دنیای بدی ست مهربانم ...


وحشت نکنید ، آدمیزاده ست

از چهره فقط نقابش افتاده ست !!

 

 

 

 

من از پشت کوه آمده ام ...


آری از پشت کوه آمده ام !!!
چه می دانستم این ور کوه باید برای ماندن ، حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن  ، دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن ، دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم ؛ می گویند: از پشت کوه آمده ...
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم ؛
و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد !
تا این که این ور کوه باشم و گرگ …

 

 

فرصت !


به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم ... بگویید در این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان ... بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست 

شما بگویید ،

حتی اگر نشنوند ... حتی اگر ............

 

 

 

دلتنگی


شازده کوچولو گفت :

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود ؛ اما ماندنی بود
 
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود ...
 
 
  
 
 
 
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
 
 
 
 
*/ دیروز و امروز از بدترین روزهای عمرم بود ... امروز به معنای واقعی کلمه حس کردم " بُ ر ی دم
 
 

انجیل متی

 
عیسی دعا کرد و گفت : ای مالک زمین و آسمان  ! شکرت می کنم که حقیقت را از کسانی که خود را دانا می پندارند پنهان ساختی  ؛ و آن را به کسانی که همچون کودکان ساده دل اند آشکار نمودی. بلی خواست تو چنین بود !
 
 


 

خونه ...



خونه همون جاییِه که وقتی از کارِت و محل کارت خسته و کلافه می شی ؛ یادش که می افتی بی اختیار لبخند می زنی / خونه همون جاییه که آدماش رنگ خودتن ؛ می تونی به عشق و محبتشون اعتماد کنی و دلتو بسپری به دریای زلال دلشون / خونه همون جاییِه که حتی وقتی نشستی و داری با دوستات گپ می زنی ؛ دلتنگش می شی / خونه همون جاییِه که وقتی غمگین و مضطربی ، نگاه مهربون و خنده های قشنگی منتظرته که تسکینت می ده / خونه همون جاییه که حتی صدای جارو برقی و ماشین لباسشویی و کتری آرومت می کنه / خونه همون جاییِه که می تونی بی دغدغه لم بدی یه گوشه و کتاب بخونی و گم بشی توش / خونه همون جاییه که عطر خوش چای و صدای نفسای آشنا بهت قوت قلب می ده / خونه همون جاییه که وقتی نگاش می کنی و توش قدم برمی داری ؛ یه جور خاصی دوست داشتنیه / خونه همون جاییِه که اگه همه ی آدمای دنیا هم تو رو نخوان ؛ می تونی با یه کلید قفلش رو باز کنی و تو خلوت خودت سرتو آروم بذاری رو شونه ی خدا و بی خجالت بهش بگی خدا جون خیلی تنهام ؛ بغلم کن / خونه همون جاییه که می تونی جلوی پنجره اش قشنگترین باغچه ی دنیا رو داشته باشی / خونه همون جاییه که گوشه به گوشه اش زندگی جریان داره ... خونه قلمرو فرمانروایی خودته

خونه همون جاییه که .........

 

 

 

 

----------------------------------------------------------

 

 

 

*/ می گفت : ما چند تا رفیق همیشگی بودیم . از اون رفیقای فاب !...از اونا که از بچگی با هم بزرگ می شن و مث داداشن واسه هم !... خلاصه ... ما چند تا رفیق بودیم که زندگی از هم جدامون کرد . هر کدوم رو پرت کرد یه گوشه ای ! ... روزگار من از همه شون بدتره !... اونا همه معتاد شدن  ؛ من عاشق ...

 

 

هیوا


جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من ... تمام تنهایی زمین با من است
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است ...

 

شازده کوچولو


کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی . اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن . آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ؟ ... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد .

 

 

 

 

 

 

*/ کیه که منو بشناسه و ندونه چه انسی با شازده کوچولو دارم !

*/  دلم خیلی گرفته ...

 

 

×

 

هر چه کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا

از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز
همچو جانی که شود از تن بیمار جدا

گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت
دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا

زیر دیوار سرایش تن کاهیده ی من
همچو کاهی ست که افتاده ز دیوار جدا

من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر
کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا !

دوستان، قیمت صحبت بشناسید که چرخ

دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا

غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید
ما درین باغ ندیدیم گل از خار جدا

 

درّی از دریای ژرفِ فیه ما فیه


عیسی علیه السّلام بسیار خندیدی ؛ یحیی علیه السّلام بسیار گریستی . یحیی به عیسی گفت که : " تو از عنایت ها و لطف های دقیق حق ، قوی ایمن شدی که چنین می خندی ؟ " عیسی گقت که : " تو از عنایت ها و لطف های دقیقِ لطیفِ غریبِ حق ، قوی غافل شدی که چندین می گریی ؟ " ولیّی از اولیاء حق در این ماجرا حاضر بود . از حق پرسید : " از این هر دو ، که را مقام عالی تر است ؟ " جواب گفت که : " من آنجا هستم که ظنّ بنده ی من است . به هر بنده مرا خیالی ست و صورتی ست . هر چه او مرا خیال کند ؛ من آنجا باشم . "

 

 

 

 

--------------------------------------------------------

 

 

*/  صبر کن سهراب ... قایقت جا دارد ؟ ... من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم