!!


دلم هوس یک دوست قدیمی کرده ...

یک رفیقِ شش دانگ ...

یک آرامِ دل ،

کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ،

و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد !

رفیقی که

من نگویم و او بشنود ...

بخندم و حجــم بغضم را در خنده ام ببیند ...

رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند ...

که نرود ،

وقتی ماندنش آرامم می کند !

 

نیســت ...

دلم گرفته  ایـن روزها

هوای بیقراری ، بدجور هوایی اش کرده ...

 

-----------------------------------------------

 

*/ رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم ... ۳۶۵ حسرت را ، می کشم روز و شب به دنبالم !

*/ ساعتی که رفتار تند عقربه هایش را کنار تو طاقت نداشتم ، خواب مانده است ...

 

سلام رفیق !


سلام رفیق !

این روزها ٬ خانه تکانی را به کجا رسانده ای ؟

دلت را ... دلت را چه کرده ای ؟

در این روزهای آخر سال ، گونه هایت برق شادی دارد ؛ یا خیس و نم دار است ؟

چشم هایت ... چشم هایت در چه حالند ؟!

خدا را کجای دلت نشانده ای ؟

با روزگار چه میکنی ؟ چه می کنی با نامردی مردمان ؟

لبهایت هنوز می خندند ؟ ... یا خنده بر لبان تو هم ماسیده است ؟

روزگار غریبی ست نازنینم !

تو که از من نمی پرسی ! ... حتی مثل آن قدیم ها ، دیگر زل نمی زنی به چشم هایم ... بگذار خودم بگویم

من هم ـ البته اگر بگذارند ـ دارم خرده های دلم را چسب میزنم ... به هم می چسبانمشان این خرده شیشه های ریز ریز را !

یا من چینی بند زن خوبی نیستم ؛ یا این دل ، دیگر قابل بند زدن نیست ... چه می دانم !

راستی این دل ، دوباره دل می شود ؟! ... گمان نکنم

کاش می شد دل را هم عوض کرد ! ... مثل چای ، وقتی که سرد می شود !

حرف زیاد است اما ... بگذار بماند

...........

 

 --------------------------------------------

 

*/ درد از این بزرگ تر که بین میلیاردها نفر آدم ، غریب باشی ؟

*/ دستِ شکسته وبالِ گردن است ... دلِ شکسته وبالِ زندگی ... دستِ شکسته را گچ می گیرم ... با دلِ شکسته چه باید کرد ؟!

 

دلتنگی !


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت / در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت / خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد / تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت / دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت / قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت / مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت / گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت / چه هوایی به سرش بود ، که با دست تهی / پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت / بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید / قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت / دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول / چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت /همنوای دل من بود به هنگام قفس / ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت ...

 

 

--------------------------------------------------

 

*/ امروز هم نیامد !

*/ کلاس اول خواندیم : آن مرد در باران آمد . اکنون می فهمم تا آن مرد نیاید ؛ باران نمی آید ... به امید ظهورش ...

 

در هوای کربلا ...

 
به شوق منزل تو بی قرار باید شد
پیاده راه فزون شد ٬ سوار باید شد

عنان حنجر خود را ز دست باید داد
اسیر گریه ی بی اختیار باید شد

ز ابروی تو رمیدن به ما نمی آید
قتیل تیغ کج ذوالفقار باید شد

به یک دو ذبح ٬ حقوق لبت ادا نشود
برای حجّ لبت ٬ تار و مار باید شد

کسی که عشق نداند ٬ مرا نمی فهمد
برای صحبت آتش ٬ شرار باید شد

ز خویش هر که رود ٬ جای او تو می آیی
برای کسب تو بی اعتبار باید شد

مقام خاک شما در حسادتم انداخت
به شوق پیکر گرمت ٬ مزار باید شد

من از جلوس تو بر نیزه خوب فهمیدم
برای بانگ اذانت منار باید شد

مرا به خویش گذارید تا که گریه کنم
قتیل گریه ی آن گل عذار باید شد

 

---------------------------------------------------

  

*/ تلقین و درس اهل نظر ، یک اشارت است ... گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

 

××


از آدم‌ها بگذر !

دلت را بزرگ و بزرگ تر کن ...

ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است ... ! مهم نیست

مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای !

شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای ؛ و بدهکار خودت ، رفاقتت ، و خدایت نیستی ...

 

 ---------------------------------------

 

*/ حس سفید و خاکستری شدن اینجا / نشانه ی دوباره جوانه زدن است / چند سطر آبی می شوم / چند سطر سفید / و گاهی خاکستری ...


بدون شرح


اینجا ، همه هر لحظه می پرسند :

" حالت چطور است ؟ "

اما کسی یک بار از من نپرسید :

" بالت ... ؟ "

 

----------------------------------------

 

*/ من خوبم ... اما تو باور نکن

*/ برسان باده که غم روی نمود ای ساقی !

*/ شیخ ما دیری ست شبها با چراغ / دیگر از انسان نمی گیرد سراغ ...

 

فاضلانه


به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کِی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد ؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه ! یک روز همین آه ، تو را می گیرد 
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد !

 

 

×


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس

...

 

باد و یاد ...

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس ، نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ، ریختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز !
این منم ای دوست ! به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم ، ار آن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری ، اگر !

 

ساغر شفیعی

 

-----------------------------------------

 

*/  در زمستانی که سرد و گرمش هیچ پیدا نیست ؛ دلم بهاری پر شکوه می خواهد ...

 

 

 

گذر عمر ...



زمان که می گذره ؛ خیلی چیزا عوض می شه . خیلی از مسائل اهمیت خودشون رو از دست می دن و تو شلوغی دغدغه های ریز و درشت زندگی رنگ می بازن . خیلی از روابط کم رنگ و کم رنگ تر ، یا برعکس عمیق تر و ژرف تر می شن . بسیاری از نقاط ابهام ، روشن می شن و بسیاری از قضایا مبهم و گنگ باقی می مونن .

زمان که می گذره انتظار آدما هم از زندگی تغییر می کنه . به راحتی می شه از خیلی چیزا چشم پوشی کرد ؛ و البته عکس اون هم مصداق داره ؛ در بعضی موارد توقعات آدم بیشتر ، یا کم و کیفشون دستخوش تغییر می شه .

زمان که می گذره ماهیت واقعی خیلی از مسائل و خیلی از روابط روشن می شه ؛ همینطور چهره ی واقعی خیلی از آدما هویدا می شه و تازه می فهمیم کی ، کجا چه نقشی داشته یا داره ؛ یا مثلا سر نخ فلان مسئله کجاست !

گاهی فرصت بازگشت و تغییر زاویه ی دید هست و می شه بعضی چیزا رو بازسازی کرد . اما خیلی وقتا یا راهی برای بازگشت و دوباره سازی نیست ؛ یا اگر هست ، دیگه فرصتی نیست و ... جرس فریاد می دارد که بربندید محملها !

اینا رو گفتم که بگم کمی حواسمون رو جمع کنیم و مراقب گذر پر شتاب و بی وقفه ی عمر باشیم ...

می خوام بگم ساختن و خشت رو خشت گذاشتن یه بنا ، نیاز به صرف وقت بسیار و دقت و مراقبت زیاد داره ؛ ولی این بنا رو می شه خیلی راحت ، با بیرون کشیدن یه خشت ، خراب کرد ! اینقدر راحت پل های پشت سرمون رو خراب نکنیم و تیشه به ریشه ی خودمون ، دیگرون ، روابط و ساخته و پرداخته هامون نزنیم ...

می خوام بگم تا وقت هست ، دست همو بگیریم ... تا فرصت هست ، دلجویی کنیم ... اگه می تونیم گرهی رو باز کنیم ، دست به کار شیم و اگه نمی تونیم ، لااقل راه رو نبندیم ... می خوام بگم قدر محبت رو بدونیم ؛ سنگ نباشیم ؛ منفعل نباشیم ؛ هر مهر و لطف و خوبی رو ده برابر جواب بدیم ...

خلاصه می خواستم بگم که :

عمر می بینم و چون برقِ یمان می گذرد
عمر ضایع مکن ای دل ، که جهان می گذرد ...

 

 

سکه ی زخم


دلی شکسته تر از نایِ نی لبک دارم
یواش ! دست نزن ؛ شیشه ام ؛ ترک دارم !

چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که در صداقتِ آیینه نیز شک دارم

رفیق ! بار گرانی به دوش من مانده
که احتیاج به یک دوست ، یک کمک دارم

صدا زدم که : به من در قبال سکه ی زخم
چه می دهید ؟ یکی گفت : من نمک دارم !

من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت
خوشم به اینکه غمی با تو مشترک دارم

 

"علیرضا دهرویه"

 

----------------------------------------------------

 

*/ وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم ... شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


 

...


شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتـــــــــــــاب نکاهد

...