خرده مگیر ، روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آبپاشی کنم ، و تو به کاج ها سلام کنی ، و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند ... اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها ، پای گل ها بهای آن را می نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند ، و اسب را به گاری می بندند ... و خوراک مانده را به گدا می بخشند ... چنین نخواهد ماند .
بر بلندی خود بالا رو ... و سپیده دم خود را چشم به راه باش ... جهان را نوازش کن ... دریچه را بگشا ... و پیچک را ببین . بر روشنی بپیچ ... از زباله ها رو مگردان ، که پاره های حقیقت اند ... جوانه بزن ... لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند .
صدایی تو را می خواند ... روانه شو ... سرمشق خودت باش ... با چشمان خودت ببین ... با یافته ی خویش بزی ... در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی ... پیک خودت باش ... پیام خودت را باز گو ... میوه از باغ درون بچین ، شاخه ها را چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی .
و زنبیل تو را گرانباری شاخه ای بس خواهد بود ................
--------------------------------------------------
*/ در فرو بند ، که با من دیگر / رغبتی نیست به دیدار کسی ...