برای هبوط عزیز ...
... نگاه متین شازده کوچولو به دوردست های دور ، راه کشیده بود . گفت :
ـ همه ی مردم ستاره دارند . اما همه ی ستاره ها یک جور نیست : واسه آنهایی که به سفر می روند ، حکم راهنما را دارند . واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسو زنند . برای بعضی ها که اهل دانشند ، هر ستاره یک معماست ... اما این ستاره ها همه زبان به کام کشیده و خاموشند . فقط تو یکی ، ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مثلش را ندارد .
ـ چه می خواهی بگویی ؟
ـ نه این که من تو یکی از ستاره هام ؟ نه این که من تو یکی از آن ها می خندم ؟ ... خوب ، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی ، برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها می خندند . پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند !
و باز خندید
ـ و خاطرت که تسلی پیدا کرد ، از آشنایی با من خوشحال می شوی . دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت ها ، همین جوری واسه تفریح ، پنجره ی اتاقت را وا می کنی ... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی ، حسابی تعجب می کنند . آن وقت تو به آنها می گویی : "آره ... ستاره ها همیشه مرا به خنده می اندازند !"
حالتی جدی به خودش گرفت :
ـ امشب نمی خواهد تو بیایی آنجا ... ظاهر آدمی را پیدا می کنم که دارد درد می کشد ... یک خرده هم مثل آدمی می شوم که دارد جان می کند . روی هم رفته این جوری هاست . نیا که این را نبینی . چه زجری ست بیخود ؟!
ـ نه ، من تنهات نمی گذارم .
اندوه زده بود :
ـ این را بیشتر از بابت ماره می گویم ، که نکند یک هو تو را هم نیش بزند . مارها خیلی خبیثند . حتی واسه خنده هم که شده ممکن است آدم را نیش بزنند ! ... گر چه بار دوم که بخواهند بگزند ، دیگر زهر ندارند .
ـ تنهات نمی گذارم !
شب متوجه راه افتادنش نشدم . بی سر و صدا گریخت . وقتی خودم را بهش رساندم ، با قیافه ی مصمم و قدم های محکم پیش می رفت ... دستم را گرفت
ـ اشتباه کردی آمدی ، رنج می بری . گرچه حقیقت این نیست ، اما ظاهر یک مرده را پیدا می کنم ... خودت که درک می کنی ، راه خیلی دور است . نمی توانم این جسم را با خودم ببرم . خیلی سنگین است . گیرم عین پوست کهنه ای می شود که دورش انداخته باشند . پوست کهنه که غصه ندارد ... ها ؟
ساکت شد . داشت گریه می کرد ... گرفت نشست ، چرا که می ترسید
من هم گرفتم نشستم . دیگر نمی توانستم خودم را سر پا نگه دارم
گفت : "همین ... همه اش همین و بس ..."
کمی دو دلی نشان داد ... اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت . من اصلا قادر به حرکت نبودم ... کنار قوزک پایش جرقه ی زردی جست و ... فقط همین !
یک دم بی حرکت ماند . فریادی هم نزد . مثل درختی که بیفتد ، آرام آرام به زمین افتاد ... که با وجود شن ، از افتادنش هم صدایی بلند نشد !
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ از همه ی دل های زلال می خوام برای دانیال عزیز ، با تمام وجود دعا کنن
*/ هستی جان برای شفای این کوچولو ختم قرآن فوری گذاشته . دلاتون رو روی دست بگیرید و شرکت کنید















هفتم تیر ماه 

















