...
وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست
بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد
مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد
...
"حسین منزوی"
وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست
بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد
مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد
...
"حسین منزوی"
. . .
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...
این هم نوه کوچولوی عزیز و دوست داشتنی من ![]()


مهدی جان !
...
موکول می کنم سخنم را به روز بعد
امروز حال مادرمان رو به راه نیســت
قصه را كه ميداني !
قصه ی مرغان و كوه قاف را ... قصه ی رفتن و آن هفت وادي صعب را ... قصه ی سيمرغ و آينه را ... قصه نيست ؛ حكايت تقدير است ، كه بر پيشانيام نوشتهاند ... هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم ؛ اما چه كنم با هدهد ؟! ... هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند ؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد ؛ بهانههاي كوچك بي مقدار ... تنم نازك است و بالهايم نحيف ... من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم ... من از گم شدن ، من از تشنگي ، من از تاريك و دور واهمه دارم ... گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم ؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است ؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد ؟ گفتي كه حيرت ، بار درخت توحيد است ؟ گفتي بي نيازي ... ؟ گفتي كه فقر ... ؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم ... ؟ آي هدهد ! آي هدهد ! بايست ؛ نه ، من طاقتش را ندارم ... بهار كه بيايد ديگر رفتهام ... بهار ، بهانه ی رفتن است ... حق با هدهد است كه ميگفت : رفتن زيباتر است ، ماندن شكوهي ندارد ؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب ... گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم ؛ توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل ... گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم ... بال هاي بسته اما طعم اوج را كي خواهند چشيد ؟ ...
---------------------------------
*/ حال خوشی ندارم ... آثار تظرآهاری را مرور می کنم و دیوان خواجه را ورق می زنم و دلتنگ سهرابم
*/ این روزها ، شاید معجزه ای باید اتفاق بیفتد ؛ تا دلم جانی دوباره بگیرد
*/ یک آسمان دعا می خواهم
*/ و من همان گنجشک کوچک عذرخواهم
*/ بال های بسته اما ، طعم اوج را كی خواهند چشيد ؟ ...
*/ جعبه ی مداد رنگی به روز شد
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد ، نشانه ی چیست ؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی شگفت ، کسی آن چنان که می دانی
کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق ، خطّ پایانی
تویی بهانه ی این ابرها که می گریند
بیا ، که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم ناکجا آباد
بیا ، که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا ، که یاد تو آرامشی ست طوفانی
* * *
دل نوشت :
*/ با تشکر از برادر ارجمندم حاج آقا مرادی عزیز و بزرگوار که امروز را به یادم آوردند
*/ باز هم آسمان ابری ست ... اما ، خدا را شکر که ابرها رفتنی اند
*/ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی !
*/ برای عزیز دلم که همیشه و در هر شرایطی در قلبم جای دارد و یکی از بهانه های قشنگ زندگی ست برایم ، آرزوی سلامتی و سربلندی و موفقیت های روزافزون دارم و به وجودش افتخار می کنم ... ممنونم که هستی