از نمی دانم کدام دست ، تا نمی دانم کجا ...

 

چند قرن از شکفتن من در نامِ تو می گذرد ؟

تو می دانی ؟

از کدامین طلوع ، در گرماگرم عشق تو مجنون شدم ؟

کدامین پگاه مرا پیدا کردی و از من باز ستاندی ؟

نمی دانم ...

اما یک چیز را خوب می دانم ،

عمری ست که تو در آینه ی قلب من نشسته ای ،

و من در شکوهِ نام تو زیسته ام

با آمدنت

چشم هایم شنوا شد ،

و گوش هایم به دنبال دیدن صدای پرنده ای که در شعاع آوازش ، نام تو جاری ست ،

تا بیکران ها بال گسترد ...

با آمدنت

تازه فهمیدم یاسین چه سوره ی طاووس رنگی ست !

ربّنا چه شفاف است !

گل مریم چقدر سرشار از عطر مسیح است !

لیلة الاسرای گیسویت چه تابی دارد !

آنگاه

مثل حرایی خاموش نشستم و به آواز پر جبرئیل گوش سپردم ...

خط و خال زیبایت چه فصیح فریاد می زنند :

اقراء ... بخوان کتاب جمال ما را

اقراء ... بخوان دیوان جلال ما را

تو هم بخوان

پیوسته بخوان زیر گوشم : تصنیف عاشقانه یِ انّی قریب را ...

تا یادم بماند آن که همواره دستانم را در دست دارد ، تو هستی  ...

 

 

-------------------------------------------------------

 

 

** از این پس ، به شرط بقای عمر ، فقط جمعه ها پست جدید می زنم ... و بقیه ی روزهای هفته شاید زبانِ حال دلم ، به شکل زیر نویسِ همان پست ... شاید هم هیج !

 

 

 

------------------------------------------------------------------------

 

 */ شنبه ی عاشقی :

در مجلس ما ، ماه رخ دوست تمام است !

 

 */ یک شنبه ی بهاری :

باران که می بارد ؛ دلم هوای رنگین کمانی زیبا می کند و نگاهم ناخودآگاه ، آسمان را افق تا افق می کاود ... گویی باران بی رنگین کمان ، کامل نیست .......... آسمانِ خاکستریِ دلگیر را رنگین کمانی هفت رنگ باید !



*/ پنج شنبه ی تنهایی :

گر برود جانِ ما در طلبِ وصل دوست / حیف نباشد که دوست ، دوست تر از جانِ ماست


دختر پنج ساله ای از برادرش پرسید معنی عشق چیست ؟ برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات منو از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری ؛ و من هر روز باز هم شكلاتم رو همون جا میذارم ...


 

××


کِی شعر تـر انگیزد ، خاطر که حزین باشد

یک نکته ازین معنی ، گفتیم و همین باشد

 

...

 

 

*/ همین !

 

 

 

×



انسان در کلمات نیست که بیان منحصر می یابد ؛ بلکه انسان در ناگفته هایش نهفته است که محرم ترین شخص ، شاید از ناگفته هایش او را بشناسد .

عاطفه ی آدمی را می توان در مویرگ چشمان او هم باز یافت ...


 
 
 
"محمود دولت آبادی/ آن مادیان سرخ یال"
 
 
 
-------------------------------------------

 

*/ دلنوشته :

من با تو جوانه می زنم ... تنها یک برگ از مهربانی ات را به من ببخش ... قول می دهم هر روز ، بهار باشم ...


 

...


می گویند شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند !!

و من یاد مردی می افتم ، که با کمانچه اش گوشه ی خیابان شاد می زد

اما چشم هایش همیشه خیس بود ...
 
 
 

لازم است گاهی ...

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ... ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟

لازم است گاهی از محل عبادت بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ؟ ... ترس ، حقیقت یا ریا ؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی و فکر کنی که چقدر شبیه آرزوهای نوجوانی ات است ؟

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ... حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ... ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه !

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی ؛ باخانواده ات دور هم بنشینید ... یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه !

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک فرد محتاج ؛ تا ببینی در تقسیم عشق ، در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟

لازم است گاهی عیسی باشی ... ایوب باشی ... انسان باشی ... ببینی می‌شود یا نه ؟

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری ؛ و از خودت بپرسی که سال ها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ... آیا ارزشش را داشت ؟!

 

----------------------------------------------------

 

 

*/ یادآوری :

نظراتم رو تاییدی می کنم چون :

۱. اینجا خونه ی منه و این حق منه که هر نظری رو که می خوام تایید کنم و هر کدوم رو نمی خوام نه ... مثل هر وبلاگ نویس دیگه

۲. اگه این کارو کردم ؛ دلیلش فقط و فقط خود شما هستی که اونقدر بی دل و جراتی که به جای معرفی خودت از ( . ) استفاده می کنی

۳. اونقدر شهامت نداری که در صفحه ای اگرچه مجازی ولی به نام خودت و متعلق به خودت ، حرفات رو بزنی و از وبلاگ من یا دیگری برای کپی پیست استفاده می کنی

جناب محترم " نقطه " ! نرگسی فقط یه وبلاگ شخصیه برای دلنوشته های خودم ، نه میدان جنگ و یا تریبون آزاد برای هر ناشناس ... سیاست ، خوب یا بد ، جایی در این وبلاگ نداره

آیا در صفحه ای که حدود ده ساله دوستانم با یک دنیا صفا و صمیمیت ، برای جرعه ای آرامش بهش سر می زنن ؛ اگر اجازه ندم به کسی توهین و بی احترامی بشه و هر حرف نسنجیده ای ثبت بشه ، اسمش ترس یا تعصب کورکورانه ست ؟

** در هر حال قضاوت شما در این مورد ، اصلا برام مهم نیست ... مهم اینه که اینجا خونه ی منه جناب نقطه !!!

 

 

 

خدایا دست دلم را می گیری ؟



 

 

شما یادتون نمیاد اون روزای رنگین کمونیِ ماها رو ... (2)



شما یادتون نمیاد ، شیطون می رفت تو جلدمون و هر معلمی رو که دوستش نداشتیم ؛ صندلی رو از زیرش می کشیدیم !

شما یادتون نمیاد ، شیشه های همه ی خونه ها چسب ضرب دری داشت ! ... آژیر قرمز و آژیر سفید و پناهگاها رو یادتون نیست .

شما یادتون نمیاد ، جوونا تا پلیس می دیدن ؛ صدای ضبط ماشین رو کم میکردن !

شما یادتون نمیاد ، اون وقتا رو که ما مشقای عیدمونو دو صفحه در میون جا مینداختیم که زود تموم بشه ... نمی دونین چه حالی ازمون گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادمون می اومد اون همه تکالیفی که معلم بهمون داده رو هنوز انجام ندادیم . 
 
شما یادتون نمیاد ، انگشتامونو تو هم کلید می کردیم و یکیشونو قایم می کردیم و اینو می خوندیم :

بر پااااااااا … بر جااااااا …. کی غایبه ؟ مرجاااان …دروغ نگو من اینجااام !
 
شما یادتون نمیاد ، صبح اول مهر چه حالی داشت شنیدن آهنگ قشنگ مدرسه ها وا شده ... کیف و کفش جدید و پوشیدن روپوش نو
 
شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

شما یادتون نمیاد ، بازی هفت سنگ و تیله بازی تو کوچه رو
 
شما یادتون نمیاد ، تو نیمکتای کلاس باید سه نفری می نشستیم ؛ و موقع امتحان نفر وسطی باید می رفت زیر میز .

شما یادتون نمیاد ، چقدر زندگیا ـ با همه ی سختی هایی که داشت ـ شیرین بود ... چقدر مردم به اعتقاداتشون پابند بودن ... چقدر خدا تو لحظه لحظه ی آدما حضور داشت ... چقدر صفا و صمیمیت و یکرنگی و خلوص ایمان بود


آره ... شما هیچی از اون روزای رنگین کمونی ماها رو یادتون نمیاد ...........



 

 

 
-----------------------------------
 
 
*/ نیستش ... نمی دونم کجاست ! ... ولی می دونم که ندارمش !
 
*/ خدایا … دلم مرهمی می خواد از جنس خودت ! ... نزدیـــک ؛ بی خطــــر ؛ بخشــــنده …....... بی منّـــــــــــــــــت !
 


 

شما یادتون نمیاد اون روزای رنگین کمونیِ ماها رو ... (1)

 
شما یادتون نمیاد ، آبگرمکنا و بخاریای نفتی رو ... کرسیای ذغالی رو ... دیوارای کاهگلی رو ... حیاطای بزرگ و حوضای آبی و باغچه های پر از گلای محمدی و لاله عباسی و یاسای رازقی رو ...
 
 
شما یادتون نمیاد ، اون سالها رو که مامانا کاغذ باطله و نون خشک می دادن به نمکی ، نمک بهشون میداد . تابستونا هم دمپایی پاره می گرفت ؛ جوجه های رنگی می داد .
 
شما یادتون نمیاد ، شبای صاف و قشنگی رو که رویِ پشت بوم جا مینداختیم و از نردبونای چوبی که قژقژ صدا می دادن ، بالا می رفتیم و تو آسمون پر ستاره ، دنبال ستارمون می گشتیم و هر شهابی که رد می شد ؛ به هم می گفتیم :
 
آخ ! دیدی ؟ ... همین الان یکی مرد !

شما یادتون نمیاد ، یه جوری سر تصاحب دبّ اکبر و دبّ اصغر و خوشه ی پروین دعوامون می شد ؛ انگاری قبالشون به نام ما بود !!!
 
 
شما یادتون نمیاد ، آدامس خروس یه قرون ... کیک می خریدیم پونزه زار ... کاغذ زیرش رو هم با زبون پاک می کردیم !

شما یادتون نمیاد ، بازیای ما رو :

یه قُل ... دو قُل 

تخم مرغ گندیده ... بوی گلابی می ده
 
عمو زنجیرباف ! ... بله ... زنجیر منو بافتی ؟ ... بله ... پشت کوه انداختی ؟ ... بله ... بابا اومده ... چی چی آورده ؟ ... نخودچی کشمش ... با صدای چی ؟ .............

آسیاب بشین ؛ می شینم ... آسیاب پاشو ؛ پامی شم .......... آسیاب تند ترش کن ... تندتر و تندترش کن !


شما یادتون نمیاد ، موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی ، روی میز ، کیف می ذاشتیم که تقلب نکنیم .

 
شما یادتون نمیاد ، اون قایق ها رو که توشون نفت می ریختیم و با یه تیکه پنبه براشون فتیله درست می کردیم و بعد روشنشون می کردیم و می ذاشتیمشون تو حوض ... پت پت صدا می کردن و حرکت می کردن و ما هم کلی کیف می کردیم ... !!!


شما یادتون نمیاد :

این چیه ... این چی چیه ؟ کفش نهرین ، بچه ها ... شما هم می خواین ؟ ... بــله

 
شما یادتون نمیاد ، عمو چرخ و فلکی که چرخ و فلکش رو می آورد ؛ چهار تا جا بیشتر نداشت و با دست می چرخوندش .
 
 
شما یادتون نمیاد :

ستاره آی ستاره ... پولک ابر پاره ... به من بگو ؛ وقتی که خواب نبودی ... بابامو تو ندیدی ؟ ................... دیدمش از اونجا رفت ... اون بالا بالاها رفت ... بالا پیش خدا رفت ...................
خدا که مهربونه ... پیش بابام می مونه ... گریه نمی کنم من ... که شاد نباشه دشمن


شما یادتون نمیاد ، کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست می داد ... با برگ درخت واسه همدیگه گوشواره درست می کردیم و با رنگ گل لاله عباسی واسه خودمون و عروسکامون لاک می زدیم .


 
( ادامه داره )
 
 
 
 
----------------------------------------------------
 
 
 
*/ بنده ی خویشتنم خوان ، که به شاهی برسم / مگسی را که تو پرواز دهی ، شاهین است ...
 
 
 

تذکره الاولیا / ذکر حبیب عجمی


نقل است که هرگاه در پیشِ او قرآن خواندندی ، سخت بگریستی به زاری . بدو گفتند : تو عجمی و قرآن عربی ؛ نمی‌دانی که چه می‌گوید . این گریه از چیست ؟!

گفت: زبانم عجمی است ؛ اما دلم عربی‌ست .

 


 

هزاران مرتبه شکر


فرصت ها ، توفیقات الهی هستند که خداوند متعال ، هر کسی را فراخور توان و ظرفیتش عطا می کند . فرصت ها را غنیمت شمریم که عمر ، بسیار با شتاب می گذرد .

پروردگار بی تای من !
تو را به خاطر همه ی فرصت های ارزشمندی که به این بنده ی کمترین عنایت فرمودی ، خصوصا آخرین و شیرین ترین آن ، شکر می کنم و سپاسگزارم .

یگانه ی من !
دستان ملتمس و ناتوان ما را در دستان قدرتمند الهی ات بگیر ... چشم از ما بر نگیر و رهایمان نکن ... که رها کردنت همان و سقوطمان به قعر ضلالت و گمراهی همان

آمین یا رب العالمین ...

 

 

 ------------------------------------------

 

 

*/ در چمن ، هر ورقی دفتر حالی دگر است ... حیف باشد که ز کار همه غافل باشی 

 */ خداوندا ! ... یا نوری بیفکن ؛ یا توری ... ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد


 

سال بلوا


چرا یاد من به وسعت همه ی تاریخ است ؟

چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند ؛

و من در یاد هیچکس نیستم ؟

...