یا لطیف
خاک بودم ، آب بودم ، گِل شدم
عالمی گل کردم ، آخر دل شدم
غیرت حزن احتضار شرم داشت
لیلی بی پرده ی محمل شدم
نغمه ها دارد مقامات ظهور
او غنا ورزید و من سائل شدم
همچو اشکم لغزشی آمد به پیش
گام اول ، محـــــرم منزل شدم*
داستان هبوط ما در عالم خاکی ، داستان آن مجسمه ساز است که گل و خاک را با هم آمیخت و پیکره ای ساخت ؛ ولی چون گوش بر سینه ی مجسمه گذاشت ، صدای ناله ی محزونی شنید . صدا ناله ای کرد آمیخته به شرمندگی ... به سان شرمندگی لیلی ، در محمل بی پرده
دل شرمسار ، مقاماتی طی کرد . در اولین قدم با بی نیاز روبرو شد . هنگامی که عظمت بی نیازی او را در برابر نیازمندی خویش دید ؛ همچون اشکی که با کمترین لغزش مژگان فرو می چکد ، خود را سرا پا نیاز به پای آن بی نیاز بی چون انداخت ... و این اوج مقامات این ذره بود !
او فهمید که همه چیز نزد آن غنی و بی نیاز مطلق است ؛ بقیه بهانه ... سراب ... و هیچ
*/ بيدل دهلوي
۰ ۰ ۰ ۰ ۰
*/ جعبه ی مداد رنگی به روز شد


