاه « طعم گس خرمالو » را حتماً بخوانید ...
*** گفتم مگر ای نازنین قصد جان داری ؟ بار غم از دوشم چرا برنمی داری ؟ گفتا کجا عاشق دگر بیم جان دارد ؟ کی شکوه ای از بار غم بر زبان آرد !
***
|