×

 

هر چه کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا

از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز
همچو جانی که شود از تن بیمار جدا

گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت
دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا

زیر دیوار سرایش تن کاهیده ی من
همچو کاهی ست که افتاده ز دیوار جدا

من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر
کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا !

دوستان، قیمت صحبت بشناسید که چرخ

دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا

غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید
ما درین باغ ندیدیم گل از خار جدا

 

درّی از دریای ژرفِ فیه ما فیه


عیسی علیه السّلام بسیار خندیدی ؛ یحیی علیه السّلام بسیار گریستی . یحیی به عیسی گفت که : " تو از عنایت ها و لطف های دقیق حق ، قوی ایمن شدی که چنین می خندی ؟ " عیسی گقت که : " تو از عنایت ها و لطف های دقیقِ لطیفِ غریبِ حق ، قوی غافل شدی که چندین می گریی ؟ " ولیّی از اولیاء حق در این ماجرا حاضر بود . از حق پرسید : " از این هر دو ، که را مقام عالی تر است ؟ " جواب گفت که : " من آنجا هستم که ظنّ بنده ی من است . به هر بنده مرا خیالی ست و صورتی ست . هر چه او مرا خیال کند ؛ من آنجا باشم . "

 

 

 

 

--------------------------------------------------------

 

 

*/  صبر کن سهراب ... قایقت جا دارد ؟ ... من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

 

 

فاضلانه

 


مرا بازیچه ی خود ساخت ، چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد ، چون دریا که موسی را

خیانت قصه ی تلخی ست ، اما از که می‌نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

نسیم وصل وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را !

خیانت غیرت عشق است ، وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید ، نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را ؟!

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق ؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را !

 

 

 
 

"فاضل نظری"

 

 

 

---------------------------------------------------------------------

 

 

*/ مکن دل دل ای دل ، بزن دل به دریا ...

 */ ... فرقی نمی کند بیایی یا نیایی .......... من دیگر هیچ وقت حالم خوب نمی شود


×××



خرده مگیر ، روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آبپاشی کنم  ، و تو به کاج ها سلام کنی ، و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند ... اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها ، پای گل ها بهای آن را می نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند ، و اسب را به گاری می بندند  ... و خوراک مانده را به گدا می بخشند ... چنین نخواهد ماند .

بر بلندی خود بالا رو ... و سپیده دم خود را چشم به راه باش ... جهان را نوازش کن ... دریچه را بگشا ... و پیچک را ببین . بر روشنی بپیچ ... از زباله ها رو مگردان ، که پاره های حقیقت اند ... جوانه بزن ... لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند . 

صدایی تو را می خواند ... روانه شو ... سرمشق خودت باش ... با چشمان خودت ببین ... با یافته ی خویش بزی ... در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی ... پیک خودت باش ... پیام خودت را باز گو ... میوه از باغ درون بچین ، شاخه ها را چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی .

و  زنبیل تو را گرانباری شاخه ای بس خواهد بود ................

 

 

 

--------------------------------------------------

 

 

 

*/ در فرو بند ، که با من دیگر / رغبتی نیست به دیدار کسی ...

 

 


 

...


چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کس ارج نمی نهد .

چه می گویم ؟! ... چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند ! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ، پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلّت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی آزاد است مشروع است ...

اما عشق را کسی نمی بخشد ... دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند !...

 

 (دکتر علی شریعتی)

 

 

--------------------------------------------------------

 

 

*/ زبور عشق نوازی ، نه کار هر مرغی ست ...