قیصرانه


راستی

در میان این همه اگر

تو چقدر بایدی !!

 

...


می دانی ؟

تو که نیستی ، آسمان آفتابی هم که باشد ؛ دلم بارانی ست

تو که نیستی ، همه ی ابرهای دنیا مهمان منند

بی تو ، سفره ی محبتم خالی ست  

بی تو ، لحظه ها سخت می گذرند ؛ سخت و ... سنگین و ... نفس گیر

و می دانم که می دانی ... 

 

حافظانه


گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده ست بو
از مستی اش رمزی بگو ، تا ترک هشیاری کند

 

...


بشوی دست ز تعمیر من ، که چون مجنون

خراب کرده ی جـــــولان نی ســــــــوارانم

 

 

یک قطره من ... یک اقیانوس بی انتها تو !


زائرت می شوم

چشمان متبرکت با زائرش حرف می زند ، بی هیچ حرفي و سخني

می گوید : تو نذر کن ؛ اجابتش با من

پای دلت زانو می زنم

چشم امید می دوزم به گوشه ی چشمی

زیر باران لطف و کرمت ، سرشار می شوم از هر چه خواستنی ست

دستانم بوی تو را می گیرد ، بوی آسمان

دخیل نیاز می بندم بر ضریح ناز نگاهت

می خواهم تا همیشه ، همين جا مقیم شوم

زائرت می خواهد تا ابد مجاورت باشد

به این دل غربت نشین ، اذن ماندن می دهی آیا ؟

 

-------------------------------------------

 

*/ جعبه ی مداد رنگی به روز شد

 

آنجا که عقاب پر بریزد !


شبیه خود شدن و شبیه ما شدن هنر نیست . شبیه او باش ... شبیه او که باشی به همه چیز شبیهی و به هیچ چیز شباهت نداری . در او محو شو ... ناپدید شو ... غرق شو ... هیچ شو !

او را ببین ... دنبالش نگرد ... او گم نشده است ؛ همین جاست : پشت در خانه ات ؛ کنار قلبت ؛ بغل گوشت ؛ کنار رگ گردنت !

او یک راز بزرگ است ... تجربه اش کن ... کشفش کن ... جانت را به امواج مهرش بسپار ... در او گم شو ؛ مثل قطره ای در دل دریا !

موسیقی کلامش را نه به گوش سر ، به گوش جان بشنو ... دل به نغمه های مخملینش بسپار ... بگذار نای وجودت نی داوودی او شود .

خدا دور نیست که نتوانی به او برسی ؛ او همیشه تو را می خواهد و می جوید و می خواند ... تا تو کی از خواب سنگین غفلت بیدار شوی و به خود آیی !

او عیان تر از هر عیانی ست ؛ این تویی که پنهان شده ای ... او در حجاب نیست ؛ تویی که حجاب خودی ... او در آسمان ها نیست ؛ شرق نیست ؛ غرب نیست ؛ همه جا هست ... همین جا که تویی ؛ کنار پنجره ی باز اتاقت ؛ کنار همان گلهای شمعدانی ... کافی ست دریچه ی قلبت را به رویش بگشایی ؛ کافی ست در خانه ی جانت را نبندی !

بگذار شعاع نوازشش مثل انوار گرم خورشید ، دلت را روشن کند ... او می خواهد ؛ تو هم بخواه این همیشه حاضر را ! ... بگذار جوانه ی جانت جان بگیرد و از خاک سیاه و تاریک بی اویی سر برآورد ... بگذار دانه ی فطرتت به هرم نفس های این بخشنده ی بی دریغ شکوفا شود ... بگذار باغبان همیشه بیدار باغ هستی ، نهال دلت را عاشقانه آبیاری کند .

امنیت حقیقی تو در دستان اوست ... مطمئن باش جایی نخواهی رفت که تو باشی و او نباشد ... بی قرارش باش ، تا به قرار برسی ... در هر دم و بازدمت لبخند روشن او را ببین که چه مهربانانه فرصتی تازه به تو می دهد .

همه ی دلت را به عشق او بسپار ... با او معامله نکن ... به مزد و پاداش فکر نکن ... عاشقانه بخواهش ! 

وقتی با عشق مأنوس می شوی ؛ تمام زندگی ات رنگ خدا می گیرد ... نگاهت زیبا می شود ... چشمانت مثل دو ستاره ی فروزان می درخشد ... قلبت خانه ی او می شود ... پوست می اندازی ... می شکفی ... ثمر می دهی

عشق ، چراغ جانت می شود در بیراهه های تاریک و نامعلوم ...

عاشق باش ...

  

بهاریه !


سلام ...

به قول عزیزی :

به تقویم ها اعتمادی نیست ؛ اگر تحولی در نگاه و دلت رخ داده ، سال نو مبارک

 

 

 

یادِ یـــــــــــــــــــــــــار ...


 
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
 

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾ وَاللَّیْلِ اِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾ وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا ﴿۵﴾ وَالْاَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿۶﴾ وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿۷﴾ فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾ قَدْ اَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ﴿۹﴾ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ﴿۱۰﴾

 

۰ ۰ ۰


کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید ؟

که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید !